#تئوری_یک_قاتل_پارت_110

_راست بود...

پنبه دوباره روی زخمم فشرده شد که تقریبا فریاد زدم:

_ دوستت دارم!

یک لحظه دست را عقب کشید و فقط نگاهم کرد، خوش حال شدم که این شکنجه تمام شد و چشم هایم را بستم که یک دفعه دوباره کل وجودم سوخت.

_چه غلطی می کنی؟

چشم هایش دوباره خیس شده بود اما بدجنسانه لبخند زد.

_ این به خاطر دردیه که دیشب کشیدم، وقتش رسیده بگی چه نقشه ای داری.





نفس عمیقی کشیدم که با توجه به زخم گردنم کار عاقلانه ای نبود. نگاهم را از او گرفتم و به سقف سفید زل زدم.

_مهرداد رو زخمی کردم، گابریل رو تهدید کردم و فیلم زخمی کردن تورو نشونشون دادم؛ حالا باید صبر کنیم که دستور دستگیریم صادر بشه.

شکلکی در آورد:

_ که بعدش چه گلی به سر خودت بزنی؟

نیشخندی زدم.

_راستش به سر جفتمون باید از ایران بریم.

حرکت دست هایش متوقف شد و مستقیم به چشم هایم زل زد. نفس عمیقی کشید که با وجود زخم پهلویش کمی اذیتش کرد؛ هر چند که من طوری او را زخمی نکردم که خیلی اذیت بشود.

_خل شدی؟ اول اومدی می گی دوستت دارم، بعد میزنی تیکه تیکه ام می کنی حالا می گی فرار کنیم؟ کجایی آقا؟ اینجا که رمان و فیلم نیست!

روی آرنج هایم نیم خیز شدم که دستش را تخت سینه ام زد و مرا به ضرب روی تخت خواباند.

_تو اجازه نمی دی من چیزی بگم، نپرس چطور ولی خبر دارم که جناب خان دایی پادشاهیش رو توی غرب ساخته.

گیج نگاهم کرد.

_ چرا اصلا نمی فهمم چی می گی؟

دستش را کنار زدم و نشستم، باید جدی حرف می زدیم و وقتی او روی من خیمه زده بود فکرم فقط مشغول یک چیز می شد.

_امروز گابریل هیپنوتیزمم کرد، فهمیدم اون کسی که رییس بانده دایی من سیاوشه؛ در ضمن سیاوش برای کاراش به یه مقر یا چه می دونم خونه مخفی نیاز داره، این خونه توی یه شهر مرزی توی غرب ایران ساخته شده، ما باید ...

_ می خوای وانمود کنیم که داریم فرار می کنیم و اون توجهش به ما جلب می شه و مارو گیر می اندازه.

سر تکان دادم که متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

_ خب بعدش؟

شانه بالا انداختم و از روی تخت بلند شدم:

_ بعدش رو همون بعد می فهمیم، فعلا تا همین جا برنامه ریزی کردم.

به سمت کمد رفتم و درش را باز کردم. نگاهی به لباس های نسبتا محدودم انداختم؛ اینجا همیشه انتخاب دوم بود، اصلا قرار نبود بیشتر از یک شب را اینجا بگذرانم.

پریناز هم بلند شد و دست به سینه به کنار کمد تکیه زد.

_همین؟ جونمون رو داریم می سپاریم به تقدیر؟ این نقشه فوق پیشرفته ات شده؟

پیراهن چهارخانه سبز و سفیدی بیرون کشیدم و در را بستم و به پریناز نگاه کردم.

_دیر نیست، نمی خوای نیا.

دوباره در را باز کردم و دنبال شلوار گشتم، باید دنبال لباسی می بودم که زیاد جلب توجه نکند.

_نیام و بذارم بمیری؟

بی اختیار خندیدم و با تمسخر گفتم:

_ حالا دیگه مهم شدم؟ دو سال پیش که اندازه یه پشه هم برات ارزش نداشتم.





شانه ام را کشید و در را بست. نگاهش کردم که قاطع گفت:

_ همیشه داشتی.

پوزخندی زدم و خواستم در را باز کنم که در را کامل بست و به چشم هایم زل زد.

_ باهات میام، نه به این خاطر که برام مهمی یا هرچی، فقط چون نمی خوام بگی رفیق نیمه راهم.

_رفیقی؟

سینه به سینه ام ایستاد و گستاخانه گفت:

_نیستم؟

نگاهم روی اجزای صورتش چرخید و در نهایت روی لب هایش ثابت ماند.

_ می خوام بیشتر از رفیق باشی؛ می خوای؟

برای لحظه ای عنبیه هایش لرزید اما خیلی زود خودش را پیدا کرد و سرد جوابم را داد.

_فعلا نه.

کنار کشید و در کمد را باز کرد و پیراهن آبی روشنی بیرون کشید و به دستم داد و بدون حرفی به سمت در رفت. طوری که فقط خودمان دو نفر بشنویم گفتم:

_حرف امروزت یادت باشه، تا وقتی که بهم التماس کنی.


romangram.com | @romangram_com