#تئوری_یک_قاتل_پارت_102
شروع شد از خیلی وقت قبل خودم را برای همچین چیزهایی آمده کرده بودم.
با تعجب ساختگی گفتم:
_حالا دیگه باید برای بیرون رفتن هم جواب بدم؟!
از پشت میز کنار آمد و با عصبانیت بی سابقه ای گفت:
_ آقای بهزاد نامدار، مرتیکه نفهم! وقتی جزء اصلی یه پرونده به این مهمی هستی، جون لعنتیت و اون زندگی کوفتیت فقط برای خودت نیست که هر غلطی می خوای باهاش بکنی.
اخم کردم و مقابلش ایستادم
_یعنی چی؟ این چه طرز برخورده؟ مگه من چی کار کردم؟!
چشم هایش را گرد کرد.
_بی خبر گذاشتی رفتی، نه کسی می دونسته کجایی نه خبری ازت بود! با ردیابت چی کار کردی؟
دستش را بالا آورد و روی بازوی راستم ضربه زد که خودم را عقب کشدم. می توانستم ردیاب را هفته پیش دربیاورم اما می خواستم این ها را به یاد داشته باشند تا زمانی که من نبودم، کم کم متوجه قضیه بشوند.
_هی چه خبرته؟ این وحشی بازی ها چیه؟!
پا فشاری کرد.
_ردیاب رو چی کار کردی بهزاد؟ چه کاسه ای زیر نیم کاسه اته؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_به به، مرد انگلیسی چه خوب می تونه اصطلاحات ما رو بگه!
لب هایش را روی هم فشرد و گفت:
_ تو هیچی از من نمی دونی.
پوزخندی زدم و جواب دادم:
_ من از خودمم چیزی نمی دونم، الان هم برای همین اینجا اومدم باید هیپنوتیزمم کنی.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سرش را به طرفین تکان داد.
_نمی تونم؛ تو تحت محافظتی، باید با بالا دستیم هماهنگ کنم.
به سمت موبایلش که روی میز بود رفت اما من زودتر از او موبایل را برداشتم و عقب کشیدم.
_چی کار می کنی؟
_اول کار من رو انجام می دی، بعد کار خودت من که فرار نمی کنم. هیپنوتیزمم کن بعد به امیرعلی خبر بده.
با چشم های ریز شده نگاهم کرد، انگار سعی دات از رفتارم چیزی متوجه شود. گابریل آدم باهوشی بود اما من خیلی وقت بود که روی این سناریو کار می کردم.
_پدرت بالا دستی من نیست.
انتظار این حرف را نداشتم و واقعا تعجب کردم.
_یعنی چی؟ پس بالادستیت کیه؟
به سمت در اتاق حرکت کرد و گفت:
_ نمی تونم بهت بگم؛ بیا، بایید بریم اتاق مشاوره.
دنبالش راه افتادم و هر دو از اتاق خارج شدیم و شانه به شانه همدیگر به سمت ساختمان دوم رفتیم.
گفت و گو را ادامه دادم:
_ می تونی بگی امیر علی کیه؟
بدون اینکه نگاهم کند جواب داد:
_ امیرعلی نامدار پدرته.
موبایلش را در جیبم گذاشتم و با انزجار نگاهش کردم
_ واقعا خبر نداشتم! منظورم اینه چی کاره ست؟!
سرش را به طرفین تکان داد.
_ نمی دونم، فکر نکن هرکسی همه همکارهاش رو می شناسه، توی کاری که ما می کنیم...
_یه نوع سیستم رمز گذاری دارید که هر کس فقط یه قسمت از ماجرا رو می دونه خودم خبر دارم؛ در ضمن این کاری نیست که شما می کنید چیزیه که باعث شده من الان اینجا باشم شاهین یه قسمت رو می دونست، من هم یه قسمت. اون از سر راه کنار رفت حالا فقط من موندم.
مکث کوتاهی کرد و چیزی نگفت، وقتی که زبان باز کرد، دیگر به اتاق مشاوره رسیده بودیم.
_پدرت مرد بزرگ و مهمیه.
هر دو وارد شدیم و من گفتم:
_ این رو خودم می دونم.
با دست به کاناپه ای که چند روز قبل رایان روی آن نشسته بود اشاره کرد و خودش روی صندلی مقابل نشست.
_اینم می دونی که چقدر بهت اهمیت می ده؟
همزمان نشستیم و من نفسم را بیرون دادم. به چشم های قهوه ایش زل زدم و قاطع گفتم:
_ من برای اون اهمیتی ندارم اون فقط می خواد وظیفه اش رو انجام بده.
پوزخندی زد.
_ پدرت وظیفه ای نداره، اون دیگه برای دولت کار نمی کنه؛ با دولت کار می کنه.
romangram.com | @romangram_com