#تئوری_یک_قاتل_پارت_78
دوباره لبخند زد، لبخند هایش به طرز عجیبی پر از طعنه و شک بودند.
با دست به تختش اشاره کرد و گفت:
_ خواهش می کنم بفرمایید، خونه من یه کم محقره اما، خب به نظر همینه که هست! شما این و درک می کنید مگه نه؟
سوالش را خطاب به من پرسید که قلبم فرو ریخت؛ یعنی داشت به زندان اشاره می کرد؟ از کجا می دانست؟
قضیه از قبل هم پیچیده تر شد!
اخم کردم و مردد گفتم:
_راستش نه، یعنی نه.
چند ثانیه دیگر نگاه خیره اش روی من ثابت ماند، در اعماق چشم های سخت و سردش چیزی وجود داشت که اذیتم می کرد؛ برای یک لحظه احساس کردم او هم همان حالت سردرگمی که من از دیدنش داشتم را دارد.
_آقای الماسی، ما می خواستیم در مورد موضوعی سوال بپرسیم.
به سختی نگاهش را از من گرفت و بی رمق رو به مهرداد برگشت و لبخند زد.
_ خواهش می کنم، من وقتم اینجا کلا آزاده.
پرستاری که داخل اتاق بود روی یکی از صندلی های پلاستیکی داخل اتاق نشست، به نظر می رسید باید ناظر این گفت و گو باشد، احتمالا نگران سوییچ شدن شخصیت این مرد بودند.
دایان روی تخت نشست و مهرداد با فاصله از او به دیوار تکیه داد و من و امین روی دو صندلی پلاستیکی آبی رنگی که داخل اتاق بود نشستیم که البته به هیچ عنوان راحت نبودند.
امین بدون مقدمه گفت:
_ آقای الماسی...
_اگه دایان صدام کنی بهتره به این اسم آلرژی دارم.
به فامیلیش؟ چه کسی به فامیلی خودش آلرژی داشت؟! به خودم یاد آوری کردم که اینجا تیمارستان است!
امین با مکث کوتاهی تصحیح کرد:
_ دایان، شما شخصی به اسم آرشام منصوری فر می شناسید؟
آرشام منصوری فر، همان کسی که احسان را مسموم کرد! همان مرد با موهای لخت و چشم های سبز تقریبا داشتم او را فراموش می کردم.
دایان بدون اینکه تغییری در چهره اش ایجاد شود لحظه ای فکر کرد و گفت:
_ نه، باید بشناسم؟
امین شانه بالا انداخت.
_نمی دونم احتمال می دادیم شما چیزی در موردش بدونید.
دایان چشم هایش را ریز کرد و سرش را به طرفین تکان داد.
_ نه، حالا چرا دنبالش می گردید؟
_راستش این آقا توی مسموم کردن یکی از همکارهای ما دست داشته.
یک لحظه مردد شدم که آیا امین کار درستی کرد که این حرف را زد؟ اما خیلی زود با شنیدن صدای دایان حواسم پرت شد.
نیشخندی زد.
_پس شما پلیس هستید، خب چرا اومدید اینجا سراغ من؟ نکنه فکر می کنید من همدستشم؟ محض اطلاعتون امنیت اینجا خیلی بالاست، نمی شه فرار کرد.
_پس سعی کردی فرار کنی.
قبل از اینکه مهرداد به من چشم غره برود خودم از حرفم پشیمان شدم، نباید این مرد را حساس می کردم و حالا گند زده بودم.
دایان دوباره به من زل زد، نگاهش دوباره عجیب شد و سریع جواب داد:
_ نه، فقط محاسبه کردم الگوی رفت و آمد نگهبان ها، چرخش دوربین ها، سیستم سنسور حرارتی، در های محکم من آدم تنبلیم، حوصله ندارم که بخوام از این همه مانع رد بشم.
_اما توی اون قتل خیلی دقت به خرج دادی اون موقع صبور بودی؟
با تعجب به مهرداد نگاه کردم، او که خودش داشت تحریکش می کرد. اصلا کدام قتل را می گفت؟ ای لعنت که قبل از آمدن به اینجا پرونده این مرد را مطالعه نکردم؛ حس می کردم یک دفعه با یک لگد جانانه وسط گود پرت شده ام.
دایان با تاخیر به مهرداد نگاه کرد، تعجب در چشم های موج می زد.
_ کدوم قتل؟ حالا دیگه متهم به قتل هم شدم؟
بالاخره صدای پرستار زنی که گوشه اتاق نشسته بود بلند شد:
_جناب شیخی، من به شما توصیح دادم.
مهرداد بی توجه به هشدار آن زن، شانه بالا انداخت و ادامه داد:
_ می خوای بگی که قاتل نیستی؟ تا امروز کسی رو نکشتی؟
دایان با ناباوری خندید.
_طوری حرف می زنی که انگار یه کار معمولیه! ببینم نکنه شما روزانه آدم می کشید؟ البته منظورم فقط شما دو نفره ها، اون نظامی نیست.
به دست به من اشاره کرد، چشم هایم داشت از حدقه در می آمد این را از کجا فهمیده بود؟!
امین با کنجکاوی پرسید:
_دلیلی هم برای حرفت داری؟
_این آقا اینجا ایستاده و ژستش طوریه که انگار هر لحظه آماده دفاعه. تو از وقتی داخل اومدی کل اتاق رو بررسی کردی و فقط چند بار روی پنجره زوم کردی، مطمئنم تا الان جای درز هاشم یاد گرفتی در ضمن وقتی تو اومدید رفتارتون جوری بود که انگار برای محافظت از این آقا اینحا هستید اما، اون...
romangram.com | @romangram_com