#تئوری_یک_قاتل_پارت_109

_نگفتم!

چشم های اشکیش گرد شد و همزمان فریاد زد:

_ نگفتی؟ حالا دیگه داری می گی من دروغ گوام؟

سریع قضیه را حل کردم.

_نه، نه به خدا! گوش کن پری پریناز، تو اشتباه متوجه شدی.





دوباره فریاد زد:

_خوبه از گند کاریت فیلمم گرفتی بیارم نشونت بدم ببینی چه زری زدی یا خودت میای سر عقل؟!

صدایم را بالا بردم:

_ د یه دقیقه خفه شو بذار من بنالم، تو که...

با دردی که توی گردنم پیچید نفسم گرفت. برای یک لحظه ترسیدم که مبادا واقعا رگم را بزند نه به این دلیل که از مرگ می ترسم یا مردن به دست او را نمی خواستم، فقط چون الان وقتش نبود برای کشتن من وقت زیاد داشت.

_پریناز.

صدایش می لرزید.

_بهزاد به خدا قسم می شکمت!

پلک هایم را از درد روی هم فشار دادم و ببا صدای ضعیفی گفت:

_ باشه بکش فقط بذار من حرفم رو بزنم، بعد هر کاری خواستی بکن.

فشار تیغه از روی گلویم برداشت شد که به زور نفس کشیدم.

به چشم های قرمز شده اش زل زدم و گفتم:

_کار دیشب دلیل داشت، هر اتفاقی که افتاد رو برات توضیح می دم اما حرفایی که زدم راست بود همون طور که دو سال پیش صادق بودم.

در چشم هایش حیرت موج زد و خودش را عقب کشید:

_ تو... تو گفتی... قبلش گفتی که...

_گفتم بهت علاقه داشتم، می دونم. ازم چه انتظاری داری؟ من اون دکتر جنتلمنی که دو سال پیش توی آشپزخونه بهت ابراز علاقه کرد نیستم دختر جون آدم کشتم، دست هام آلوده ست. اصلا حق ندارم که بخوام عاشق بشم.

راست نشست و سرش را پایین انداخت. یکی از دست هایش را روی پهلویش گذاشت و زمزمه وار گفت:

_ هر کسی حق داره.

_قاتل ها ندارند؛ نمی خوام دلت برام بسوزه یا خودم رو مظلوم جلوه بدم اما من می دونم کی ام و تا کجا پیش رفتم برای من برگشتی نیست...

بین حرفم پرید و سریع گفت:

_ برای همه هست.

پوزخندی زدم.

_جدا؟ من اگه جای خدا بودم محال بود همچین آدم مزخرفی رو ببخشم، اصلا حتی بهش فکر هم نمی کردم.

نیم نگاه تاسف باری به من انداخت.

_ پس احتمالا شانس آوردیم که تو جای خدا نیستی، چون اون موقع کسی علاقه ای به پرستیدنت نداشت.

همان طور که مرا نگاه می کرد با صدای بلند گفت:

_ نیلوفر جون لطفا برام وسایل پانسمان بیار.

تازه یاد زخم گردنم افتادم و دستم را روی زخم گذاشت. خیلی عمیق نبود اما، زخم بود.

_روی رگ زدی؟

شکلکی در آورد و بینی اش را بالا کشید.

_آره یه جوری زدم همه از شرت راحت بشن.

همان موقع نیلوفر سر رسید و سینی استیلی را روی عسلی گذاشت؛ نگاهی به وضع من انداخت.

_پریناز جون نزنی بکشیش حاج باباش آدم بیرون گذاشته، مراقب خونه ان.





پریناز سر تکان داد و در شیشه الکل را باز کرد. همان موقع هزار بار به نیلوفر فحش دادم دخترک چشم سفید این کار را برای عذاب دادن من کرده بود.

پریناز پنبه آغشته به الکل را جلو آورد و گفت:

_ بگو ببینم حرف های دیشبت راست بود یا دروغ؟

جوابی ندادم که پنبه را مستقیم روی زخم گذاشت و صدای دادم بلند شد.

_ آه، روانی چته؟

پنبه را برداشت.

_حرف بزن بهزاد، از شکنجه دادنت اصلا اذیت نمی شم.

لب هایم را روی هم فشار دادم و فقط نگاهش کردم که پنبه را بیشتر الکلی کرد و روی زخمم کشید. ملافه را بین انگشتانم مچاله کردم و فکم را منقبض کردم تا بلند نشوم و او را با دندان نکشم.

_چی شد؟

نفس نفس می زدم.


romangram.com | @romangram_com