#تئوری_یک_قاتل_پارت_107

چند ثانیه در سکوت بهم نگاه کردیم، انگار می خواست بفهمد قصدم واقعا همین است یا می خواهم برادرم را از سر راه بردارم، مسخره بود چون اگر پایش میفتاد من حاضر بودم به خاطر آن ها از جان خودم بگذرم.

بازدمش را با خستگی فوت کرد و موهایش را از ریشه کشید و یک لحظه چیزی درون گلویم سفت شد. این حرکت چقدر آشنا بود.

_به فرض که این کار رو کردی، بعدش چی؟ حتی اگه اون برای نجاتت بیاد بعدش خودش از خجالتت در میاد تا معلوم بشه طرف کی هستی.

سر تکان دادم، این چیزی بود که به ذهنم خودم هم رسیده بود.

_تحمل می کنم، اون زیاده روی نمی کنه.

با اخم نگاهم کرد و بعد سرش را تکان داد.

_دیوونگیه! نمی ذارم، می ری یه بلایی سر خودت میاری دیگه بر...

_دیگه بر نمی گردم؟ کک کسی هم نمی گزه اما حداقل تلاشم رو کردم.

قبل از اینکه بخواهد چیزی بارم کند سینه به سینه اش ایستادم و در چشم هایش زل زدم.

_هدف اون نابودی همه ما به خصوص خودتو، فکر کردی چند وقت دیگه چی می شه؟ به محض اینکه به پیدا کردنش نزدیک بشیم شروع می کنه به کشتن ما اول هم با من و مهرداد شروع می کنه می خواد عذابت بده.

از بین دندان های کلید شده اش غرید:

_ اگرم تو بری پیشش عین یه گروگانی که هر موقع بخواد هر بلایی سرت میاره.

_مگه اینکه بفهمه من برات اهمیتی ندارم، راهش رو گفتم.

از او فاصله گرفتم و اجازه دادم به حرف هایم فکر کند. این چیزی نبود که تازه به آن رسیده باشم. از خیلی وقت پیش روی همچین چیزی کار می کردم؛ از همان زمان که نمودار ها را کشیدم.

_یک نفر باید باهات باشه.

به سمتش برگشتم که ادامه داد:

_یکی باید برای گزارش دادن به ما اونجا باشه، کسی که مشکوک نباشه.

لب هایم را جمع کردم.

_ مثلا کی؟

طوری سریع جواب داد که انگار او هم از مدت ها قبل به این موضوع فکر کرده بود.

_پریناز.

چشم هایم گرد ضد و صدایم بالا رفت:

_نه نمی تونم، ممکنه اتفاقی بیفته، ممکنه بفهمه ما چرا اونحاییم ممکنه حتی کشته بشیم ممکنه...

شانه ام را گرفت و مرا متوقف کرد:

_ خودم این هارو می دونم و برای همینه که می گم یه نفر باید باهات باشه...

نفس عمیقی کشید و گفت:

_ من برنامه هایی دارم.



بهزاد

( زمان حال )

از ساختمان بیرون زدم و مستقیم به سمت پارکینگ رفتم. سوار موتور شدم و کلاه کاسکتم را سرم گذاشتم، موتور را روشن کردم و سریع از تیمارستان بیرون زدم.

البته که کسی جلویم را نمی گرفت با توجه به وضعیت الان مهرداد و فیلمی که دیده بودند فعلا سر جفتشان گرم چیز های دیگر بود؛ مهرداد را طوری زخمی کردم که خون زیادی از دست ندهد و از طرفی شبیه به یک زخم خطرناک به نظر بیاید، با این حال چون تیغه را قبلا به نوعی دارو آغشته کرده بودم، او برای چند ساعتی زمین گیر می شد و فیلم...

مجبور بودم بدون اطلاع از پریناز این کار را بکنم. این آخرین تیر ترکشمان بود و اگر خطا می رفت، چیزی که می باختیم جانمان بود.

باید او را ندانسته زخمی می کردم تا وقتی که بعدا گابریل و مهرداد و بقیه اعضای تیم فیلم را می بینند طبیعی به نظر برسد، این وسط فقط به خاطر دردی که او کشیده بود عذاب وجدان داشتم هرچند که زخم او هم جدی نبود.

مستقیم به سمت آپارتمانم رفتم. اسکورت موتور سوار امیر علی بیست متر دور تر دنبالم می آمد و تقریبا هر پانصد متر، اسکورت عوض می شد. از این همه اختیاراتش تعجب می کردم. مگر واقعا پدرم چکاره بود که چنین دسترسی هایی داشت؟! گابریل راست می گفت، اگر او پشتم نبود تا الان هزار بار مرده بودم.

از در پارکینگ وارد محوطه شدم و یکی از پارک های موتور را انتخاب کردم. در حال حاضر فقط مهم این بود که خودم را به پریناز برسانم.

به سمت ساختمان دویدم و پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. ضربان قلبم بالا رفته بود اما خداروشکر ناراحتی نداشتم؛ کاملا مطمئن شده بودم که درد و حمله فقط برای موقع عصبانیت است، احتمالا چون که آسیب خیلی شدید نبود.

کد را وارد کردم و سریع داخل رفتم. در را بستم و از داخل هم قفل کردم.

_نیلوفر؟ نیلوفر؟

نیلوفر سریع از اتاق خواب بیرون آمد و شاکی شد.

_ چه خبرته؟ سر آوردی؟

بی توجه به او موبایل و کیف پولم را روی مبل انداختم.

_کجاست؟

پرخاش کرد:

_ سینه قبرستون، کجا می خوای باشه؟ توی اتاقه دیگه تو چرا الان...

سینه به سینه اش ایستادم و انگشت اشاره ام را روی لب هایش گذاشتم که بلافاصله ساکت شد.

_اولا این قدر فک نزن؛ ثانیا اعصابم خورده روش راه نرو، ثالثا مراقب حرف زدنت باش وگرنه قبل از اون توئی که می ری سینه قبرستون.

با چشم های گرد شده نگاهم کرد گه به آشپزخانه اشاره کردم.

_سرم درد می کنه برام مسکن بیار.

قدمی عقب رفت و چشم غره رفت.

_ تو هم مراقب رفتارت باش، وگرنه خودت و این خانم خانم ها رو می ذارم می رم ها.

_بذار برو، میفتیم می میریم.


romangram.com | @romangram_com