#تئوری_یک_قاتل_پارت_87
روی نزدیک ترین صندلی نشستم و سعی کردم با خشکی کت و شلوارم کنار بیایم.
رییس نشست فکر کنم اسمش کاظمی بود، یادم نمی آمد.
_ خیلی وقت بود که منتظر یه پزشک عمومی بودم دکتر، واقعا خوش حالم که یه خوبش رو برامون فرستادند.
نیمچه لبخندی زدم.
_ لطف دارید مدارک رو از قبل خدمتتون دادند.
سر تکان داد و پرونده قهوه ای رنگی که روی میز طویلش بود را باز کرد و سوابق مرا خواند، همه سوابقم از جمله اعزام به مناطق محروم و زلزله زده داخل پرونده بود همه به غیر از فرم های شرکت در دوره تخصص جراحی.
بعد از چند دقیقه انتظار سر تکان داد، حرکتش را بر روی رضایت گذاشتم؛ سرش را بلند کرد و عینک مستطیلیش را در آورد، نا خودآگاه من هم عینکم را تنظیم کردم.
_سوابقتون واقعا عالیه به خصوص برای جوونی به سن شما؛ فقط چرا همه سوابق تا دو سال قبله؟
سعی کردم متاسف به نظرر برسم.
_من دو سال پیش یه تصادف شدید داشتم، این مدت توی بیمارستان بستری بودم.
با تعجب گفت:
_ دو سال؟
_نه، تقریبا یک سال بعدش هم مراقبت پزشکی می دونید که تا یه مدت کار کردن سخته.
به شنانه درک کردن سر تکان داد؛ تازگی ها این قدر خوب دروغ می گفتم که حتی یک روان پزشک هم قانع می شد.
_خب ای وای من یادم رفت که از شما پذیرایی کنم چایی یا قهوه؟
لبخند ملایمی زدم.
_ممنونم اما، ترجیح می دم سر کارم برم راستش بعد از یه مدت طولانی حال و هوای عجیبی دارم.
با اشتیاق نگاهم کرد و گفت:
_ بله بله، حتما.
همزمان هر دو نفرمان بلند شدیم و همان طور که با هم دست دادیم گفت:
_شما باید توی درمونگاه باشید اما فعلا اونجا آماده نشده بنابراین، باید اتاقتون رو با یکی از روان پزشک های ما شریک بشید.
سر تکان دادم و بعد از اینکه او اسم گابریل را به من گفت از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت اتاق گابریل رفتم.
لحظه به لحظه بیشتر از این محیط حالم بهم می خورد. دکمه اول پیراهنم را باز کردم و کتم را در آوردم و کلافه راهرو های باریک را طی کردم و دیدم که گابریل دقیقا همان موقع گابریل از اتاقش بیرون زد و در اتاقش را قفل کرد.
به محض اینکه چشمش به من افتاد، یکی از ابروهایش را بالا انداخت:
_چه عجب اومدی! این چه قیافه ایه؟!
نگاهم را از دیوارهای کرم و سفید و یخ زده آسایشگاه گرفتم و گفتم:
_باید بریم دیدن اون پسره.
راست مقابلم ایستاد:
_ می ریم؛ قبلش بگو تو چته؟
با خشم نگاهش کردم.
_به تو هم باید جواب پس بدم؟
قیافه اش مثل همیشه خونسرد بود. فقط چشم هایش بی احساس تر از قبل شد.
_تا وقتی باید مراقبت باشم، ازت جواب می خوام چته؟
لب گزیدم و بی توجه به تن برافروخته ام و پیشانی عرق کرده ام گفتم:
_بی خیال بابا.
جلو تر از او به راه افتادم و خداراشکر کردم که ادامه نداد؛ شانه به شانه هم به سمت ساختمان مقابل رفتیم. در اصل دو ساختمان یکی بود فقط بین آنها تونل شیشه ای کوچکی قرار داشت که در این ساعت از روز یک آفتاب گیر طبیعی ایجاد کرده بود.
وارد راهرو شدیم و به سمت اتاق بیمار ها حرکت کردیم. وضعیت اینحا از قسمت اداری هم بدتر بود، هر طرف را که نگاه می کردی عده ای با لباس سبز یا آبی همراه با یک پرستار خشک و عصبی در حال راه رفتن بودند و چهره های بعضی هایشان جوری بود که انگار روحشان را از دست داده بودند.
حالا دیگر نفس کشیدن هم داشت سخت می شد، دکمه دوم پیراهنم را باز کردم و پشت گردنم را که خیس شده بود دست کشیدم؛ حالم خوب نبود و احساس عجیبی داشتم حس می کردم چنین حسی برایم آشنا است.
_نه!
صدای جیغ یک زن در گوشم پیچید و برای لحظه ای تصویر یک فضای نورانی و شلوغ مقابل چشمانم نقش بست، دیوار کنارم را چنگ زدم و ایستادم.
حالا دیگر مشخصا نفس نفس می زدم. گابریل ایستاد و با چشم های گرد شده نگاهم کرد.
_چه مرگته؟
سرک را به طرفین تکان دادم و سعی کردم بفهمم چیزی که دیدم از کجا آمده است اما هیچ اثری از چنین خاطره ای نبود، هر چقدر بیشتر تلاش می کردم کمتر یادم می آمد.
شانه ام را تکان داد.
_ بهزاد!
این اولین باری بود که این طور صدایم می زد. نگاهش کردم و گفتم:
_ نمی دونم یه لحظه، یه چیزی دیدم.
با شک نگاهم کرد که سریع خودم را جمع و جور کردم و جلو تر از او راه افتادم.
romangram.com | @romangram_com