#تئوری_یک_قاتل_پارت_79
دوباره به من اشاره کرد و ادامه داد:
_ فقط روی رفتار من تمرکز کرده و نه حالت حرف زدنش و نه نوع رفتارش مثل نظامی ها نیست؛ اون به نظرم یه تحصیل کرده توی مقاطع بالاست.
کم مانده بود فکم کف زمین بیفتد. مهرداد چند ثانیه دیگر به او خیره شد و بعد روبه پرستار گفت:
_ما دیگه می ریم.
دایان با گیجی به ما نگاه کرد و از روی تخت بلند شد.
_ اینقدر زود؟ اصلا چرا اومدید؟
هر سه نفرمان بلند شدیم و همزمان به سمت در رفتیم، مهرداد و امین با دایان دست دادند.
_واقعا می خواید برید؟ هنوز که چیزی نگفته بودیم.
لحن صدایش پر از ناامیدی بود، نمی دانم چرا اما خودم را کاملا جای او گذاشتم و درکش کردم روزهایی که در آن انفرادی وحشتناک بودم آرزو داشتم که کسی به ملاقاتم بیاد ولی خبری نبود.
با دایان دست دادم و با لبخند مصلحتی گفتم:
_از دیدنت خوش حال شدم.
او هم اول لبخند زد اما یک دفعه خشک شد و نگاهش روی چشم هایم زوم شد. لب هایش به حالت انزجار جمع شد و چشم هایش رنگ نفرت گرفت.
_چشم هات، از رنگشون متنفرم!
فشار دستش روی دستم زیاد شد، سعی کردم دستم را عقب بکشم اما انگار دستم داخل سیمان خشک شده گیر کرده بود که در نمی آمد. زیر فشار انگشتان کشیده و قدرتمندش، تریک تریک استخوان هایم بلند شد که پرستار سریع جلو آمد.
_آروم باش چیزی نیست دایان؟ صدام رو می شنوی؟
نفسم داشت از این فشار بند می آمد، حس می کردم استخوان هایم در حال سوراخ کردن پوست دستم هستند که بالاخره دایان عقب کشید و شروع کرد به نفس نفس زدن با خستگی و بی توجه به ما به سمت تختش رفت و روی آن ولو شد.
صدایش فوق العاده ضعیف شده بود.
_ خسته ام.
پرستار به ما اشاره کرد و هر سه نفرمان خیلی سریع بیرون آمدیم.
فصل چهارم
بهزاد
زیر دوش آب گرم ایستاده بودم و برخورد قطرات آب به بدنم آرامم می کرد.
فشار دوش را بیشتر کردم و قطرات آب با قدرت بیشتری روی پوستم فرود آمدند، می خواستم کاری کنم که شاید افکارم برای لحظاتی آرام شود.
_طرف دکترای فیزیک محض داشته استاد دانشگاه بوده ...
سرم را به سمتی کج کردم تا حرف های مهرداد از ذهنم پاک شود اما در عوض تصاویر دیگری از مقابل چشم هایم عبور کردند، تصاویری که مربوط به قتل دانشجوی ارشد دایان بود. تیتر های روزنامه و مدارکی پرونده پلیس که نشان می داد، دایان الماسی دانشجوی خود را به شیوه وحشیانه ای کشته است.
لب گزیدم و سرم را رو به عقب خم کردم و فطرات آب محکم به گردنم برخورد کردند و به آرامی سرخوردند و وارد گوش هایم شدند.
یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمی رفت، بدن پسر بیست و سه ساله ای که غرق در خون بود و کارد نامه باز کن و قیچی کاغذ بر و خودنویس در سینه اش فرو رفته بود و قلبش را سوراخ کرده بود، چشم های پسر همچنان به بالا خیره بود و نگاهش تهی بود از هر نوع احساسی!
لب گزیدم و قبل از اینکه زانوهای سست شده ام توان تحمل وزنم را از دست بدهند به دیوار حمام تکیه دادم، به طرز غریبی تحربه ای آشنا را برایم تداعی می کرد دو سال قبل وقتی برای اولین بار دستم به خون...
نفس عمیقی کشیدم که در گلویم پیچ خورد و به سرفه افتادم؛ دایان در اظهاراتش گفته بود که هیچ چیز به یاد ندارد و حق داشت وقتی که مرتکب آن قتل شده بود. خودش نبود شخصیت دومش کنترل جسمش را به دست گرفته بود، شخصیتی که خون ریز و خشن بود.
احتمال می دادند که دایان آن لحظات دچار توهم شده باشد و برای دفاع از خود خیالی مرتکب قتل شده و این مرا بیشتر عصبانی می کرد، که ممکن است من هم اشتباه کرده باشم؟ ممکن بود که سناتور را بی گناه کشته باشم؟
چند تقه به در حمام خورد و صدای محو هومن را شنیدم.
_ بهزاد؟ می شنوی؟
جوابش را ندادم، می خواستم چند دقیقه تنها باشم و با خودم خلوت کنم باید تکلیفم با خودم مشخص می شد.
_بهزاد؟ الو؟
دوباره چیزی نگفتم؛ مشتم را به دیوار کوبیدم و سرم را به آن تکیه دادم. حالم خوب نبود باید استراحت می کردم اما کو مجال استراحت؟
به دایان حسودیم می شد، ای کاش من هم می توانستم روی تختم بخوابم و بگویم خسته ام.
یک دفعه صدای مشت کوبیدن به در آمد.
_بهزاد؟ جواب بده پسر حالت خوبه؟
نه خودکشی کرده ام و کار از کار گذشته است! آخر این چه سوال احمقانه ای بود؟
هومن این بار فریاد زد.
_ بهزاد درو باز کن وگرنه درو می شکنم.
چشم هایم را در حدقه چرخاندم، نباید چند دقیقه برای خودم آرامش می داشتم؟
با ضربه ای که به در خورد سریع به سمت در رفتم و در را کمی باز کردم که هومن در همان حالت خشکش زد.
_نفهم مگه من با تو حرف نمی زدم؟
طلبکار نگاهش کردم.
_ توی حموم جای گپ زدنه؟ کاری داشتی؟
انگار که تازه یادش آمده باشد گفت:
_ خواستم بگم مهرداد و بقیه دارن میان اینجا آماده باش، در ضمن، دختر همراهشونه خودت و مرتب کن! گفت دو نفرند، اون دو تا خواهر.
romangram.com | @romangram_com