#تئوری_یک_قاتل_پارت_82
با شنیدن صدای گفت و گویی که از بیرون می آمد، کمرش را لمس کردم و با فشار ملایمی او را به عقب راندم.
بالاخره چشم هایش را باز کرد را باز کرد اما صدای حرف زدن را شنید و مردمک هایش گشاد شد. همچنان فاصلمان چند میلی متر بود. همان طور که به تیله های قهوه ای رنگش زل زده بودم، لب زدم:
_ رژ لبت ...
همین یک کلمه کافی بود تا او از من حدا شود و سراسسیمه به حمام اتاق پناه ببرد. سریع به سمت در برگشتم که یک لحظه سرم گیج رفت و فوری به دیوار پناه بردم.
الان باید چه کار می کردم؟ با حیرت به اطراف نگاه کردم و تازه یادم آمد که احتمالا هومن و بقیه الان پشت در هستند.
_بهزاد؟
دستی به صورتم کشیدم و سیلی محکمی به خودم زدم تا سر عقل بیایم، نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به ضربان شدت یافته قلبم، به خودم مسلط شدم و از اتاق بیرون آمدم.
هومن همان طور که به مهرداد تعارف می کرد داخل بیاید دوباره مرا صدا زد:
_ کجایی پسر؟
با قدم های نسبتا محکمی به سمتش رفتم.
_ اینجام سلام.
مهرداد سریع سرش را بلند کرد و نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول در آوردن کتش شد، اما یک دفعه عین برق گرفته ها دوباره به من نگاه کرد و آتش خشم و انزجار در چشم هایش زبانه کشید.
از این تغییر ناگهانی متعجب شدم اما فقط دستم را به سمتش دراز کرد.
_ چطوری؟
همان طور که غضب از چشم هایش می بارید دستم را گرفت و فشرد که حس کردم استخوان هایم در حال کنده شدن است.
_آخ!
غضب جای خودش را به تعجب داد و به دستمان نگاه کرد که یک دفعه گفت:
_ به آهن مشت زدی؟
نگاهی به انگشت های کبود شده ام انداختم، رنگ بنفش در محل مفاصل همه انگشتانم دیده می شد و خوب می دانستم این اثر یک دگرگونی شخصیت ناگهانی است.
دایان این بلا را سرم آورده بود، همان موقع که متوجه شد از رنگ چشم هایم نفرت دارد.
_مهم نیست.
با پریسا و بقیه هم چاق سلامتی کردم، برای یک لحظه باورم شد که من هم می توانم مثل هر مرد مجرد دیگری به استقبال دوستانم بروم و با آن ها خوش و بش کنم اما فقط برای یک لحظه.
_پریناز کجاست؟
با پرسیدن این سوال از طرف مهرداد تازه یادم افتاد که من مثل هر مرد دیگری نیستم، من مردی بودم که یک دختر زیبا او را به خاطر شباهتش به شوهر مرده اش می بوسید.
_ام... یه کم حالش خوش نبود ... رفتش که... که ... رفت حموم
امین با چشم های گرد شده پرسید:
_ حموم؟
_نه منظورم دستشوییه، چه فرقی داره آخه؟
در همین گابریل وارد شد و سلام نسبتا بلندی داد که همه جوابش را دادند، احساس خوبی به حضورش نداشتم اما می دانستم جانم را مدیونش هستم او بود که بعد از آن انفجار من و پریناز را نجات داد و یک روز تمام در بیهوشی کامل از من زخمی و روبه موت نگهداری کرد.
_سلام.
صدای پریناز تا حدودی لرزان بود اما کسی متوجه نشد، با این حال وقتی به سمتش برگشتم و اتهاب صورتش را دیدم یک بار دیگر حس لب هایش برایم تداعی شد و ...
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم برایم کاری نداشت که خودم را کنترل کنم سی و دو سال پاک زندگی کرده بودم، این هم روی همه آن سال ها.
با ورود پریناز همه روی مبل ها نشستیم؛ او هم مثل من سعی می کرد نگاهش به من نیفتد اما یک لحظه غفلت کرد و نگاهش با من گره خورد و یک دفعه چشم هایش گشاد شد؛ چه چیزی در چهره من این قدر عجیب بود؟
بی رمق نگاهم را از او گرفتم که با گابریل چشم توی چشم شدم، روبروی من نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و با حالت خاصی به صورتم نگاه می کرد، نه به لب هایم نگاه می کرد.
مثل برق گرفته ها لرزی کل تنم را فرا گرفت و تازه فهمیدم وقتی به پریناز گفتم رژ لبش پخش شده لب های خودم را پاک نکرده ام.
همان طور که سرم را پایین می انداختم، نا محسوس دستم را بالا آوردم و مشغول پاک کردن لب هایم شدم، واقعا که شرم آور بود!
بعد از گفت و گوی معمولی مهرداد گلویش را صاف کرد و گفت:
_ توی ماشین به بچه ها گفتم، الانم به شما می گم شبکه ای که بهزاد ناخواسته داره دخیل می شه توش، یه شبکه خیلی گسترده ست که مزر فعالیتش خارج از ایران یا حتی خاور میانه ست در حال حاضر ما باید ببینیم الان کجای قضیه هستیم و چطور پیش بریم. تنها چیزی که توی دستمونه، یه اسم، یه بیمار روانی و این مردیه که کنار من نشسته.
سکوت کرد تا تاثیر حرف هایش روی ما مشخص شود، من هنوزدرگیر پاک کردن لبم بودم و کم کم داشتم پوستش را می کندم.
_باید دایان الماسی رو تحت نظر داشته باشیم، برای همین تصمیم گرفته شد که آقای اسدی و پریناز، با هم وارد آسایشگاه بشن، به عنوان روان پزشک و روان شناس.
چشم چرخاندم تا ببینم آقای اسدی کیست که تازه فهمیدم منظورش گابریل است. یعنی اسمش گابریل بود و فامیلیش اسدی؟! چه مسخره!
_من و امین کارمون مشخصه پریسا هم از این لحظه با هومن و تیمش کار می کنه. فقط می مونه بهزاد که... خب چون در حال حاضر نمی تونیم کسی رو وارد دایره تجسس کنیم تا از تو حفاظت کنه، مجبوریم جایی بذاریمت که محافظتش شدید باشه.
اخم هایم در هم رفت.
_من خودم می تونم مراقب خودم باشم همون طور که دو سال تونستم.
مهرداد به من زل زد.
_ اون موقع کسی خبر نداشت تو زنده ای اما الان خیلی ها می فهمند؛ تو الان جز مدارک این پرونده ای نباید بهت آسیبی برسه.
با تمسخر گفتم:
romangram.com | @romangram_com