#تئوری_یک_قاتل_پارت_81
کفش های اسپورتم صدای گنگی روی زمین ایجاد می کردند، یک دفعه صدایش در گوشم پیچید و همان حا خشکم کرد.
_تنها اومدی هومن؟ بقیه کجان؟
لب پایینم را محکم گاز گرفتم و چند قدم باقی مانده تا اتاق را طی کردم و در چهار چوب ایستادم، بهزاد در حالی که داشت آستین پیراهن آبی آسمانیش را بالا می زد، پشت به در و روبه دراور ایستاده بود. با ثابت شدن من لحظه ای متوقف شد که نفسم را حبس کردم.
در کسری از ثانیه کشوی دراور را باز کرد و لحظه بعد، اسلحه را با دو دست به سمتم نشانه گرفته بود.
حرکتش اینقدر سریع بود که ابروهایم از تعجب بالا پرید و فقط توانستم دست هایم را به علامت تسلیم بالا بیاورم حتی نتوانسته بودم بخشی از حرکاتش را ببینم.
اول تعجب کرد و بعد ابروهای مشکیش به اخمی گره خورد و اسلحه را پایین آورد.
_ممکن بود بکشمت.
اسلحه را داخل کشو گذاشت و طلبکار مرا نگاه کرد، خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
_هنوز که زنده ام.
چشم هایش خالی از هر حسی بود و این تنم را می لرزاند؛ بی توجه به من آستین دیگر لباسش را بالا زد و به طرف کنسول رفت و موهایش را شانه زد، بعد از اینکه کامل موهایش را روی به بالا زد نگاهی در آیینه به خودش انداخت و یک دفعه بین موهایش پنجه کشید و همه را بهم ریخت.
از این حرکتش خنده ام گرفت، برای لحظه ای در نظرم شبیه پسر بچه سرکش و بازیگوشی شد که دوست ندارد موهایش مرتب باشد و بعد یک دفعه به خودم آمدم من که این طور محو حرکات ساده او شده بودم، چطور می توانستم چنین نقشی را بازی کنم؟
گلویم را صاف کردم که از داخل آینه نگاهم کرد. لب هایش را به حالتی جمع کرد و دستش را به معنای اینکه « چیه» در هوا تکان داد.
لب گزیدم و سر به زیر انداختم و قدی جلو رفتم.
_ من... من راستش... اومدم اینجا که ازت معذرت خواهی کنم.
چند لحظه به من زل زد و دوباره مشغول بهم ریختن موهایش شد.
_ فکر می کنم قبلا هم این و گفتی.
_جوابی نگرفتم.
نیشخندی زد و به سمتم برگشت.
_ جواب عذر خواهی چیه؟ مثلا بگم خواهش می کنم عزیزم، شما اختیار داری گند بزنی به اعصاب و روان من تا باشه از این ظلم ها! دقیقا منتظری چی جواب بگیری؟
قدم دیگری جلو رفتم.
_ تو دوسال نبودی، از خیلی چیزا بی خبر...
_بی خبر نیستم ولی ای کاش بودم اون قدر می دونم که توی نبود من هیچ مشکلی نداشتید!
با چشم های گرد شده نگاهش کردم، چه داشت می گفت؟ نمی دانست چه مکافاتی داشتیم؟ نمی دانست چه بلایی به سر ما آمده است؟ نمی دانست آب خوش از گلوی هیچ کداممان پایین نرفته؟
_چی داری می گی؟ کی گفته زندگی ما بدون تو راحت بوده؟!
برای لحظه ای خشم در چشمانش دوید اما خیلی زود بی توجه به من از کنارم عبور کرد و همان طور که می خواست از اتاق بیرون برود گفت:
_چرا تو زودتر اومدی؟ بقیه کجان؟
نه نه، نباید این طوری می شد همه نقشه هایمان داشت خراب می شد. با خودم کلنجار رفتم، اگر الان نمی توانستم توجهش را جلب کنم، کارش تمام بود لب گزیدم و پلک هایم را روی هم فشار دادم از دیشب تا حالا هزار بار به خدا التماس کرده بودم که مجبور نشوم این کار را انجام بدهم اما حالا...
_بهزاد.
صدایم گرفته و خشدار شده بود و این از اثرات بغضی بود که داشت خفه ام می کرد.
متوجه شدم که ایستاد، سریع به سمتش برگشتم و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند خودم را با دو قدم بلند به او رساندم، روی پنجه هایم بلند شدم و لب هایم را محکم به لب هایش چسباندم.
بله، بالاخره بهزاد نامدار را بوسیده بودم!
بهزاد
اصلا از لحظه ای وارد اتاق شده بود اعصابم بهم ریخته بود، نمی توانستم درست تمرکز کنم و این عذابم می داد. دائم از خودم می پرسیدم پس بقیه کجا هستند؟ چرا فقط او اینجا آمده؟ هومن گور به گور شده کجا بود؟
اوج خشمم زمانی بود که گفت بدون من زندگی راحتی نداشتند، احتمالا از سر رنگ و عذابش بود که با آرش دو سال به بهانه ماموریت و نفوذی خوش گذرانده بود.
_احمق تو که می دونی پریناز این جور آدمی نیست!
در دل خفه شویی نثار خودم کردم، اگر می خواستم خودم را قانع کنم مجبور بودم او را دختر بدی بدانم یا برادرم مهرداد را چه می گفت که هییچ اقدامی برای پیدا کردنم نکرد؟ آن ها مرگ مرا آنچنان پذیرفته بودند که به دلشان شک راه ندادند.
بازدمم را با خشم بیرون دادم و قبل از اینکه کار دست خودم و او بدهم به طرف در باز اتاق رفتم.
_ چرا تو زودتر اومدی؟ بقیه کجان؟
واقعا انتظار نداشتیم که جواب بدهد، ففقط امیدوار بودم بین خودم و او فاصله ای بیندازم تا بفهمم باید با چند نفری که قرار بود تا چند ثانیه دیگر میزبانشان شوم چطور رفتار کنم.
اما وقتی اسمم را آن طور صدا زد، آن طور شکسته و زخمی طوری که دل هرکسی را به درد می آورد، فقط توانستم همان جا بایستم و به سمتش برگردم؛ باید می فهمیدم چه چیزی او را تا این حد عذاب داده است که با قیافه بی روحش مواجه شدم، انگار که درد خیلی زیادی را تحمل می کرد.
مسبب این درد من بودم؟
قبل از اینکه بپرسم با دو قدم بلند خودش را به من رساند و لحظه ای بعد لب هایم به آتش کشیده شد.
به آنی نفسم بند آمد و چیزی درون سینه ام فرو ریخت چشم هایم به حدی گشاد شد که پلک هایم درد گرفت.
پریناز پلک هایش را روی هم فشرده بود، انگار می خواست از دیدن چیز وحشتناکی اجتناب کند، یعنی من این قدر ترسناک بودم؟ پس چرا... چرا داغی لب هایش چیز دیگری را می گفت؟!
من همچنان خشک ایستاده بودم و او لب هایم را می بوسید، گیج بودم و نمی دانستم چه چیزی در حال وقوع است؛ تنها باداغی که از لب هایم به گونه هایم و بعد به تمام بدنم سرایت می کرد فکرر می کردم و دقیقا همان لحظه بود که قلبم مچاله شد.
قطره درشت اشک از گوشه چشمشش روی گونه اش ریخت و همزمان موهای نمناکم را به آرامی چنگ زد.
این دختر چه مشکلی داشت؟ مرا می بوسید و همزمان اشک می ریخت؟ اصلا او مرا می بوسید یا به یاد عشق دیرینه اش این کار را می کرد؟ به جای من داشت لب های شاهین را تصور می کرد؟
معلوم بود که همین است، دو سال قبل گفته بود که تنها مرد قلب و ذهنش برادرم است، پس من الان به چه دل خوش بودم؟ اصلا دل خوش بودم؟!
romangram.com | @romangram_com