#تئوری_یک_قاتل_پارت_106
چشم هایم را ریز کردم. واقعا برای کار دیگری اینجا آمده بودم اما نمی توانتم ببینم یک مرد شصت ساله مرا این طور دست می اندازد.
نفسم را آه مانند بیرون دادم و گفتم:
_ این آخر عمری نمی تونیم مثل یه خانواده باشیم؟
نیشخندی زد:
_مثل پیرمرد ها حرف می زنی، جوون سی ساله.
ببین کی به کی می گفت پیر مرد، برایت دارم امیرعلی خان!
سرم را پایین انداختم و صدایم را پایین آوردم.
_ مگه تقصیر منه که قراره توی سی و یک سالگی بمیرم؟
چند ثانیه سکوت شد و بعد با صدای سردی پرسید.
_ یعنی چی؟
نیم نگاهی به او انداختم و زیر لب گفتم:
_ قلبم!
نگرانی و حیرت با هم به قیافه اش هجوم آوردند.
_قلبت چی؟
وقتی جواب ندادم صدایش بلند شد و تقریبا داد زد:
_قلبت چی؟ چه بلایی سرت اومده؟
نمی دانم چرا برای یک لحظه خنده ام گرفت، دوران نوجوانیم گذشته بود که بخواهم سر پدر و مادرم را کلاه بگذارم و خودم را برایشان عزیز کنم اما حالا داشتم کمی لذت می بردم.
همان طور که خنده ام را جمع می کردم سرم بلند کردم. با دقت نگاهم کرد و وقتیی دوهزاریش افتاد، که دستش انداخته ام آرواره اش محکم شد و مثل فشنگ از جا پرید.
_تا بیست ثانیه دیگه از اینجا رفتی.
در حالی که می خندیدم گفتم:
_ اومدم حرف بزنم...
با خشم به سمتم برگشت و گفت:
_ حرف هات رو زدی، مسخره بازی امروز یادت باشه تا بعدا به حسابت برسم.
_می خوام وارد مافیای اژدهای سرخ بشم.
اول بی احساس نگاهم کرد و بعد یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
_ چه چرت و پرتی گفتی؟
به چشم های قهوه ای رنگش زل زدم، یک لحظه قیافه مهرداد برایم تداعی شد و باز هم از این همه شباهت متعجب شدم.
_گفتم می خوام وارد...
_کر که نیستم بچه جون منظورت چیه؟
نفس عمیقی کشیدم و مقابلش ایستادم.
_ جناب نامدار، تنها کاری که می تونیم بکنیم همینه! باور کن این تنها راهیه که یه قدم ازش جلو میفتیم.
مثل اینکه به یک روانی نگاه کند گفت:
_ دیوونه شدی؟ قیمه قیمه ات می کنه بچه، مگه الکیه که بری توی بساط یارو؟
پوزخندی زدم.
_ باید تا الان متوجه می شدی که اون هیچ آسیبی به من نمی زنه باهام حرف زد؛ بهم گفت من براش وسیله ام تا از یکی که من براش مهمم انتقام بگیره از اونجایی که من توی این دنیا برای افراد زیادی مهم نیستم، پس ممکنه طرف حسابش تو باشی.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دستی به پیشانیش کشید و از من فاصله گرفت. هوا هنوز روشن نشده بود اما تغییرات چهره امیرعلی کاملا مشخص بود.
بعد از چند دقیقه سکوت که عین یک سال گذشت گفت:
_ حرفت درسته اما چطور؟
_براش طعمه می ذارم، طوری وانمود می کنم که انگار من بهت خیانت کردم و تو میفتی دنبالم یه کاری می کنی که توجهش جلب بشه، مثلا سعی می کنی...
حرفم را تکمیل کرد.
_ سعی می کنم بکشمت، باشه اما اون می دونه تو چقدر برام مهمی باید یه دلیل قانع کننده باشه.
قدمی به سمتش برداشتم و دست هایم را در جیبم فرو بردم. چیزی که بعد از چند شب نخوابیدن به ذهنم رسیده بود را گفتم.
_اگه من بلایی سر مهرداد بیارم، دیگه اون بچه آسیب پذیر نیستم که تو بخوای از کنارش بگذری.
با حیرت نگاهم کرد و بعد کوتاه خندید.
_دیگه مطمئن شدم حالت درست نیست، می خوای با مهرداد چی کار کنی؟ لابد بکشیش!
_چرا که نه.
طوری نگاهم کرد که همان لحظه قالب تهی کردم و سریع جمله ام را اصلاح کردم.
_منظورم اینه که زخمیش کنم چه می دونم، یه آسیبی بهش می زنم.
romangram.com | @romangram_com