#تئوری_یک_قاتل_پارت_103
ابروهایم بالا پرید. واقعا؟ این یکی را نمی دانستم. بحث داشت جالب می شد در تمام مدتی که از اطرافیانم اطلاعات جمع می کردم می فهمیدم زندگی امیرعلی به طرز عجیبی بلاک شده است، هر جایی که او خواسته بود به روشنی در سوابق بیا شده بود اما حفره های بزرگی بود که تعدادشان بیشتر معلومات زندگیش بود.
_واقعا؟ یعنی این قدر خفنه؟!
با دقت نگاهم کرد و نیشخندی زد.
_ خبر نداری! پسر جون پدرت این پول که تا سه نسل بعد از تورو مرفه نگه داره و این قدر قدرت داره که یه قاتل زنجیره ای که از اعدام جون سالم به در برده و همه رو دور زده، اینجا جلوی من بشینه و کسی بهش نگه بالای چشمش ابروئه فقط به این خاطر که اون پدرته و مراقبته حالام این قدر از من حرف نکش، فکر نکن سر یه چریک رو کلاه گذاشتی.
نا خوداگاه لبخند زدم. معاشرت با این خارجی آن قدر ها هم بد نبود فقط حیف که دیگر وفتی برایم نمانده بود.
_چی کار کنم؟
رو پوشش را در آورد کنار خودش گذاشت.
_راحت بشین و آروم باش.
آستین پیراهن چهارخانه آبی و سفیدم را بالا زدم و به پشتی مبل تکیه دادم و دست هایم را روی زانو هایم گذاشتم.
به گابریل نگاه کرد که او هم به من زل زد.
_هر موقع چیزی ازت پرسیدم که دوست نداشتی جواب بدی، جواب نده.
_نمی شه که باید مجبورم کنی جواب بدم هر چیز کوچیکی هم برام مهمه.
نیشخندی زد و گفت:
_ بهزاد من تسلطی به تو ندارم من بهت تلقین می کنم در ضمن، دلیل اینکه هیپنوتیزم رو انتخاب کردم اینه که تو تمام خاطرات رو داری فقط یه اتفاقی برات افتاده نمی تونی به یاد بیاری بعد از هیپنوتیزم تا هرجا که پیش رفته باشیم یادته، فقط آروم باش.
سر تکان دادم که با صدای ملایمی گفت:
_ چشم هات رو ببند و کاملا آروم باش.
کاری که گفت را انجام دادم و او ادامه داد:
_ بدنت رو شل کن و هر فکر مزاحمی رو از سرت بنداز بیرون. اینجا فقط من هستم و تو.
با سر تایید کردم که گفت:
_ الان سرت رو تکون دادی اما تو فقط کاری که من بخوام رو انجام می دی، صدای من هر جا که پیش بری باهاته، به جز صدای من توی این اتاق صدایی نیست، هیچ صدایی. فقط روی صدای من تمرکز کن!
سعی کردم حرفش را اجرا کنم. فقط به صدا و کلمات او کم کم همین صدا ماند، فقط صدای بم و مردانه ی او.
_بدنت داره آروم و آروم تر می شه، ضربان قلبت خیلی منظم و آرومه آرامش رو از نوک انگشت های دستت احساس می کنی که بالا میاد و کم کم کل بدنت رو فرا می گیره.
واقعا احساسش می کردم، برای لحظه با خودم فکر کردم که هیپنوتیزم چقدر موثر است که یک دفعه صدای گابریل هشدار دهنده شد.
_بهزاد تو فقط به حرف های من گوش می دی من ازت می خوام و تو انجامش می دی همین الان توی بدنت احساس رخوت می کنی.
دوباره جریانی که قطع شده بود وصل شد و آرام شدم. کم کم حس کردم بدنم بی حس می شود و تنها چیزی که مرا به اطرافم وصل می کرد صدای لهجه دار او بود.
_کم کم انگشت اشاره راستت تکون می خوره و می تونی دست راستت رو بلند کنی.
احساس کردم دستم بالا می آید، قبل از اینکه بخواهم یا خودم خواستم؟ متوجه نمی شدم؛ انگار که من و صدای گابریل یکی بودیم.
_می خوام برگردی عقب بهزاد برگرد به گذشته ات توی کودکیت و بین سن هفت تا سیزده سالگیت. چی می بینی؟
در خاطراتم جست و جو کردم، در کودکی هایم اما چیزی نمی دیدم؛ هیچ خبری نبود اصلا من همچین خاطراتی داشتم؟
_چیزی نیست.
_دقت کن بهزاد جان، تو یه بچه ی ده یازده ساله ای، جوون و پر انرژی!
انگار احساسش کردم. انگار حس کردم که من واقعا یک بچه ام اما ور انرژی؟ خبری از این یکی نبود. من فقط غم را احساس می کردم.
_تنهام.
_اوهوم یه بچه تنها؛ بهم بگو بزرگ ترین ترست چیه.
بزرگ ترین ترس، این عبارت در ذهنم تکرار شد و دنبالش گشتم چیزی نبود که بخواهم دنبالش بگردم، خیلی واصح بود همه دوران کودکیم ترس بود.
_من فقط ترس و تنهایی رو حس می کنم.
_از چی می ترسی؟
صدای مردانه در گوش هایم پیچید.
_ فکر کردی به همین راحتیه؟ این قدر راحت گولمون می زنی و تموم پس امیرعلی چی؟
زمزمه کردم:
_ امیرعلی...
گابریل سریع گفت:
_امیرعلی چی بهزاد؟
سوال گابریل در ذهنم تکرار شد و دوباره صدای آن مرد را شنیدم.
_ شوهرت ولت نمی کنه دقیقا همون بلایی که سر خواهرم آورد، سر تو هم میاره.
یک دفعه تصویری جلوی چشم هایم شکل گرفت. اطرافم پر از نور بود و هوا گرم به نظر می رسید. چیزی جلوی دیدم را گرفته بود، یک چیزی مثل برگ درخت یا مشابه آن، با این حال تصویر مرد و زنی را می دیدم که مقابل هم ایستاده بودند و آن زن به طرز عجیبی زیبا می نمود.
_امیرعلی با من این کار رو نمی کنه سیاوش.
سیاوش!
romangram.com | @romangram_com