#تئوری_یک_قاتل_پارت_101

چشم هایم را بستم که اشک مزاحم و سمجی از گوشه چشمم روی گونه ام ریخت. چه می خواست بشنود؟ چرا این دختر این قدر مزاحم بود؟!

_جوابی ندا...

_داری و بهم می گی؛ اگه قراره یه روزی اون جوری بمیرم حقمه بدونم دلیلش چی بوده.

مقابلم ایستاد که سریع سرم را چرخاندم اما او چانه ام را گرفت و به سمت خودش چرخاند و در چشم هایم زل زد.

_بگو.

نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای جواب دادم:

_ چون اگه بخوای جلوم رو بگیری کاری نمی کنم. حتی مطمئن نیستم بتونم این کار رو یه زمانی انجام بدم.

_چرا؟

چقدر چرا می پرسید، من چه می دانم، طوری از من دلیل می خواست که انگار من با خودم خلوت می کنم و دلیل هر کارم را می پرسم.

از کنارش عبور کردم و وارد نشیمن شدم و به طرف لیوان شکسته رفتم؛ دلیلش را می دانستم اما نمی خواستم که او هم بداند ولی راست می گفت، اگر قرار بود این طور بمیرد، باید می دانست.

_چون یه زمانی دوستت داشتم.





پریناز

روی تخت غلتیدم و به سقف سفید اتاق خیره شدم. بعد از گشتن سه ساعت هنوز هم جملاتش در سرم تکرار می شد. باورم نمی شد که گفته باشد!

او گفت مرا دوست داشته اما، فعلش بدجور آزارم می داد داشت؟ یعنی دیگر ندارد؟ الان چه حسی دارد؟ اصلا حسی دارد؟!

همان طور که داشت لیوان خرد شده را جمع می کرد، گفت که در اتاق خواب دیگر تخت دو نفره وجود دارد که می توانم روی آن بخوابم، چیزی هم در مورد جای خواب خودش گفت اما واقعا آن را نشنیدم؛ فقط با گیجی به سمت اتاق آمدم و روی تخت ولو شدم.

از زیر در نور ضعیفی داخل می آمد، یا هنوز بیدار بود یا دیوار کوب هارا روشن کرده بود. با این حال فرقی نمی کرد فکر من هنوز پیش او بود.

نفس عمیقی کشیدم و روی تخت نشستم؛ نگاهی به اطراف انداختم و از بهزاد دوباره تعجب کردم.

چطور این خانه را خریده بود؟ با کدام پول؟ چرا هیچ کس از وجودش خبری نداشت؟!

عذاب وجدان کل وجودم را گرفته بود و بدجوری عذابم می داد، به گابریل خبر نداده بودم اما حالا می دانستم که کارم اشتباه بوده است اگر بهزاد آسیب می دید چه؟ اگر اتفاقی برایمان می افتاد چطور؟! من باید چه می کردم اگر بلایی سرش می آمد؟ جواب پدرش را چه می دادم؟

بیشتر از همه این عذابم می داد که او هنوز از هدفم خبر نداشت اما، با بلایی که امشب سرم آورد کمی بی حساب شدیم راست می گفت، تنها چیزی که باید از آن می ترسیدم مردی بود که پشت در این اتاق خوابیده بود. پایش که می افتاد او از همه خطر ناک تر می شد!

فرشته رانده شده احساساتی.

به محض اینکه در اتاق صدا داد، سریع خوابیدم و پتو را روی خودم کشیدم و چشم هایم را بستم. صدای پاهایش آمد و بعد تخت جا به جا شد. قلبم نامنظم تپید؛ او این وقت شب اینجا چه می کرد؟!

حس کردم خودش را به من نزدیک کرد و بعد گرمای نفس هایش به صورتم خورد، تنم مور مور شد و یاد لحظه ای افتادم که چانه اش را گرفتم؛ تماس دو باره اشتباه محض بود.

صدایش کنار گوشم گرم و دلنشین بود.

_ می خواستی ازم چی بشنوی؟ که چرا می کشمت؟ شایدم می خواستی بدونی اصلا می کشمت یا نه؟ فکر می کنی هنوز هم علاقه ای هست؟

با برخورد سر انگشت های داغ و سوزانش به صورتم لرز خفیفی به تنم افتاد و قلبم محکم تر کوبید. شالم را در آورده بودم و او داشت موهایم را که احتمالا آشفته بور را نوازش می کرد.

_درست فکر می کنی، علاقه ای هست!

تقریبا برای یک لحظه قلبم از کار ایستاد، او الان چه گفت؟! گفت که مرا ...

احساس کردم صورتم را به سمت خودش چرخاند و قبل از اینکه بفهمم چه چیزی در حال وقوع است، لب های داغش روی پیشانیم قرار گرفت و مرا بوسید.

نفس کشیدنم سخت شد و حالم دست خودم نبود. قلبم این قدر محکم می کوبید که می ترسیدم صدایش را بشنود و از طرفی طولانی تر شدن این بوسه داشت دیوانه ام می کرد.

بالاخره تماسش را قطع کرد و گرمای نفس هایش به بینیم خورد و گفت:

_ حیف شد که وقتی این حرف رو زدم خودت رو به خواب زده بودی!

ایست قلبی کردم، فهمیده بود؟ پس چرا زودتر یعنی می خواست بشنوم؟

_حیف که مجبوریم فردا صبح همون آدم های قبلی باشیم؛ حیف که نمی تونم اون طور که می خوام باشم. حیف که مجبورم ازت دوری کنم وگرنه نمی تونم با غم نبودنت کنار بیام.

غم نبودنم؟ منظورش چه بود؟ داشت از چه چیزی حرف می زد؟!

دیگر وقتش بود که ببینمش، چشم هایم را باز کرد و او همزمان با لحن دردمندی گفت:

_هیچ وقت من رو نبخش.

قبل از اینکه فرصت جواب دادن پیدا کنم، صدای بلند شلیک گلوله در اتاق پیچید و همزمان چیز تیزی وارد شکمم شد؛ اول متوجه نشدم چه خبر شده اما همین که دردش در تنم پیچید تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است.

فرشته رانده شده، به من شلیک کرده بود!





بهزاد

با قدم های بلند وارد قسمت اداری تیمارستان شدم.

خرداد ماه بود اما من احساس سرما می کردم؛ از دیشب تا حالا هنوز هم یخ بودم هنوز هم بی حس، اما دیشب عجب شبی بود.

شبی که بالاخره به آنچه که می خواستم رسیدم، فقط امیدوار بودم نفهمند چه اتفاقی افتاده است.

پشت در اتاق گابریل ایستادم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم، ده و نیم صبح بود.

تقه ای به در زدم و قبل از اینکه چیزی بگوید در را باز کردم و سرم را داخل بردم. داشت با تلفن حرف می زد که چشمش به من افتاد و ابروهایش را بالا داد. وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم.

_بله، متوجه شدم حتما دکتر، خدانگه دار.

گوشی را که روی تلفن گذاشت به من زل زد و اخم کرد.

_ از دیروز عصر کدوم گوری بودی؟!


romangram.com | @romangram_com