#تئوری_یک_قاتل_پارت_113
لحظه ای سکوت کرد و بعد کاسکتش را در آورد و در حالی که می خندید به من نگاه کرد، بر خلاف آن چیزی که امیدوار بودم اصلا خوش قیافه نبود، اما حداقل کچل هم نبود راستش از خلافکار های کچل نفرت داشتم.
_بهم گفته بودند این طوری هستی!
به چشم های تیره اش که به خاطر نور خورشید جمع شده بود زل زدم و پرسیدم:
_ چطوری؟
کوچه تنگ بود و فضای زیادی برای دور زدن و رجز خوانی نداشتیم؛ دیوار های اطرافمان بلند و آجری بودن و فقط یک راه خروج وجود داشت که به وسیله یک موتور مسابقه سد شده بود. ترجیح می دادم اگر قرار است اتفاقی بیفتد سریع تر بیفتد.
لب بالایش را گزید و گفت:
_بهم گفته بودند باهوشی، گفتند اگه بخوای باهام ارتباط برقرار کنی راهش رو خودت پیدا می کنی.
سر تکان دادم.
_جنابعالی؟
خندید.
_آره من تو نمی شناسیم اما من تورو می شناسم، مثل خیلی های دیگه که الان دنبالت هستند اون ها مثل من اهمیتی به هوشت نمی دن پسر جون، اون ها می خوان ماموریتشون رو انجام بدن.
_چه ماموریتی؟
موهای کوتاهش را مرتب کرد و گفت:
_ یه نفر برات جایزه گذاشته، طبیعتا یه سری جایزه بگیر دنبالت افتادند و می خوان به چنگت بیارن.
با بهت به او نگاه کردم جایزه بگیر؟ مگر اینجا تکزاس بود؟
نه اینجا وطن خودم بود اما دقیقا زیر پوسته زیبای شهری که مردم در آن تجارت می کردند، عشق می ورزیدند و می مردند اینجا بهای باختن خون بود و چیزی که با آن جایزه می گرفتی، کشتن و قتل بود.
از فکر بیرون آمدم و سعی کردم استرسم را نادیده بگیرم.
_ می خوان من و کجا ببرند؟
قدمی به من نزدیک شد و گفت:
_ جایی نمی برن برای سرت جایزه گذاشتند، مبلغشم این قدری هست که شاید لیدی خوشگل همراهتم وسوسه بشه و خودش سرت رو بیخ تا بیخ ببره.
از فکرش هم تنم لرزید پریناز می توانست؟! با توجه به رفتار امروزش بله می توانست!
_من همین جوری عین بز نگاهت نمی کنم اونی که برای من حایزه گذاشته باید بدونه چه کارایی ازم بر میاد.
قدمی عقب رفت و گفت:
_ اون می دونه، ولی من برای کشتنت نیومدم تا الان یه نفرشون و به درک فرستادی؛ یکی دیگه هنوز دنبالته خان زاده.
عقب رفت و سوار موتورش شد، کاسکتش را سرش گذاشت و شیشه سبز رنگش را بالا داد.
_ حواست به خودت باشه، این اولین و آخرین باریه که جونت رو نجات دادم.
موتور با صدای بلندی روشن شد که داد زدم:
_ حداقل بگو کی هستی!
نیم نگاهی به من انداخت و قبل از اینکه دور بزند جواب داد:
_ همونی که دیشب جلوت آدم کشت.
سریع چرخید و از بن بست خارج شد. سخت نبود بفهمم که او قاتل منصوری فر است!
سوم شخص
مهرداد روی صندلی استاندارد اتاقش نشته بود و گابریل مشغول کار کردن روی زخمش بود.
زخمش را سر کرده بود اما او حتی به کار هایی که گابریل روی بدنش انجام می داد توجهی نداشت؛ فکرش حای دیگری بود، پیش برادرش.
تمام مدت او خیانتکار بود؟ تمام این مدت او همه چیز را بهم می ریخت؟ اما مگر می شد؟ تک تک دفعاتی که بهزاد تا پای مرگ رفته بود را به یاد داشت اما این اولین باری نبود که می دید یک جاسوس از خودش برای کارهایش مایه بگذارد.
هنوز ماموریت شش سال پیشش در ارمنستان را به یاد داشت، که چطور یک افسر آموزش دیده خودش را زخمی کرد تا ثابت کند که بی گناه است، اما بهزاد که افسر آموزشی دیده نبود! او فقط یک پزشک ساده...
چیزی در ذهن مهرداد به او هشدار داد بهزاد خیلی وقته که دیگه ساده نیست!
مهرداد سر تکان داد، طوری که انگار خواست افکار خودش را تایید کند؛ بهزاد دقیقا به اندازه خود او خطرناک شده بود آن قدر خطرناک که توانست به چشم هایش زل بزند و تیغه را در بدنش فرو ببرد.
بهزادی که از دیدن آدم کشتن مهرداد وحشت داشت، حالا به راحتی خون می ریخت.
نه این برادر پاک و ساده او نبود ولی مگر ممکن بود که او خیانت کند؟ بهزاد هر چه که بود خائن نبود!
وقتی به این نتیجه رسید سریع بلند شد که باعث شد دست گابریل سست شود و پنتس و پنبه الکلی روی زمین بیفتد. صدای برخورد فلز با کف پوش شفاف اتاق توجه مهرداد را به خودش جلب کرد و فرصتی برای فکر کردن به او داد.
«فیلمی که گرفته بود خیلی واقعی بود، حتی غم و درد صدا هم واقعی بود ولی آخه بعد از اتفاقی که دو سال پیش افتاد محاله که این پسره این قدر راحت به پریناز بگه دوستت دارم! شایدم چون می خواست بزنه ناکارش کنه گفت، اما پس چرا فقط یه دوستت دارم خشک؟ چرا دم آخری نگفت عاشقتم؟!»
_چه غلطی می کنی؟
نگاهش به قیافه برزخی گابریل افتاد که مقابلش ایستاده بود.
_باید برم.
خواست از کنار رد شود که گابریل بازویش را چسبید و او را عقب کشید.
_ کدوم گوری بری؟
مهرداد نگاه تیزی به او انداخت.
_ لازم نیست به تو جواب پس بدم!
romangram.com | @romangram_com