#تئوری_یک_قاتل_پارت_112

نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به او به حرف آمدم.

_ قراره این جوری پیش بریم؟ مثل یه پسر بچه عنق دائم بهم گیر بدی؟

نیم نگاهی به من انداخت و دنده را عوض کرد:

_ کمربندت رو ببند.

با ناباوری نگاهش کردم.

_ خیلی مسخره ست، اصلا نمی فهمم چرا دنبالت راه افتادم؛ من همین الان با یه قاتل سریالی توی یه ماشینم این کار احمقانه است.

از آینه نگاهی به پشت سرمان انداخت و گفت:

_احمقانه اینه که باید سه بار بهت بگم اون کمربند کوفتیت رو ببندی تا بلکه گوش های کرت بشنوه.

از خشم لرزیدم و با صدای بلندی گفتم:

_چی؟!

_الان می فهمی.

دنده را عوض کرد و یک دفعه ماشین از جا کنده شد. دوباره به عقب پرت شدم و بین شیشه و صندلی گیر افتادم. بهزاد سریع مسیرش را عوض کرد و همان طور که سرعتش را بالا می برد از بین ماشین های دیگر ویراژ می داد و جلو می رفت. نزدیک بود بپرسم دلیل این جنونش چیست که چشمم به آینه بغل افتاد و متوجه دو موتور سواری که دقیقا حرکاتشان با ما هماهنگ بود، شدم و تازه دو هزاریم افتاد.

سریع راست نشستم و کمر بندم را بستم که گفت:

_ سیم کارت و باتری گوشی هامون و در بیار.

بدون اینکه سوالی بپرسم اول سیم کارت و باتری موبایلم را در آوردم و بعد سریع موبایل او را برداشتم و همان کار را کردم. سرعت بهزاد لحظه به لحظه بالا تر می رفت و من با نگرانی پشت سر را می پاییدم. حالا فهمیدم چرا باید با شخصی می رفتیم، هم اینکه گیر نیفتیم، هم اینکه جان مردم را به خطر نیندازیم.

صدای بوق از هر طرفی که ویراژ می داد شنیده می شد و من محکم به صندلی چسبیده بودم، دو موتور سوار تبدیل به سه تا شده بودند و اصلا متوحه نمی شدم قرار است به کجا برویم!

کم کم احساس کردم سرعتش کم شد، با تعجب نگاهش کردم که گفت:

_کمر بندت رو بستی؟

فریاد زدم:

_ آره این آشغال و بستم داری چه غلطی می کنی؟

جوابم را نداد و در عوض سرعتش را کم تر کرد، از آینه دیدم که اولین موتور سوار به ما نزدیک و دستش به سمت کاپشنش رفت، معلوم بود که دنبال اسلحه می گشت، همچنان داشت به ما نزدیک تر می شد و اسلحه را بالا آورد. چشم هایم تقریبا اندازه گردو بزرگ شد و بی اختیار به بازوی او چنگ زدم و بلند صدایش کردم:

_بهزاد!

همان موقع که مطمئن شدم الان است که غزل خداحافظی را بخوانم ماشین یک دفعه ترمز کرد و روی چرخ جلویش چرخید عقب ماشین محکم به موتور سوار خورد.

هم خودش و هم موتورش تقریبا چند متر به هوا پرتاب شدند و بعد با هم روی زمین فرود آمدند.

ماشین بعد از مکث کوتاهی دوباره حرکت کرد و همان مسیر که به آن چرخیده بودیم را ادامه داد.





دو موتور سوار دیگر با فاصله همچنان پشت ما بودند، داخل فرعی می رفتیم که خیلی جا دار نبود اما طوری نبود که به دیوار ها هم گیر کنیم و بعد یک پیچ را رد کردیم و به محض اینکه به دو راهی رسیدیم بهزاد به یکی از آن ها پیچید و چون سرعتمان از موتور ها بیشتر بود آن ها در پیچ نا پدید شدند.

به سمت بهزاد برگشتم و خواستم حرفی بزنم که یک دفعه یادم افتاد ابتدای مسیر تابلوی آبی رنگ بن بست دیدم و دقیقا همان لحظه ای که خواستم به او بگویم سرعت ماشین کم شد و توقف کردیم.

برای چند ثانیه فقط به دیوار آحری مقابلمان زل زدم و بعد عرق سردی روی تیره کمرم نشست.

_چی کار کردی؟

دست هایش از دور فرمان شل شد و گفت:

_ کاری که باید می کردم.

به سمتم برگشتم که او هم به من نگاه کرد. همان لحظه صدای نزدیک شدن موتور سیکلتی شنیده شد و هر دو از داخل آینه جلو دیدیم که موتور سوار وارد بن بست شد.

عینکش را در آورد و نگاهمان برای لحظه ای گره خورد که سریع گفت:

_ جی پی اس ماشین رو پیدا کن و به یه روشی از کار بندازش، خودتم پیاده نمی شی.

دستش به سمت دستگیره در رفت که سریع نگهش داشتم. یکی از ابروهایش را برایم بالا انداخت.

_ما اسکورت داریم؟

متعجب نگاهم کرد:

_اگه اسکورت داشتیم الان وضع این بود؟

منتظر جواب نایستاد و سریع پیاده شد. به عقب چرخیدم و از شیشه عقب به آن دو نفر نگاهی انداختم، موتور سوار از موتور پایین آمد و مقابل بهزاد ایستاد.

چه می خواستند بکنند؟ این مرد دیوانه شده بود؟ قبول دارم ابتکار جدا کردن آن ها از هم خلاقانه بود اما اگر موتوری دیگر ما را پیدا می کرد...

تازه یادم افتاد که از من خواست چه کار کنم سریع خم شدم و زیر فرمان دنبال سیم هایی که مربوط به ضبط و بقیه می شوند گشتم. اما با دسته ای سیم که با دقت پوشیده شده بود مواجه شدم.

_حالا چه خاکی به سرم بریزم؟

چاقوی جیبی ام را در آوردم و ضامنش را آزاد کردم، مجبور بودم به روش آزمون و خطا پیش بروم.

«بهزاد»

_خب؟

منتظر به مرد کلاه به سر مقابلم خیره شدم؛ احتمال می دادم تفاوت رنگ لباس هایشان دلیلی داشته باشد، دو نفر مشکی و وسطی به رنگ سورمه ای هر سه نفر هم لباس موتور سواری به تن داشتند و معلوم بود حرفه ای هستند.

_خب چی؟

دست به سینه شدم.

_ قراره چی کار کنیم؟ تو بزنی، من بزنم بعدم یکی از دور خارج بشه؟!




romangram.com | @romangram_com