#تئوری_یک_قاتل_پارت_108
با انزجار نگاهم کرد و وارد آشپزخانه شد. جان پریناز برایش مهم نبود اما، جان من چرا.
نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.
بی حال و با چشم های بسته روی تخت دراز کشیده بود. طوری خوابیده بود که انگار هیچ وقت بیدار نبوده است.
روی تخت، کنارش نشستم و به سمتش خم شدم. موهای بلوطی رنگش را از روی صورتش کنار زدم و سعی کردم دست از پا خطا نکنم تا اینجا به اندازه کافی در حقش ظلم کرده بودم، حق نداشتم به پاکیش صدمه بزنم.
صدای پای نیلوفر را شنیدم و راست نشستم. وارد شد و لیوان مسکن و قرص را به دستم داد. کل لیوان را سر کشیدم و لیوان خالی را به دستش دادم.
_به هوش نیومده؟
بی توجه به سوالم گفت:
_ یه چیزی بیارم بخوری؟ دیشب شام نخوردی، امروزم صبحونه نخوردی لابد نیم ساعت دیگه تو هم کنار این میفتی، هر چند که رمانتیکه اما من حال مریض داری ندارم.
دستم را در هوا تکان دادم.
_ خوبم، به هوش اومده یا نه؟
_نه لیاقت نداری بهت خوبی کنم.
توجهی نکردم. رفتارش همین طور بود؛ از پریناز بدش می آمد چون فکر می کرد او باعث دو سال عذاب من است.
فشارسنجی که روی عسلی بود را برداشت و دور بازویش پیچیدم، پوست بدنش از صورتش رنگ پریده تر بود و این مرا نگران می کرد.
گوشی را داخل گوشم گذاشتم و فشارش را گرفتم، صد و بیست روی هشتاپ بود، نسبتا طبیعی پس چرا بدنش این قدر سرد بود؟
چراغ قوه را از روی عسلی برداشتم و واکنش مردمک هایش را بررسی کردم، این هم طبیعی بود.
_پس چرا بیدار نمی شی؟
یک دفعه چشم هایش را باز کرد و گفت:
_شاید چون از قبل بیدار بودم!
با چشم های گرده شده به پریناز نگاه کردم که اتاق از صدای خنده نیلوفر لرزید. با خشم به سمتش برگشتم که قهقهه را به لبخند ملیحی تبدیل کرد.
_ یه دختر همیشه طرف دخترها رو می گیره آقا بهزاد.
با انزجار نگاهم را از او گرفتم و به سمت پریناز برگشتم که تیزی چیزی زیر گلویم قرار گرفت.
_اوه اوه، درگیری خانم پلیسه و اقای خلافکار من شمارو تنها می ذارم تا با خیال راحت هم دیگه رو تیکه پاره کنید.
بلافاصله نیلوفر از اتاق بیرون رفت. با اخم به پریناز نگاه کردم و گفتم:
_ این کارها چه معنی می ده؟
تیغ جراحی را بیشتر فشار داد و پوزخند زد.
_می خوام ببینم وقتی دارم زخمیت می کنم، می تونی مثل دیشب حرف های قشنگ بزنی یا نه؟!
گیج شدم و با تعجب نگاهش کردم که به آنی جایمان عوض شد و من روی تخت قرار گرفتم و او روی من خیمه زد. برای لحظه ای صورتش از درد جمع شد و ناله ای کرد، که دستم را روی کمرش گذاشتم و به صورتش زل زدم.
_بخیه ات باز می شه دختر!
_لال مونی بگیر پسر.
رسما دهانم بسته شد. این دختر پریناز همیشگی نبود او هیچ وقت...
_مگه دیفرانسیلل حل می کنی که این جوری توی فکری؟
اخم کردم.
_ تو چته پری؟
تیغ جراحی تقریبا توی گردنم فرو رفت و سوزش خفیفی را احساس کردم. از بین دندان های قفل شده اش گفت:
_به من نگو پری.
خشک شدم، داشت چه می کرد؟ گرمی چیزی را روی گردنم احساس کردم و بلافاصله فهمیدم که زخمیم کرده است.
پلکش پرید و صدایش کمی لرزید.
_ فکر کردی کی هستی؟ هان؟ فکر کردی کی هستی که وقت و بی وقت از من برای گند کاریات استفاده می کنی؟ می دونی چه بلاهایی سرم آوردی؟ دو سال بهزاد، دو سال عمرم تباه شد کارم و از دست دادم، نتونستم راحت بخندم، زندگی نداشتم، صبح تا شب خودم رو لعنت کردم که چی؟ به خاطر تو!
_به خاطر من؟ آخ.
سوزش گردنم تبدیل به درد شد. همان لحظه تصمیم گرفتم خفه شوم و بگذارم حرفش را بزند، این قدر عصبی بود که بتواند دو سانتی متر باقی مانده را ببرد و من و خودش را به خاک سیاه بنشاند.
_تو مرتیکه عوضی هر بار به یه ترفندی جلو اومدی باهات صبوری کردم، کمکت کردم، پا به پات تا مرگ هم اومدم اما تو چی؟ بهزاد چند بار به خاطرت زخمی شدم؟ لعنت بهت من به خاطرت تا پای مرگ رفتم.
خواستم بگویم مگر من گفتم خودت را سپر بلای من کنی؟ واقعا هم نگفته بودم او خودش را جلوی من انداخت و زخمی شد؛ این من بودم که با فکر علاقه به او از هزار بار مرگ گذشتم.
با دیدن چانه لرزانش دوباره به خودم آمدم. چند بار پلک زد و اشک های را به پشت پلک هایش راند و با صدای بغض داری به حرف آمد.
_دو سال بهزاد، دو سال رو با دو دقیقه جواب دادی، از من به خاطر هدف خودت استفاده کردی؟
نمی فهمیدم چه می گوید، من کی از او استفاده کرده بودم؟ به غیر از مواقعی که خودش فداکاری کرده بود، من همیشه از همه چیزم برایش مایه گذاشتم.
اشک هایش روی گونه اش سر خورد و یک قطره اش روی صورت من چکید، صحنه رمانتیک بود و رمانتیک تر هم می شد اگر آن تیغ جراحی را بر می داشت لابد نمی دانست چند در تیز هستند شاید هم می دانست.
_همه چیزی رو قاطی کردی و لاف زدی اما از علاقه ات نا مرد تو از احساستم دروغ گفتی!
یک دفعه یک ایست قلبی زدم پس بگو مشکل کجا بود، حرف های دیشبم را برعکس برداشت کرده بود.
romangram.com | @romangram_com