#تئوری_یک_قاتل_پارت_83
_ خب که چی؟ قراره زندانیم کنید؟
دست خودم نبود، از این دائم بخواهند مواظبم باشند متنفر بودم.
امین بی حوصله جواب داد:
_ نه، قراره تو هم با گابریل کار کنی شما سه نفر باهم می رید تیمارستان.
لعنت!
این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید و بعد اموات افراد تصمیم گیرنده را مورد عنایت قرار دادم.
_یعنی چی؟ شما می گید یه نفر رو مشکوک می شن، کسی رو نمی فرستید اداره پلیس بعد سه نفر رو با هم وارد تیمارستان می کنید؟ مگه طرفمون احمقه؟
صدای سرد گابریل باعث شد به سمت او برگردم.
_کی می گه سه نفر؟ من مدت هاست که اونجا مشغول به کارم.
و بعد امین افزود:
_ فکر کردی چطور این قدر سریع پیداش کردیم؟
همان طور که داشتم این بار به خودم فحش می دادم به مهرداد زل زدم و با لحن خشمگینی گفتم:
_ من این کارو نمی کنم.
مهرداد چشم هایش را تنگ کرد و سرش را جلو آورد.
_مگه دست خودته؟ این یه دستوره
پوزخندی زدم و مثل او به سمتش خم شدم، جفتمان آرنج هایمان را روی دسته مشترک مبل گذاشته بودیم و از فاصله کمی بهم زل زده بودیم.
_دستوره که باشه، هر کی نظامیه اطاعت کنه من که نظامی نیستم. من حتی پزشک هم نیستم! بهزاد نامدار دو سال پیش مرده هم کارات مرگ من رو توی هر شبکه تلویزیونی و هر مجله ای هوار کشیدند که بگن ما کشتیمش، ما شر یه قاتل رو کم کردیم.
فکش یک دفعه منقبض شد و با خشم گفت:
_ که نظامی نیستی ها؟ همین الان می تونم بدون حکم و به خاطر تمام کارایی که توی این دو سال کردی دستگیرت کنم و ببرمت جایی که دست هیچ کس بهت نرسه.
خونم به جوش آمد فکر می کرد من هنوز همان بهزاد سر به زیر دو سال قبلم؟ همان دکتر کار درست؟ مار خورده بودم که حالا افعی شده ام.
از بین دندان های کلید شده ام غریدم:
_منم می تونم همین جا جوری بکشمت که همه تا پنج دقیقه توی بهت بمونند، می خوای امتحان کنیم؟
پوزخند خشمگینی زد.
_ عددی نیستی؛ وگرنه یک بار هم که شده باهات رودررو مبارزه می کردم.
_البته ترس هم بی تاثیر نیست می ترسی از داداش کوچولوت شکست بخوری مهرداد خان؟
مچم را گرفت و نیم خیز شد که یکی از دختر ها هین بلندی کشید و همزمان گابریل اخطار داد.
_بسه دیگه، تمومش کنید!
هر دو نفرمان با خشم به سمت او برگشتیم که با آرامش وا روی پا انداخته بود و بی حوصله اما محتاط به ما نگاه می کرد.
_کسی از شما نظری خواست؟
با تحقیر نگاهم کرد و گفت:
_ نظر خودم اینه که بذارم شما دو نفر هم دیگه رو تیکه پاره کنید، اما دستور دارم که مواظب جفتتون باشم.
دست مهرداد از دور مچ من شل شد.
_ کی به تو این دستور رو داده؟
گابریل قد بلندش را خمیده تر کشید و کاملا درون مبل فرو رفت.
_ لازم نیست بدونی. همین که زنده نگهتون می دارم خیلیه؛ واقعا فکر نمی کردم این مسئولیت این قدر مسخره باشه.
چشم های قهوه ایش را در حدقه چرخاند و به پریناز زل زد. من و مهرداد نگاهی رد و بدل کردیم و از هم فاصله گرفتیم. مهرداد بعد از چند ثانیه سکوت گلویش را صاف کرد و گفت:
_به هر حال این تمام چیزی بود که باید می گفتم طبق سطح بندی های امنیتی، ما الان داریم توی سطح چهار کار می کنیم این یعنی اینکه هیچ کدوم از شما دقیقا نمی دونید دارید چی کار می کنید و دلیلتون چیه پس حواستون باشه، دست از پا خطا کنیم همه چیز تموم می شه.
همه با سر تایید کردند، همه به غیر از من همچنان با یک من اخم به نگاه خیره گابریل چشم دوخته بودم. هیچ ایده ای نداشتم که چرا این طور به پریناز نگاه می کند و بدتر از این، نگاه مات شده پریناز به میز وسط مبل ها بود.
از فردا چطور باید با او کار می کردم؟ اصلا از کی باید کار می کردم؟
_ازکی شروع می شه؟
توجه همه به من جلب شد که توضیح دادم:
_کی باید برم تیمارستان؟
آرواره های مهرداد محکم شده بود.
_ از فردا، جلسه دیگه تموم شده.
بلند شد و ضربه نچندان ملایمی به شانه ام زد.
_بیا توی اتاق.
بی توجه به بقیه وارد اتاقی که کمی قبل من و پریناز در آن بودیم. جو را سبک سنگین کردم و با عذرخواهی مختصری بلند شدم و پشت سر او داخل اتاق رفتم.
_در رو ببند.
romangram.com | @romangram_com