#تئوری_یک_قاتل_پارت_77
من در این دنیا برای چه کسی مهم بودم؟ چه کسی ممکن بود که بخواهد برای من ریسک کند؟
و سوال مهم تر! اصلا چرا انتقام بگیرد؟ چه اتفاقی افتاده بود که ارزش داشت زندگی این همه آدم تباه شود؟
و مهم ترین سوال، او چه کسی بود؟ من مطمئن بودم که نشنیده ام او هویتش را به من بگوید، نه اسمش و نه حتی نشانه ای! من چطور باید می شناختمش؟!
لب گزیدم و سرم را به تعجب تکان دادم، چرا حس می کردم بخشی از خاطراتم کاملا محو شده اند؟ هرچند که به خاطر فراموشی دوران کودکیم همچنان بخشی از وقایع را به یاد نمی آوردم برای مثل اتفاقاتی که تا زمان رفتن به پرورشگاه برایم افتاد.
تنها چیزی که یادم می آمد، تصاویر محوی از مادرم، مهرداد، شاهین و پدرم بود، اما، اینکه بعدش چه شد نمی دانم!
_قصد نداری پیاده بشی؟
با تعجب به امین نگاه کردم که سرش را از شیشه داخل آورده بود و با یک ابروی بالا انداخته مرا نگاه می کرد.
_آها، باشه.
از ماشین پیاده شدم و به تابلوی سردر نگاه کردم، با دیدن اسم تیمارستان تنم لرزید من بهتر از هرکسی می دانستم چه احساسی دارم که همه تو را روانی بدانند.
با قدم های بلند از حیاط گل کاری شده عبور کردیم و به سمت ساختمان اصلی رفتیم، سعی می کردم به بیمارانی که همراه با پرستار های سفید پوش راه می رفتند توجه نکنم. چهره اکثرشان بهت زده بود و چشم هایشان خالی از هر حسی و بعضی ها هم که اصلا...
یک بار دیگر تنم لرزید خوب می دانستم که اگر خاطره تصادف و ترس از صدمه دیدن مهرداد نبود و به پریناز فکر نمی کردم، من هم الان اینجا بودم.
نمی دانم قیافه ام چطور شده بود که امین گفت:
_ حالت خوبه بهزاد؟
بدون اینکه نگاهش کنم سر تکان دادم.
_خوبم، چیزی نیست.
هوای خنک و کم سابقه اردیبهشت ماه را با فشار به داخل ریه هایم کشیدم و همراه با امین از پله ها بالا رفتیم و وارد ساختمان شدیم.
امین خواست به سمت پذیرش برود که کسی مرا از ته سالن صدا کرد.
_بهزاد!
سریع به سمتش برگشتم که دیدم از ته سالن به سمت ما می آید، از همان جا سر و صدای زیادی می آمد و تعدادی از پرستار ها سعی می کردند با اضطراب یکی از بیماران را محار کنند. نگاهم را از آن منظره گرفتم.
سریع به سمتش برگشتم که دیدم از ته سالن به سمت ما می آید، از همان جا سر و صدای زیادی می آمد و تعدادی از پرستار ها سعی می کردند با اضطراب یکی از بیماران را محار کنند نگاهم را از آن منظره گرفتم.
چند ماه در آن دیوانه خانه دور از همه عزیزانم زجر کشیدم و حتی یک نفرشان سراغم نیامدند آن ها حتی دنبالم نگشته بودند، همه مطمئن بودند که من مرده ام!
به محض اینکه مهرداد به من رسید لبخند محوی زد، یک لحظه نفرت تمام وجودم را گرفت این همان مردی بود که پای مرا به این قضایا باز کرد و حتی بعد از مرگم دنبالم نگشت.
با انزجار نگاهم را از او گرفتم و به سمت امین برگشتم، نگاه متعجب جفتشان را روی خودم حس کردم، لبخند مهرداد به اخم تبدیل شد و صدایش خالی از هر گونه حسی.
_سلام چه خبر؟
مهرداد مردد جواب داد:
_علیک سلام، پیداش کردم فقط... خب شرایط خاصی داره.
امین با تعجب پرسید:
_ چرا گقتی اینجا؟ مگه اینجا کار می کنه؟
_راستش اینجا بستریه، یارو اختلال دو شخصیتی داره!
با چشم های از حدقه در آمده نگاهش کردم که این بار او مرا نا دیده گرفت.
_جدا؟
مهرداد سر تکان داد.
_ آره، باید بریم ببینیمش تا یه فکری براش بکنیم.
به سمت انتهای سالن اشاره کرد و گفت:
_ از اون طرف.
جلو تر از آن ها راه افتادم، تنها امیدم این بود که شخص مورد نظر ما در آن اتاق پر هیاهو نباشد! صدای مهرداد را شنیدم که زمزمه وار به امین گفت:
_ چشه؟ درگیر شدید؟
_نه بابا از وقتی اومدیم اینجا بهم ریخت.
همان طور که می رفتیم، منتظر این بودم که هر آن مهرداد فرمان ایست بدهد اما با هر قدم نزدیک تر شدن به آن اتاق استرسم بیشتر می شد و نمی دانم چرا، واقعا نمی دانم.
_اینجاست.
با ترس به سمتش برگشتم که دیدم کمی عقب تر ازمن، و دقیقا مقابل در اتاق کناری ایستاده بود. نفس آسوده ام را به آرامی بیرون دادم و مردد به سمت در اتاق رفتم. روی در فلزی، پنجره مستطیل شکلی که از دو طرف طوری فلزی داشت قرار داشت که از داخل آن نمای کوچکی دیده می شد.
سر کشیدم و از بین کله مهرداد و امین، تخت سفید رنگی را دیدم که وسط اتاق قرار داشت و روی آن مردی پشت به ما نشسته بود، پرستاری که داخل اتاق ایستاده بود به ما اشاره کرد و مهرداد در را باز کرد.
به محض باز شدن در مرد به عقب چرخید و از روی شانه اش به ما نگاه کرد. یک آن با دیدن چهره اش نفسم بند آمد، تمام وجودم پر از نوعی آشنایی اما خیلی زود این احساس ناپدید شد.
مرد جوان که چهره محزونی داشت از روی تخت بلند شد و به سمت ما آمد، لبخندی زد و گفت:
_ سلام.
مهرداد و امین با شک جوابش را دادند اما من همچنان به او خیره بودم می توانستم با اطمینان قسم بخورم که این مرد را قبلا دیده ام. اما کجا؟ یادم نمی آمد!
نگاه قهوه ای رنگش روی من چرخید و لبخندش را حفظ کرد.
_ ما هم و می شناسیم؟
مهرداد و امین سوالی به سمت من چرخیدند که اخم کردم، حتی هنوز نمی دانستم او را از کجا می شناسم. پس چه باید می گفتم؟
_راستش فکر می کنم شمارو با کس دیگه ای اشتباه گرفته باشم.
romangram.com | @romangram_com