#تئوری_یک_قاتل_پارت_80

چشم هایم را در حدقه چرخاندم و در حمام را بستم، مثلا ممکن بود که من جلوی مهرداد و امین با شلوارک ظاهر شوم که نگران بود مبادا احترام پریسا و پریناز را بکشنم؟!

پریناز!

هنوز تکلیفم با خودم مشخص نشده بود و حالا باید با او روبرو می شدم.

پریناز

هر دو ماشین به ترتیب وارد پارکینگ طبقاتی برج شدند و چون من و پریسا داخل ماشین دوم بودیم، دیر تر متوقف شدیم. نفس عمیق کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم که نگاهم روی چشم های گابریل ثابت ماند.

انگار که با چشم داشت به من یادآوری می کرد که برای چه اینجا هستم؛ حالت تهوع داشتم و به سختی می توانستم نفس بکشم، هنوز هم مطمئن نبودم که واقعا بخواهم این کار را بکنم.

پریسا که حالم را فهمیده بود، دستم را در دست گرفت و فشار داد. بی رمق به چشم های زل زدم که لبخند ملایمی زد و با لب زد:

_ از پسش بر میای.

واقعا بر می آمدم؟ هنوز مطمئن نبودم.

هر سه نفرمان از ماشین پیاده شدیم و به مهرداد و امین پیوستیم. مهرداد طبق معمول داشت همه چیز را بررسی می کرد، خداروشکر کل پارکینگ غرب در نور مهتابی بود، وگرنه احتمالا می خواست اسلحه بدست همه جا را با چراغ قوه بازدید کند.

پریسا روبه مهرداد گفت:

_ چرا نمی ریم؟

_آسانسور طبقه آخر اختصاصیه.

پریسا یک دفعه هیجان زده شد و من متعجب، این برج یکی از برج های معروف تهران بود و می دانستم که طبقه آخر آن یک پنت هوس بزرگ و لوکس قرار دارد.

_بهزاد توی پنت هوس زندگی می کنه؟

چشم های پریسا موقع گفتن این حرف برق می زد، خداروشکر مطمئن بودم که او بهزاد را به عنوان یک دوست پذیرفته وگرنه باید شکمش را سفره می کردم.

امین سریع و خشن جواب داد:

_مهم نیست، خیلی خوب می شه اگه چند دقیقه ساکت باشی.

پریسا خواست جوابی بدهد که در آسانسور باز شد و مرد قد بلندی از آن بیرون آمد که موهای بلوند و صورت جذابی داشت با این حال ته چهره اش خشن و زیادی مردانه بود، اما تناسب فوق العاده اندامش این را می پوشاند.

مستقیم رو به مهرداد آمد، صدایش بم و تا حدودی دلنشین بود.

_سلام، خیلی معطل شدید؟

با مهرداد دست دادند و بعد با امین هم، اما گابریل کنار ایستاده بود و انگار تمایلی به این کار نداشت.





_نه خیلی، بریم؟

آن مرد که می دانستم اسمش هومن است نگاهی به ما انداخت و گفت:

_ آسانسور اختصاصی ظرفیت چهار نفر داره، دو نفر باید با یه آسانسور دیگه برن و یه طبقه را با بیان.

نگاهش بین ماها رد و بدل شد که گابریل سریع گفت:

_ما جدا میایم.

و منظورش از ما، من و خودش بود. مهرداد با یک ابروی بالا انداخته به ما زل زد:

_ من و امین جدا می ریم...

گابریل بین حرفش پرید:

_ شما باید با هم در مورد اتفاقایی که افتاده صحبت کنید، ما با هم می ریم.

بدون توجه به بقیه جلو تر راه افتاد و من نگاهی به جمع انداختم و سعی کردم به چشم های عصبی مهرداد خیره نشوم. با قدم های بلند پشت سر گابریل راه افتادم و سوار آسانسور دیگر شدم.

به محض حرکت آسانسور موزیک ملایمی شروع به پخش شدن کرد، نگاهی به کنار انداختم و خودم را در آینه برانداز کردم، از آنجایی که مجبور بودم هر لحظه برای حمله آماده باشم مدت زیادی می شد که دیگر چادر نمی پوشیدم حتی کفش هایم همیشه اسپورت بود دقیقا مثل مانتوی سبز رنگ و شلوار جینم.

_امیدوارم درک کنی دلیل این کارها چیه!

لب گزیدم و سرم را پایین انداختم:

_ حالم... حالم داره بهم می خوره.

نگاه خیره گابریل را روی خودم احساس کردم و بعد صدای گیرایش در گوشم پیچید.

_خانم، شما روان شناسی انتظار می ره ازت که بتونی حداقل خودت رو کنترل کنی!

لحنم تقریبا ملتمس شده بود.

_ من دارم خیانت می کنم!

کاملا به سمتم برگشت.

_ این اسمش خیانت نیست، داری برای نجات جونش تلاش می کنی. شاید وقتی بفهمه قدردانت نباشه اما بعدها می فهمه چه لطفی در حقش کردی.

حرفی نزدم و فقط سر تکان دادم، همان لحظه آسانسور متوقف شد و در باز شد، نیم نگاهی به گابریل رد و بدل کردم و سریع بیرون زدم. برنگشتم تا به پشت سرم نگاه کنم و با قدم های بلند از پله های طبقه آخر بالا رفتم.

هر طبقه ضربان قلبم را سریع تر می کرد و من نمی دانستم که در نهایت چه چیزی در انتظارم است.

وقتی که به طبقه آخر رسیدم فقط دو در دیدم، یک در که روی آن کنده کاری ها و طرح های فاخری قرار داشت و در که مقابل آن بود و از چوبی قهوه ای رنگ با ظاهری ساده ساخته شده بود، همین در نیمه باز بود.

با قدم های مردد به سمت در سوییت رفتم و وقتی که پشت در رسیدم نفس عمیق کشیدم، قلبم به محکم ترین حالتش می کوبید و طوری بود که انگار می خواست از سینه ام بیرون بپرد؛ تیره پشتم خیس از عرق سرد بود و به خاطر دویدن از پله ها نفس نفس می زدم.

من مثلا روان شناس بودم وقتش رسیده بود که بر احساساتم غلبه کنم. این من بودم که باید بهزاد را نجات می دادم، در حال حاضر آخرین چیزی که نیاز داشتم درگیر شدن در احساسات بود.

سه بار نفس عمیق کشیدم و بعد در را هل دادم و با قدم های آرام وارد شدم. سوییت متشکل از دو اتاق و یک آشپزخانه اوپن و یک نشیمن زیبا بود، با قدم های ملایم به سمت اتاقی که در ان باز بود حرکت کردم و آب دهانم را به زور قورت دادم.

_آروم باش، آروم.




romangram.com | @romangram_com