#تئوری_یک_قاتل_پارت_84

چشم هایم را در حدقه چرخاندم، دست از این دستور دادن بر نمی داشت؟ در را بستم و خواستم برگردم که با ضربی محکم به در خوردم و بین در و مهرداد گیر افتادم.

با تعجب به این حرکت احمقانه اش نگاه کردم.

_ چه غلطی می کنی؟

انگشت اشاره اش را محکم روی لب هایم کشید که تقریبا سکته ناقص زدم، علاوه بر این متوجه شده بود داشت به رویم می آورد؟

_اون دختر اومده اینجا یه جلسه رسمی و تو بوسیدیش؟

هان؟ من بوسیده بودمش؟ من آن کسی بودم که مورد تجاوز به شرافت قرار گرفته بود!

_من؟ نه، نبوسیدمش!

چشم های قرمز شده اش گرد شد.

_ پس لابد تغییر جنسیت دادی که رژ لب می زنی؟ ببینم کی بهت گفت صورتی بهت میاد؟

بین این گیر و دار هم خنده ام گرفته بود و هم نمی دانستم چه بگویم.

تخت سینه اش زدم و خودم را رها کردم. موهایم را چنگ زدم و گفتم:

_ تو از جریان خبر نداری!

_جریان واضحه، اون اومده اینجا تو بوسیدیش.

کلافه به سمتش برگشتم.

_ ای بابا تجاوز به عنف که نکردم حال کردم ببوسمش تو رو سننه؟

دندان هایش را روی هم سایید.

_ جوری می زنمت که دیگه پا نشی ها.

سینه سپر کردم.

_ بیا بزن، بچه می ترسونی؟

او هم مثل من کلافه شده بود، موهای سفید شده اش را دست کشید و گفت:

_ بهزاد من درگیرم، از زمین واز زمان برام داره می باره داری چه غلطی می کنی؟

می خواستم این بار با مشت بزنمش اما قیافه اش آن قدر درمانده شده بود که نمی توانستم بحث را ادامه دهم.

_باور کن هیچی در ضمن من خودم می دونم وضع چقدر خرابه ولی باور کن، من کاری نکردم.

امیدوار بودم قبول کند که بوسیدن پریناز کار من نبوده اما او فقط چشم غره رفت و گفت:

_ پروفایل الماسی رو خوندی؟ چیزی دستگیرت شد؟

_نه خیلی می خوام باهاش مستقیم حرف بزنم.

چشم هایش را ریز کرد.

_ چرا؟ ببینم از قبل می شناختیش؟ چرا وقتی دیدیش رفتی توی هپروت؟

_هیچی فقط هیچی!

ترجیح دادم نگویم، واقعا چیزی هم برای گفتن نبود من فقط یک حس عجیب و بی سر و ته داشتم.

یک دفعه ذهنم جرقه زد و سریع پرسیدم:

_ باهام روراستی؟

اخم کرد.

_ آره تا اونجا که بتونم؛ چی شده؟

نفس عمیقی کیدم وبالاخره پرسیدم:

_ تو قبلا ازدواج کردی؟

چشم هایش گرد شد که سریع ادادمه دادم:

_زنی به اسم مها می شناسی؟

یک دفعه رنگ از صورتش پرید و چشم های تهی شد همان لحظه بود که فهمیدم پرسیدن این سوال، آن هم الان، اشتباه بوده است.





بریده بریده گفت:

_ ت... تو... تو چی گفتی؟

شمرده شمرده تکرار کردم:

_تو مها رو می شناسی؟

آب دهانش را به زور قورت داد و گفت:

_کدوم مها؟ از کی حرف می زنی؟

یکی از ابروهایم را بالا انداختم.

_ همون مهایی که می شناسیش و شنیدن اسمش به این روز می اندازه ات، همون مها!

سرش را پایین انداخت و چند بار با اضطراب دست هایش را بهم مالید، تا به حال این طور ندیده بودمش این زن چه کسی بود که اسمش باعث چنین تنشی می شد؟ نکند واقعا او...

_معشوقه ات بوده؟

با خشم نگاهم کرد اما دوباره سرم را پایین انداخت و با صدای ضعیفی جواب داد:


romangram.com | @romangram_com