#تئوری_یک_قاتل_پارت_85
_ زنم بود.
این بار من خشک شدم. مهرداد زن داشت؟ او ازدواج کرده بود؟ چه کسی با همچین مردی ازدواج می کرد؟ اصلا او می دانست زن و زندگی یعنی چه؟
حالا انگار خودم پدر ده تا بچه قد و نیم قد بودم، خدا رو شکر هنوز مرد هم نشده بودم تازه توجهم به فعلش جمع شد.
_بود؟ دیگه نیست؟ فوت کرده؟
لب برجسته اش را گزید و سرش را به طرفین تکان داد، متوجه حرکات سریع قفسه سینه اش شدم؛ در زمینه احساسات کم تجربه بودم اما می دانستم این نوع اضطراب برای یک مرد فقط در دو حالت ایجاد می شود یا خیانت دیده است، یا عاشق بوده است.
_پس چی؟ الان کجاست؟
_نمی دونم چرا این قدر می پرسی؟ اصلا به چه دردت می خوره که بدونی؟!
سرش را بلند کرد و با تردید نگاهم کرد.
_ اصلا اسمش رو از کجا می دونستی؟ ازدواج ما جایی ثبت نشده بود.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_راستش فکر کنم افراد خیلی زیادی ازش اطلاع داشته باشند، این رو باده بهم گفت همون وقتی که ما رو توی سوله گیر انداخته بودند.
چشم هایش گرد شد و یک قدم جلو آمد، خیلی سریع صورتش بر افروخته شد و گفت:
_ چی؟ چی گفت؟
با حیرت به این تغییرات نگاه می کردم، نه بحث عشق بود حتی یک خائن هم اینقدر ارزشمند نیست نه به اندازه یک عشق گم شده!
شانه هایم را چسبید و محکم تکان داد.
_حرف بزن بهزاد حرف بزن.
مغزم درون جمجمه ام تکان خورد و سریع به حرف آمدم:
_ باده گفت بهت بگم ده سال از عمرت رو بی خود هدر دادی، اون یعنی همون مها هنوز زنده است همین جاست.
پلک هایش تنگ و گشاد شد و خودش را عقب کشید. یک قدم عقب رفت که زانویش خم شد و نزدیک بود بیفتد که سریع او را گرفتم.
_مهرداد چی شده؟ من چی گفتم که این جوری شدی؟
نگاه خیره و خالیش روی من چرخید و لب زد. صدایش نمی رسید و نمی دانستم چه می گوید، برای لحظه ای پلک هایش بسته شد که سریع روی تخت نشاندمش و به صورتش خیلی آرام سیلی زدم.
_داداش؟ چی شده؟
سرش را به طرفین تکان داد و بی معنی زمزمه کرد، کم کم داشتم نگرانش می شدم، اگر تنگی نفس هم داشت احتمال شوک عصبی را می دادم اما با توجه به وضع الانش، خودکنترلی هم ممکن بود.
دستش را بالا آورد که سریع گرفتمش، زیر لب زمزمه کرد:
_بهزاد، بهزاد.
_جانم؟ چی شده؟ یه حرفی بزن مهرداد وگرنه مجبورم همین الان زنگ بزنم به آمبولانس.
سرش را به طرفین تکان داد و به زحمت راست نشست، انگار در این چند دقیقه ضعیف شده بود.
_باده فقط همین رو بهت گفت؟ چیز دیگه ای نگفت؟
به ذهنم فشار آوردم:
_ نه مثلا چی؟ گفت اون انتقام گرفته.
اخم کرد و نالید:
_اما نمی شه، مها خودش رفت ولم کرد؛ وای خدا!
شانه اش را فشار دادم که سرش را بلند کرد و به من زل زد، سعی کردم با قانع ترین لحن ممکن حرف بزنم.
_بهم بگو چی شد.
نفس عمیقی کشید ودوباره سرش را پایین انداخت.
_بهتره بریم بیرون.
بی رمق بلند شد و تلوتلو خوران از اتاق بیرون رفت، من هم به خودم تکانی دادم و پشت سرش از اتاق خارج شدم.
_شما خودتون برید، من و بهزاد باید بریم جایی.
پریسا سریع پرسید:
_اتفاقی افتاده؟
مهرداد سرش را به طرفین تکان داد
_ چیزی نیست، شب بخیر.
نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد:
_ پایین منتظرم.
با سر تایید کردم که او بیرون رفت. بالافاصله امین گفت:
_این چش بود؟ چی کارش کردی؟
همه منتظر نگاهم کردند و من فقط لب هایم را بهم فشردم، در نهایت گفتم:
_ امیرعلی زنگ زد گفت می خواد مارو ببینه، منم خبر ندارم باید بریم پیشش.
به نظر قانع نشده بودند اما خلاقیت بهتر از این نداشتند. موبایلم را از داخل اتاقم برداشتم و بدون اینکه کار دیگری کنم، از هومن خداحافظی کردم و بیرون زدم اما لحظه آخر با پریناز چشم توی چشم شدم و سریع نگاه دزدیدم. پله ها را دو تا یکی پایین آمدم و چون آسانسور نبود به همان روند ادامه دادم.
از فردا چطور باید با او سر می کردم؟ با وجود اتفاقی که امشب افتاده بود، اتفاقی که امشب افتاده بود هنوز هم گیج بودم اول آن بوسه حالا زندگی خانوادگی مهرداد!
romangram.com | @romangram_com