#تئوری_یک_قاتل_پارت_104

این اسم در ذهنم چند بار تکرار شد و یک دفعه تمام آن حس آرامش بهم خورد و درد در کل تنم پیچید. نمی دانستم منشا آن کجاست فقط درد عجیبی در کل تنم پخش می شد.

صدای فریادی گوش هایم را آزار داد:

_ اون کدومه؟ حرف بزن!

زنی که احتمالا همسر پدرم بود با وحشت جیغ کشید:

_ اون بهزاده، وای خدا پیدامون کردند.

سیاوش دوباره عربده کشید:

_چرند نگو زنیکه، پسر خواهر من چرا باید اینجا باشه؟

پسر خواهرش او دایی من بود!

یک دفعه همه چیز برایم تداعی شد و درد شدید تر شد. بی اختیار ناله کردم که صدای بمی از دور اسمم را صدا زد.

_بهزاد، تو بیداری، بلند شو.

می خواستم بلند شوم اما دلم می خواست ادامه خاطراتم را ببینم و دقیقا اینجا بود که جریان یادآوری قطع شد؛ به محض اینکه یادم افتاد در خاطراتم هستم یک دفعه از خاطراتم بیرون کشیده شدم و با نفس عمیقی به واقعیت برگشتم.

چشم هایم را باز کردم و هوا را با وحشت بلعیدم و به گابریل که روی من خم شده بود نگاهم کردم.

همان طور که نفس نفس می زدم گفتم:

_ ممکن بود، ممکن بود دیگه بیدار نشم.

نگرانی خفیفی در چشم هایش وجود داشت اما بیشتر عصبی بود.

_نه! مطمئنا بیدار می شدی اما یه دفعه انگار ارتباطت قطع شد چی دیدی؟

با یادآوری دردی که کشیده بودم لب زدم:

_ درد!





با حیرت سرش را تکان داد:

_پس حدسم درست بود یکی خاطراتت رو توی ذهنت دفن کرده وگرنه ممکن نبود با هیپنوتیزم این طور یادت بیاد، حالا چی شد؟ چیزی گیرت اومد؟

سرم را به پشتی مبل چسباندم و موهایم را چنگ زدم. تازه عمق فاجعه را درک کردم و فهمیدم قضیه چیست.

_زن امیرعلی و سیاوش پشت این قضیه ست!

با تعجب گفت:

_ کدوم قضیه؟ سیاوش کیه؟

از روی مبل بلند شدم و هیجان زده گفتم:

_ متوجه نیستی؟ زن امیرعلی اعدام شده و این به خاطر خلافش بوده! حالا بعد از این همه سال یک نفر پیدا می شه و گند می زنه به زندگی من، بهم آسیبی نمی زنه اما بدجوری روی اعصابمه.

با حیرت ضربه ای به پیشانیم زدم و گفتم:

_خدایا اون گفت که قبلا اسمش رو بهم گفته! نامه ای که دو سال پیش از مادرم رسید از طرف اون بوده اون از قدرتی که اون زمان داشته سو استفاده می کرده و حالا...

صدای آشنایی جمله ام را تکمیل کرد.

_ حالا اون رییس اژدهای سرخه!

با دیدن مهرداد که چند قدم با من فاصله داشت خودم را لعنت کردم. حتما گابریل با موبایل دیگری به او خبر داده بود یا شاید...

نگاهم به جایی که گابریل حین هیپنوتیزم نشسته بود افتاد و دیدم موبایلش روی دسته صندلی ست. او از عدم هوشیاری من استفاده کرده بود.

مهرداد پوزخندی زد و جلو آمد.

_ پس همه این مدت یه خودی پشت این قضایا بوده!

گابریل با گیجی گفت:

_محض رضای خدا یکی بگه سیاوش کیه؟

_دایی بهزاد، احتمالا همون کسی که بدجوری از من متنفره پس بگو چرا هر وقت من و تو باهم بودیم یه اتفاقی برام افتاده، حتی وقتی هم یه بلایی سر جفتمون اومده اونی که بیشتر آسیب دیده من بودم!

با تعجب نگاهش کردم:

_ چرا باید از تو متنفر باشه؟

پوزخندی زد.

_یادت رفته؟ مادر من اونیه که گند زده به زندگی مادرت؛ کسی که کل کودکیت تورو عذاب داده و باعث بدنامی پدرمون شد، چرا نباید از بچه همون زن متنفر باشه؟!

دهان باز کردم چیزی بگویم که گابریل پیش دستی کرد:

_با این حساب یه مشکلی وجود داره چرا این خان دایی باید برادر زاده خودش رو بکشه؟ یادتون رفته که کی شاهین رو کشت؟

با شنیدن حرفش مغزم دوباره تکان خورد، راست می گفت. اصلا به این توجه نکرده بودم.

مهرداد سریع جوابش را داد:

_ هیچ وقت مشخص نشد کی شاهین رو کشته، ممکنه کار سیاوش نبوده باشه که در این صورت یه مشکل دیگه داریم اما مهم تر از همه اینه که تو تمام دیشب کجا بودی؟

تازه یادم افتاد من دیشب چکار کرده ام و الان دستم به خون چه کسی آغشته است. لب هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:

_ دلیلی نداره جواب بدم!

_چرا داره، چرا رد یاب رو در آوردی؟ چرا منصوری فرو کشتی؟ چه بلایی سر پریناز آوردی؟!

پوزخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. بالاخره وقتش رسید که نقشه ام را عملی کنم. اگر برای حفاظت از جان خودشان نبود محال بود که به آن ها صدمه بزنم، اما این تنها راه بهترین راه بود.


romangram.com | @romangram_com