#تئوری_یک_قاتل_پارت_114

دوباره خواست حرکت کند که گابریل شانه هایش را گرفت و او را نگه داشت.

_بدنت زخمیه، تازه بخیه خوردی، الان خون از دست دادی، می خوای کدوم خراب شده ای بری که لازم نیست به من جواب بدی؟!

یک دفعه ذهن مهرداد جرقه زد و خودش را عقب کشید و پرسید:

_ خود تو از کجا اومدی؟ یه دفعه چطور پات به اینجا باز شد؟

گابریل به میز نکیه داد و سریع موضع گرفت:

_ مگه اینجا کجاست؟

_هر جا که هست، مناسب یه انگلیسی نیست! من نمی فهمم تو یه خارجی هستی چطور به این سطح امنیتی از ایران دسترسی پیدا کردی؟

گابریل دست هایش را به سینه عضلانیش زد و سرش را به طرفین تکان داد.

_در مورد من تحقیق کردی؟





مهرداد با اخم سر تکان داد.

_چیز زیادی نبود!

گابریل در جوابش پوزخند صدا داری زد:.

_هرچی که خواستم بوده، من خودم حق ندارم به تو یا بهزاد یا هیچ کس دیگه ای جوابی در مورد خودم بدم. ولی چون تقریبا توی یه سطح هستیم راهنماییت می کنم اگه می خوای بفهمی من کیم و چی کاره ام، باید جایی رو بگردی که کسی نمی گرده.

مهرداد با تعجب نگاهش کرد؛ کجا را باید می گشت؟ از آرشیو سری اطلاعات کجا دقیق تر بود که بخواهد بگردد؟

گابریل قدمی به سمتش برداشت و سرش را جلو آورد و کنار گوشش زمزمه کرد:

_ همون جایی که گذشته خودت مخفی شده.

سریع عقب کشید و به صندلی اشاره کرد.

_ بشین بذار جمع و جورت کنم، بعد هر جا رفتی برو.

مهرداد سریع به خودش آمد و دو دکمه پایین پیراهنش را بست و آن را مرتب کرد، طبق گقته همین گابریل، زخمش جوری نبود که به او آسیب بزند، بیشتر شبیه یک برش جراحی بود؛ همین باعث می شد او بیشتر مطمئن شود که کاسه ای زیر نیم کاسه است.

_نه، باید الان برم. از اتفاقی که افتاد با کسی حرفی نزن تا بهزاد رو پیدا کنم.

با قدم های بلند به سمت در شیشه ای اتاق رفت که صدای گابریل او را متوقف کرد.

_همین الان همه خبر دارند؛ دستور دستگیری بهزاد صادر شده.

مهرداد با چشم های گرد شده به چهره خونسرد گابریل زل زد؛ پس چطور او نفهمیده بود؟

_چی؟ کی؟ کی صادر کرده؟

صدای محکمی از پشت سرش گفت:

_ من دستور دادم.

به سمت در برگشت و با چشم های گرد شده به فرمانده قدیمی اش نگاه کرد. یعنی خودش بود؟ اما او که...

فرمانده عقاب قدمی جلو آمد و مقابلش ایستاد. این مرد در آستانه پنجاه و پنج سالگیش قرار داشت اما بدنش به مراتب عضلانی تر و قدش حتی بلند تر از خود مهرداد بود، ضمن اینکه قد مهرداد هم بلند محسوب می شد.

_شما... اینجا...

در صدای مهرداد بهت وجود داشت و چضم هایش این را فریاد می زد؛ یک دفعه احساس کرد زخمش به سوزش افتاده اما توجه نکرد.

فرمانده عقاب دست هایش را در جیب شلوار قهوه ای مارک آرمانی اش فرو برد و رییس منشانه جواب داد.

_به خاطر اتفاقاتی که افتاده تا اطلاع ثانوی تو از فرماندهی این مقر برکنار می شی؛ من با اختیار تام فرماندهی رو برعهده می گیرم.

این ضربه خیلی دردناک تر از زخمی بود که بهزاد ایجاد کرد، برکنار شده بود؟ نکند او کسی بود که به برادرش چاقو زد؟!

_ها؟ یعنی چی؟ من که کاری...

فرمانده بدون توجه به او از کنارش رد شد و پشت میز مهرداد نشست.

_ با توجه به خیانت آقای نامدار و ارتباط نزدیک شما دو نفر توی این مدت، بهتره که تا مدتی اختیار مدیریتی نداشته باشی، از این لحظه به بعد تو آقای اسدی هم رتبه هستید.





سوزش زخمش تبدیل به درد شد و نا خودآگاه دستش را روی شکمش گذاشت.

_ ارتباط نزدیک؟ نمی فهمم یعنی چی؟ من رییس این دفترم شما نمی تونی همین طور بیای اینجا و پشت میز من لم بدی و بگ...

_احترام خودت رو نگه دار شیخی!

صدای بلند و قاطع مو به تن مهرداد و گابریل سیخ کرد طوری که هر دو صاف تر ایستادند. مهرداد با دهان باز به فرمانده اش نگاه کرد، حتی وقتی اوایل دوره کاریش موجب شکست خوردن یک پرونده شد این طور سرش داد نزده بود! چه برسد به الان که او خودش...

قبل از اینکه هر کدام از این دو نفر حرفی بزنند فرمانده با دست به در اشاره کرد.

_ پیشنهاد می کنم الان اینجا رو ترک کنی تا وقتی که خودم بهت خبر بدم؛ چون زخمی هستی مرخصی حسابش کن.

مهرداد با ناباوری گفت:

_ داری معلقم می کنی؟ من رو؟

فرمانده سرش را به طرفین تکان داد و باعث شد برق کله بدون مویش بیشتر به چشم بیاید.

_تعلیق نیست، مرخصی برای حفظ سلامتیته در ضمن اینجا بودنت فایده ای نداره، فعلا با این وضع فایده ای نداری.

فایده ای نداشت؟ او به مهرداد می گفت که بی فایده است؟ تقریبا حس کرد یک بار دیگر به او چاقو زده اند و در حالی که صورتش از درد جمع می شد روی شکمش خم شد.

_پایین یه هیوندای مشکی منتظرته؛ جناب اسدی قبل از اینکه وضعش بدتر بشه ببرش. اینجا به اندازه کافی بوی بیمارستان میاد.


romangram.com | @romangram_com