#تئوری_یک_قاتل_پارت_111

لحظه ای ایستاد اما بدون اینکه برگردد از اتاق بیرون رفت. بقیه ی لباس هایم را برداشتم و مشغول پوشیدنشان شدم. کم کم باید حرکت می کردیم، چند ساعت توی اتوبوس سر کردن عین مرگ بود.

سوم شخص

دود سیگار کل اتاق را فرا گرفته بود و از آنجا که پرده های مخمل ضخیم کاملا پنجره را پوشانده بودند، هیچ نوری در اتاق نبود.

چند تقه به در اتاق خورد و جوانی قد بلند با چشم های سبز رنگ وارد اتاق شد. سیاوش نگاهی به چشم های سبز و براق آرش انداخت و سرش را به علامت چیه تکان داد.

آرش وارد اتاق شد و در را بست. به میز طویل چوب گردوی سیاوش نزدیک شد و گفت:

_بهزاد داره یه کارایی می کنه.

سیاوش یک لنگه از ابروهایش را بالا انداخت:

_ کار جدید؟ این دفعه شکم کی رو سفره کرده؟

آرش پوزخندی زد.

_ قضیه این قدر ساده نیست آقا، یک ساعت پیش مهرداد رو توی تیمارستان زخمی کرد.

دود سیگار درون گلوی سیاوش پیچ خورد اما سرفه اش را خفه کرد و در عوض با اخم به آرش زل زد؛ در ذهنش طرحی شکل گرفت و سیگار تازه آتش زده را محکم در جا سیگاری له کرد.

_بگرد، ببین امیرعلی چی کار می کنه، ببین چه خبره اونجا از اون دختره پریناز چه بخر؟

آرش شانه بالا انداخت.

_هنوز هیچی بهزادم زیاد در دسترس نیست؛ کارهاش مشکوک شده.

سیاوش حالا کاملا عصبانی شده بود، اصلا خوشش نمی آمد وقتی این پسر کارهایش را مخفی می کرد از او به اندازه خود امیرعلی باید می ترسید، او ورژن جوان تر مردی بود که خود سیاوش جرئت مبارزه رودررو با او را نداشت.

_تحقیق کن، فعلا دستور همینه.

پریناز

بین تمام سر و صدای گاراژ ایستاده بودم و این پا و آن پا می کردم.

با بهزاد ساعت سه قرار گذاشته بودیم اما نمی دانم او کجا مانده بود. موبایلم را بیرون آوردم و نگاهی به ساعت انداختم که همان موقع زنگ خورد.

_کجایی؟

_از ترمینال بیا بیرون، مجبوریم با شخصی بریم.

چشم هایم گرد شد و تقریبا جیغ زدم:

_ می خوای چهار ساعت راه و با ماشین بریم؟

_انتظار داری جت شخصی برات بیارم؟ با اوتوبوس گیر میفتیم و کسی نمی تونه برامون کاری بکنه، چون ماموریت ثبت نشده ست.





نفسم را با حرص بیرون دادم و بی توجه به یکی از راننده هایی که داشت با چشم هایش مرا قورت می داد، کوله ام را از روی زمین برداشتم و با صدم های بلند به سمت خروجی ترمینال رفتم.

_چی شد؟

دلم می خواستم یک مشت حواله صورت بی نقص و از خود راضیش بکنم.

_ دارم میام، اگه خیلی اذیت نمی شی صبر کن.

صدای خنده مسخره اش رو اعصابم خط کشید.

_ وقتی برسی اذیت می شم، هر چقدر می خوای طولش بده.

صدای بوق در گوشم پیچید و دلم خواست همان موقع موبایلم را زیر تایر اتوبوسی که تازه راه افتاد بیندازم. وقتی آن حرف را زد باید جدی می گرفتم اما، خب عادت داشتم بهزاد را جدی نگیرم این بزرگترین اشتباه ممکن بود، چون تا امروز او تنها مردی بود که تقریبا از همه چیز جان سالم به در برده بود.

_تازه وارد از خودراضی!

از ترمینال بیرون آمدم و نگاهی به اطراف انداختم، منتظر بودم ماشین دیشبش را پیدا کنم اما اثری از آن نبود. نگاهم چرخید و چراغ دادن ماشینی توجهم را جلب کرد. با چشم های ریز شده که حاصل افتاب شدید و نور ماشین بود به آن سمت نگاه کردم و از خودم پرسیدم این مرسدس بنز چرا دارد به من چراغ می دهد؟

نگاهم را از او گرفتم و همان طور که با پا روی زمین ضرب می گرفتم دوباره به اطراف نگاه کردم که موبایل در دستم لرزید. سریع جواب دادم و بدون اینکه ببینم کیست با صدای بلندی گفتم:

_کدوم گوری هستی؟

وقتی طرف مکث کرد موبایل را از گوشم دور کردم و با دیدن اسمش خیالم راحت شد که طرفم بهزاد است.

وقتی جواب داد صدایش عصبانی بود.

_دارم بهت چراغ می دم اما نمی بینی این دیگه مشکل توئه نه من.

با دهان نیمه باز به سمت مرسدس برگشتم و دیدم که مرد راننده دست تکان داد. لب هایم را روز هم فشار دادم و سعی کردم گیج بازی را کنار بگذارم.

تماس را قطع کردم و سریع به سمت ماشین رفتم و سوار شدم، اما هنوز در را نبسته بود که با یک فرمان از پارک بیرون آمد و به راه افتاد. حرکتش باعث شد به عقب پرت شوم و محکم به صندلی نرم چرمی ماشین برخورد کنم اما حتی همین حرکت هم برای زخمم عذاب آور بود. با خشم به سمتش برگشتم اما از دیدن قیافه اش شگفت زده شدم.

صورتش را سه تیغه کرده بود و موهایش را بر خلاف همیشه که نا مرتب بود رو به بالا مرتب شانه زده بود؛ خبری از عینک طبی نبود و روی شم هایش عینک مربی شکل دودی قرار داشت که ابهت خاصی به او بخشیده بود، با این حال چیز دیگری هم در صورتش تغییر کرده بود که متوجه نمی شدم چیست اما...

_اگه می دونستم قیافه ام این قدر جلب توجه می کنه، از ماشین پیاده می شدم.

دهان باز ماندم ام را بستم و با اخم دست به سینه نشستم، الان مثلا چه شد؟ به من تیکه انداخت؟ فکر می کند قیافه اش ارزش نگاه کردن دارد؟ خب البته که دارد!

_قرار نبود با مرسدس بیای.

شانه بالا انداخت.

_یادم نمیاد قراری باهات گذاشته باشم!





خونم به جوش آمد و با خشم به سمتش برگشتم و دهان باز کردم که گفت:

_کمر بندت رو ببند.


romangram.com | @romangram_com