#تئوری_یک_قاتل_پارت_100
_ اینجا کلی شیشه داره.
سر تکان دادم.
_ آره اما همه دو لایه ضد گلوله ست پریناز اینجا از هرجایی که بریم امن تره، نه کسی ازش خبر داره نه راهی برای ورود به داخلش هست.
با لجبازی گفت:
_ همیشه یه راهی هست.
یک لحظه دلم خواست بزنم لهش کنم. در این شرایط داشت درس نظامی به من می داد؟!
_آره همیشه یه راهی هست، بیا یه کم بخور حالت درست می شه.
قدمی به او نزدیک شدم که خودش را به شیشه چسباند و با وحشت گفت:
_ نباید به من نزدیک بشی.
_پری من که اذیتت نمی کنم.
لیوان را به سمتش گرفتم که محکم زیر دستم کوبید و لیوان وسط خانه پرت شد و چنان محکم به پارکت برخورد کرد که هزار تکه شد. شرایط طلایی رنگ پارکت سفید را رنگی کرد.
با خشم به پریناز نگاه کردم، نمی دانم چه در چشم هایم دید که دهان باز کرد تا جیغی بکشد که به سمتش هجوم بردم و او را بین خودم و شیشه ها گیر انداختم.
_حالا خطر واقعی رو نشونت می دم.
با چشم های گرد شده نگاهم کرد و صدایش خفه شد. بازویش را چنگ زدم و او را به سمت دومین اتاق خواب بردم؛ جایی که هیچ تخت خوابی در آن نبود.
در را باز کردم و وارد شدم و او را وسط اتاق پرت کردم، سکندری خورد اما تعادلش را حفظ کرد. شالش روی شانه اش افتاد و با بهت اول به من نگاه کرد که به دیوار اشاره کردم و سرش فریاد زدم:
_ ببین.
وحشت زده به سمت دیوار برگشت و دهانش باز ماند. حق هم داشت، هر کسی به غیر از او بود همین واکنش را نشان می داد. خودم هم وقتی این ساعت از شب و در این تاریکی اینجا می آمدم از دیدن این دیوار وحشت می کردم، از تمام کارهایم!
با حیرت قدمی به عقب برداشت.
_ این ها... این ها چیه؟!
دست هایم را در جیب شلوار کتانم فرو بردم و نگاهش کردم.
_ تمام کارهای من توی دو سال گذشته ست؛ عکس های سمت چپ، همه جاسوس هایی هستند که من لوشون دادم و خیلی زود کشته شدند؛ عکس های سمت راست اونایی هستند که هنوز دنبالشون هستم.
_وسطی ها.
وسطی ها! این چیزی بود که مرا می سوزاند، چیزی که هیچ کس به جز خودم از آن خبر نداشت.
_تمام تحقیقات دو ساله من، تمام روابط و تمام مضنون ها.
نموداری که در راس آن یک علامت سوال بود و زیر شاخه هایش پر از عکس بود غریبه و آشنا، اما چیزی که این نمودار را برایم تبدیل به شکنجه کرده بود عکس ها نبودند، نوشته های زیرشان بود.
پریناز جلو رفت و مقابل دیوار ایستاد اتیکت ها را لمس کرد و لرزش دستش بیشتر از قبل شد.
_این...
_دقیقا همون چیزیه که می خونی. بهترین روش برای کشتن هر کدوم از شما پدرم، برادرم، هرکسی که به یه نحوی توی این مدت با این قضایا درگیر بوده نخ های رنگی ارتباط هر کدوم از شما با راس این قضایا که همون رییس اژدهای سرخه رو نشون می ده، بهت اطمینان می دم که این دقیق ترین نموداریه که می شه درست کرد.
پریناز با دهان باز عکس ها را نگاه می کرد، دستش را روی عکس همه افرادی که می شناخت می کشید؛ نمی دانستم چه حسی دارد نمی دانستم از من متنفر شده یا ترسیده یا هر دو حس را دارد نمی دانستم ممکن است به اندازه خودم از من متنفر شوم یا...
_من...
دستش را روی عکس خودش گذاشت و دوباره با حیرت گفت:
_ منم هستم!
دهان باز کردم حرفی بزنم که اولین قطره اشک روی گونه اش ریخت. در تاریکی اتاق و در پرتو نوری که از بیرون می تابید اشک روی گونه اش برق زد و حالم را بد تر از قبل کرد.
_گلوله!
قطره دیگری روی گونه اش افتاد و کلاف گنده ای در گلویم به وجود آورد؛ بر خلاف بقیه که زیر اسمشان پر بود از روش های قتل، برای پریناز فقط یک کلمه وجود داشت، گلوله!
او آخرین عکس بود که روی نمودار زدم و دقیقا دور تر از همه نسبت به راس قرار داشت، هنوز هم به یاد دارم که آن شب طوری مست کرده بودم که وقتی بیدار شدم، در دل به خدا التماس می کردم که بخوابم و این بار دیگر بیدار نشوم.
پریناز از دیوار فاصله گرفت و به سمتم برگشت. قلبم تند می زد، منتظر بودم هر لحظه جیغ بکشد یا سعی کند که از دستم فرار کند جلویش را نمی گرفتم، حتی اگر صبر می کرد برایش تاکسی هم می گرفتم، این چیزی بود که عقلم می گفت اما قلبم تازگی ها یاغی شده بود.
در انتظار یک حرکت از او هر قطره اشکش را با دقت زیر نظر داشتم، انگار اشک هایش تمامی نداشت آرام و بی صدا اما پر درد گریه می کرد.
_چرا... چرا فقط گلوله؟
اول جا خوردم، واقعا انتظار نداشتم از من سوال کند؛ فکر هر چیزی را می کردم به غیر از این سوال!
_چی؟
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:
_چرا فقط گلوله؟ چرا برای همه هزارتا روش نوشتی اما برای من فقط یکی؟
احساس کردم پشت پلک هایم می سوزد، متوجه نبودم این سوزش برای چیست تا اینکه دیدم تار شد و فهمیدم در شرف اشک ریختن هستم.
نه این چیزی نبود که بخواهم جلوی او دوباره تکرارش کنم! او باید قبول می کرد که من وحشتناک تر از هر آنچه هستم که بیرون از اینجا انتظارش را می کشد، نه اینکه با دیدن اشک هایم دلش به حالم بسوزد.
به خودم پوزخندی زدم و قبل از اینکه لو بدهم، برگشتم و به سمت در رفتم.
_ باید بخوابی خسته ای.
با شنیدن صدای محکمش ایستادم. _چرا بهزاد، جواب می خوام!
romangram.com | @romangram_com