#تئوری_یک_قاتل_پارت_86
چند پله آخر را با جان کندن وایین رفتم و وارد پارکینگ شدم، چشم چرخاندم و دنبال پژو مهرداد بودم که ماشینی چراغ داد. چشم هایم را ریز کردم و به پرشیای نقره ای نگاه کردم مهرداد داخلش نشسته بود.
با قدم های بلند به آن سمت رفتم و سوار شدم، هنوز نفس نفس می زدم. مهرداد سریع استارت زد و به طرف خروجی رفت. نه من حرفی می زدم نه او! انگار هردو نفرمان منتظر فرصت بودیم، او برای گفتن و من برای شنیدن.
وقتی از پارکینگ خارج شدیم مهرداد سرعتش را بیشتر کرد و سریع وارد خیابان اصلی شدیم. هوا تاریک شده بود و ماه خود نمایی می کرد در تمام شب های مهم این چند وقته ماه همیشه حضور داشت.
_بهت گفتم وقتی وارد اطلاعات شدم سن و سالی نداشتم، بهت گفتم با شرط و شروط و ارفاق اونجا راهم دادند. مجبور بودم قوانین رو رعایت کنم، اما عقلم مجبور بود رعایت کنه؛ بر خلاف چیزی که فکر می کردم قلبم از من دستور نمی گرفت.
منتظر بودم بدانم چطور اتفاق افتاده است، مها چطور دختری بود که توانسته بود دلش را بلرزاند؟ چطور همدیگر را دیده بودند؟
_من اولین بار اون رو توی خونه پدرش دیدم برای تحقیق رفته بودیم یه پرونده عادی بود اما، عادی نموند. وقتی دیدمش خیلی کم سن و سال به نظر می رسید، یه دختر بچه با موهای خرگوشی و تی شرت و شلوارک صورتی بیشتر شبیه اسباب بازی بود تا آدم قیافش باحال بود.
قیافه اش باحال بود؟ این چیزی بود که او از عشقش می گفت؟ یک لحظه با خودم فکر کردم که من در مورد پریناز چه می گفتم؟ خب من همیشه احساس می کردم او خیلی زیباست اما، هیچ وقت چیزی در موردش نگفتم.
_دفعه دوم که دیدمش دو سال گذشته بود من برای یه ماموریت رفته بودم یه مسابقه رانندگی خیابونی، اون جا باید از یه نفر اطلاعات می گرفتم اما این مشروط بود به برنده شدنم ولی یه راننده همه چیزو خراب کرد اون من رو برد و ماشینم رو تقریبا اوراق کرد. ازز مسیر منحرف شدیم و وقتی پیاده شد تازه شناختمش اون همون دختر بود، با این تفاوت که حالا دو سال بزرگتر شده بود!
نفس عمیقی کشید و سرعتش را کمتر کرد، نمی دانستم می خواهد کجا برود و فقط همراهش بودم.
_نمی دونم چی شد که نزدیک شدیم اون برام معمولی بود، بعدا فهمیدم اون شش سال از من کوچیک تره اما، خب خیلی بچه تر می خورد؛ برای منی که تمام عمرم بین سختی و مرگ و خشونت گذشته بود دیدن یه دختر و شیطنتش و ظرافتش عجیب تازه بود تا به خودم اومدم فهمیدم مها برام یه جوری شده.
سرم را به شیشه تکیه دادم و متفکر پرسیدم:
_کی ازدواج کردید؟
_هیچ وقت.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم که گفت:
_ من نمی تونستم اون موقع ازدواج کنم، در مورد همسر ما خیلی تحقیق می شه دقیقا هم وسط ماموریت بودم غیر رسمی، محرم شدیم صیغه سی ساله.
همان طور که سعی می کردم شرایطش را درک کنم سوال بعدی را پرسیدم:
_ شما... ام، کاملا زوج بودید؟
نیم نگاهی به من انداخت، مطمئن نبودم بکار بردن عبارت رابطه زناشویی خیلی درست باشد این چیزی نبود که یک برادر از برادرش بپرسد.
_ما زن و شوهر بودیم. با هم زندگی کردیم خانواده اش نمی دونست اما همین طور بود اون کاملا همسرم بود.
با نفهمی سر تکان دادم، چطور اینقدر بی فکر عمل کرده بود؟ یک دختر را محرم خودش کرده بود و با او زیر یک سقف زندگی کرده بود؟ مگر به همین سادگی بود؟
_چی شد که جدا شدید؟
فکش سخت شد و دوباره رنگش پرید، خیلی سریع کنار خیابان نگه داشت و سکوت کرد؛ بعد از چند ثانیه بالاخره به حرف آمد.
_جدا نشدیم ماموریت بودم، خارج از ایران برگشتم و رفتم خونه تمام اون ماموریت سخت و مسخره رو فقط به امید دیدن اون تحمل کردم، تا پای مرگ رفتم اما به خودم اجازه مردن ندادم تا بیام ببینمش اما وقتی برگشتم فقط یه نامه بود.
سرش را روی فرمان گذاشت و آه کشید، دل سنگ هم از این صدا آب می شد.
گذاشتم کمی به حال خودش باشد این نوع درد را درک می کردم؛ یک دفعه رها شدن از مرگ هم بدتر بود.
_چرا رفت؟
سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد صورتش مثل گچ سفید بود و چشم هایش قرمز شده بود.
_ ای کاش می دونستم، توی نامه فقط عذرخواهی کرده بود گفته بود که صیغه باطل نشده گفته بود تا زمانی که مدت صیغه تموم بشه هنوز همسرمه، همین!
لب گزیدم و به فکر فرو رفتم.
_ پس چرا حالا برگشته؟
ماشین را استارت زد و به سمت خانه هومن به راه افتاد.
_ این چیزیه که باید بفهمیم.
روی صندلی های چرمی انتظار نشسته بودم و با پا روی زمین ضرب گرفته بودم؛ نمی دانم چرا این محیط این قدر برایم زندان را تداعی می کرد، به خصوص وقتی که بیماران را می دیدم.
حالا خوب می دانستم که چرا برای تخصص جراحی عمومی را انتخاب کردم، نه روان پزشکی را.
گابریل چطور دوام می آورد؟ پریناز چطور؟
پریناز...
دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم این چه وضعی بود؟ اوضاع خیلی پیچیده و مسخره بود.
_بفرمایید داخل دکتر.
نیم نگاهی به دختر آرایش کرده پشت میز انداختم؛ این آرایش غلیظ و قیافه عجیب اصلا به محیط مضحک این تیمارستان نمی خورد توی بیمارستان همچین پرستار هایی زیاد است، مدتی می شد که آن ها را ندیده بودم.
هرچند که من علاقه ای به ارتباط داشتن با دیگران نداشتم اما انگار آن ها خوششان می آمد ولی هرکس فقط چند بار با من نشست و برخاست می کرد علاقه اش به این ارتباط از بین می رفت.
با شانه های افتاده از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق رییس تیمارستان رفتم، شبیه به وقتی شده بود که به خاطر حاضر نشدن در کلاس ها و ترک کردن شیفت، مجبور بودم به دفتر استاد بروم.
چند تقه به در زدم و نفس عمیق کشیدم، مدتی بود که این طور برخورد های رسمی در یک محیط پزشکی نداشتم.
_بفرمایید.
در را باز کردم و داخل رفتم همان طور که تک دکمه کتم را باز می کردم به سمت رییس رفتم که مردی حدودا پنجاه ساله با موهای جوگندمی و قدی بلند بود.
_سلام دکتر نامدار هستم.
لب های باریکش به لبخندی باز شد و در حالت نیم خیز با من دست داد.
_ سلام دکتر، خواهش می کنم بشینید.
به دست به یکی از صندلی های چرم قهوه ای رنگ اشاره کرد که ده روز از کندن نایلون های فابریکش نمی گذشت.
romangram.com | @romangram_com