#تئوری_یک_قاتل_پارت_105
قدمی به مهرداد نزدیک شدم و مقابلش ایستادم. نیشخندی زدم گفتم:
_من دیشب یه نفر رو کشتم اما اون منصوری فر نبود!
با چشم های گرد شده پرسید:
_ تو چی کار کردی؟
کمی دیگر به او نزدیک شدم و به چشم هایش خیره شدم. او هم با دقت به من زل زد، دقیقا به همین غفلتش نیاز داشتم تا تیغه نیم دایره ای کوچک را از پشت کمرم در بیاورم و قبل از اینکه فریاد گابریل موجب عکس العملی بشود تیغه را در شکم مهرداد فرو کرد.
چشم هایش گرد شد و لب زد اما صدایی از دهانش خارج نشد. حاضر بودم این درد را خودم تحمل کنم، اما این بی اعتمادی و پشیمانی را در نگاهش نبینم حاضر بودم هزار بار بمیرم اما نبینم که برادرم مرا خائن بپندازد.
با این حال طبق نقشه پیش رفتم.
_ دیشب یه کاری مشابه همین انجام دادم!
و این تازه اول کارم بود، می دانستم طعمه گذاشتن برای اژدهای سرخ به این سادگی ها نیست.
(سی و یک ساعت قبل )
مقابل در دو لنگه ای مشکی رنگ خانه ایستادم. روی در طرح های عجیبی وجود داشت اما ترکیب منحنی ها و نقاط متقطع، زیبا به نظر می رسید.
دستم را روی زنگ فشردم و بعد چند ثانیه صدای مردانه ای گفت:
_ بله؟
به سمت دوربین ایفون برگشتم که با دیدنم متعجب ادامه داد:
_ اینجا چی کار می کنی؟
_باید ببینمش آقای نامدار رو.
نفس عمیقی کشید و جواب داد:
_بیا داخل.
در با تقه ای باز شد. نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن ماشین اسکورتی که خودش برایم گذاشته بود وارد حیاط شدم. مقابل من چیزی مشابه به یکی از ویلاهای لاکچری وکه نمونه های موقف معماری شرکت های بزرگ وجود داشت، با قدم های آرام از روی سنگ ریزه های کف حیاط عبور کردم.
دیوار های ساختمان سفید رنگ بود و در سمت چپ ساختمان پارکنیگی با در کنترلی سفید رنگ قرار داشت با این حال دقیقا مقابل در یکی از ماشین های کارخانه AOD پارک شده بود.
دوباره توجهم به ساختمان جلب شد، حالت مستطیل شکلی داشت و دقیقا وسط ساختمان در دولنگه قهوه ای رنگ چوبی قرار داشت که در طبقه دوم و دقیقا بالا این در، بالکنی با نرده های مشکی رنگ قرار داشت. در دو طرف در، چه در طبقه دوم و چه در طبقه اول، پنجره خای بلنید به قرینه قرار داشت که به زیبایی خانه افزوده بود.
از کنار باعچه های گوشه حیاط عبور کردم که در ورودی باز شد و عادل، مباشر پدرم در حالی که اخم به چهره داشت بیرون آمد.
به او که رسیدم دستم را بالا بردم و بی رمق دست داد. سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود پرسیدم.
_اینجا نگهبان نداره؟
مشکوک نگاهم کرد.
_چون شما ندیدی دلیل نمیشه که نگهبان نداشته باشیم.
به پشت سرم اشاره کرد و همین که برگشتم دو مرد کت و شلواری را دیدم که در دو طرف حیاط ایستاده بودند و به ما نگاه می کردند. چطور وقت ورود آن ها را ندیده بودم!
دهان باز کردم تا سوال بعدی را بپرسم، که دیدم عادل وارد خانه شد و گفت:
_ دنبالم بیا.
شانه ای بالا انداختم و دنبالش رفتم. چرا این طور رفتار می کرد؟ انگار که من مزاحم بودم!
وارد خانه شدم. کف پوش ها نمای چوب داشتند و در دو طرف سالن دو دست مبل قرار داشت که هر دو رنگ های ترکیبی داشتند، روبروی در راه پله نسبتا طویلی قرار داشت که به طبقه دوم می رفت.
شانه به شانه عادل از پله ها بالا رفتیم. روی دیوار تابلوهایی با نقش های برجسته قرار داشت؛ همه تابلو ها به طرز عجیبی نقشی از فرشتگان با بال های سفید رنگ داشتند که اکثر آن ها مرد بودند و کمترین مقدار پوشش را داشتند. با این حال نقاشی ها آن قدر هنرمندانه و تاثیر برانگیز بود که نمی توانستی ندیده شان بگیری.
دو پله آخر را یکی کردم و پشت سر عادل از کنار بالکنی که قبلا از بیرون دیده بودم عبور کردم. طبقه دوم هم فضای نسبتا خالی داشت که اندازه نشیمن خانه خودم بود و دو صندلی مربعی شکل روبروی هم قرار داشتند. در طرف روبروی بالکن سه در قرار داشت، که هر کدام از در ها گران قیمت و از چوب خاصی بودند.
_اینجا منتظر باشید.
سر تکان دادم و به رفتار این مرد فکر کردم. چرا همیشه با من این طور حرف می زد؟ چرا همه به یک نحوی از من نفرت داشتند؟
چند قدم عقب رفتم و پشت در شیشه ای بالکن ایستادم. هر چند که منظره زیبایی مقابلم نبود، اما همین طراحی حیاط خانه برای یک منظره کافی بود.
در را باز کردم و خواستم بیرون بروم که صدای امیرعلی را شنیدم.
_ساعت سه صبح اینجا چی کار می کنی؟
واقعا واکنشش به دیدن پسرش این بود؟ چقدر عاطفی!
برگشتم و در را بستم. بر خلاف همیشه که کت و شلوار می پوشید، پیراهن لیمویی و شلوار کتان شیری به تن داشت.
نه بابا خوشم آمد، خان بابا اهل مد و لباس بود!
_مثل اینکه خیلی مزاحمم، وقتی زنگ زدم باید می گفتی نیام.
با تاسف نگاهم کرد و روی صندلی که رو به پنجره بود نشست و گفت:
_ چرت و پرت نگو پسر، بیا بشین بگو چی کار داری.
مقابلش نشستم و پا روی پا انداختم.
_ حتما باید کاری داشته باشم؟ فکر کن دلم خواسته پدرم رو ببینم.
پوزخندی زوی لب هایش نشست و طعنه زد:
_فکر نمی کردم بتونی این کلمه رو تلفظ کنی!
romangram.com | @romangram_com