#تئوری_یک_قاتل_پارت_115

به پنبه و وسایل پانسمان اشاره کرد و بعد مشغول جا به جا کردن وسایل روی میز شد. مهرداد حالا واقعا احساس درد می کرد. دست گابریل روی شانه اش قرار گرفت و بدون اینکه مقاومتی کند همراه او از دفتر بیرون آمد.

بین میز ها و پارتیشن ها حرکت می کردند و صدای پچ پچ و نگاه های دیگران اذیتش می کرد. برای لحظه ای احساس کرد خودش به جرم خیانت متهم شده است، اما، بهزاد واقعا خائن نبود! او حتما دلیلی داشت کارهایش شبیه به سرنخ بودند.

همین که در آسانسور بسته شد مهرداد با درد گفت:

_باید برم پیش پدرم.

_شنیدی که چی گفت، رییس اونه منم دستورش رو انجام می دم.

مهرداد که به دیواره آسانسور تکیه داد بود لای پلک های بهم فشرده اش را باز کرد.

_ واقعا همچین آدمی هستی؟ به نظرت همه چیز عادیه؟

گابریل آهی کشید.

_نیست اما نظر منم اهمیتی نداره، فعلا همین طور پیش برو تا ببینم چه اتفاقی داره میفته؛ با این وضعیتت بهتره واقعا یه چند روز استراحت کنی هر قدر آسیب پذیر تر باشی هدف بهتری می شی.

آسانسور توقف کرد و در باز شد. گابریل خواست به مهرداد کمک کند اما او خودش را کنار کشید و بدون تعادل پیش رفت. درد زخمش با هر قدم بیشتر می شد اما ننگ اینکه این طور از دفتری که خودش رییس آن بود بین انداخته شود بیشتر اذیتش می کرد.

_فکر کنم اونه.

نگاه مهرداد معطوف هیوندای مشکی رنگی شد که شیشه هایش دودی بودند و راننده اش...

با دیدن عادل که پشت فرمان نشسته بود، چشم هایش گرد شد و سریع به گابریل نگاه کرد و فهمید که او قضیه را فهمیده است.

_بهتره سریع بری حواست به اون زخم باشه وگرنه عفونت می کنه.

مهرداد سر تکان داد و سعی کرد قدم هایش را سریع تر بردارد اما واقعا دردناک بود، باید به خانه اش برمی گشت و کورتون پیدا می کرد، اما یادش افتاد که خانه اش در حال پاک سازی است.

به محض اینکه به ماشین رسید در عقب باز شد و بدون تعلل سوار شد. ماشین سریع به راه افتاد و مهرداد نفهمید چه اتفاقی برای گابریل افتاد چون تمام توجهش معطوف چهره متفکر پدرش شده بود.





_چه خبره؟

امیرعلی خیلی ریلکس نگاهش کرد.

_ راحت بشین برای زخمت بهتره.

_گفتم چه خبر شده!

این بار نگاه پدرش هشدار دهنده شد.

_ منم وظیفه ندارم بهت جواب بدم، همین الان از ریاست دفتر خودتم برکنار شدی.

مهرداد به سختی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد زخم دردناکش را چنگ نزند.

سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست. امیرعلی تا زمانی که نمی خواست یک کلمه هم نمی گفت و اصرار بی فایده بود.

بعد از چند دقیقه رانندگی ماشین دوباره روی دست انداز رفت که این بار ناله ای از گلویش در آمد. بلافاصله صدای پدرش بلند شد.

_بیشتر مراقب باش عادل.

عادل کوتاه و فرمان بردار جواب داد:

_ باشه، مسکن توی کنسول هست.

امیر علی کنسول را باز کرد و بین داروها گشت و چیزی که نیاز داشت را بیرون آورد و در یکی از بطری ها را باز کرد.

_این و بخور.

مهرداد مثل یک پسر بچه لجباز سرش را تکان داد و صورتش را برگرداند.

_ خوبم، نمی خورم.

انتظار داشت امیرعلی باز هم طعنه ای بزند اما فقط چانه مهرداد را گرفت و با فشاری دهانش را باز کرد و قبل از اینکه بتواند کاری کندقرص و آب را با هم به خوردش داد.

مهرداد با چشم های گرد شده به پدرش نگاه کرد و سعی کرد بطری را کنار بزند، اما خسته تر از این حرف ها بود. امیرعلی وقتی مطمئن شد که او به اندازه کافی آب نوشیده است بطری را کنار کشید.

_ والا نمی دونم ولی فکر کنم تو و بهزاد دو قلو باشید؛ حفتتون کله شق و لجوج و ابلهید حیف شاهین که گیر شما دو نفر افتاد.

تقریبا کره چشم های مهرداد داشت از حدقه بیرون می پرید که به سمتش برگشت و شانه بالا انداخت.

_ جدی می گم؛ به خودتون معلوم نیست اما کسی که با حفتتون سر و کار داشته می فهمه که چقدر بهم شبیه هستید، شاهین خیلی حرف گوش کن بود اما، شما دو تا، همیشه رییس هستید.

مهرداد پوزخندی زد.

_لابد تو هم از نا فرمانی خوشت نمیاد که دستور بازداشتش رو دادی.

امیرعلی چشم غره وحشتناکی به او رفت:

_ من از بی احترامی خوشم نمیاد. بی ادبی بهزاد به تو هم اثر کرده و در ضمن من دستور ندادم، فرمانده ات این کار رو کرد.

مهرداد جدی شد.

_ چرا؟ چون من رو زخمی کرده؟ به خاطر درگیری ما می خوای پسرت رو بازداشت کنی؟

_به خاطر خیانتش بازداشت می شه نه چون با تو درگیر شد، چون امروز صبح جنازه پریناز توی دربند پیدا شد.

قلب مهرداد درون قفسه سینه اش مچاله شد و نفسش گرفت. باور نمی کرد که درست شنیده باشد؛ جنازه پریناز؟ یعنی بهزاد واقعا...

با ناباوری گفت:

_کار اون نیست نه، بهزاد پریناز رو نکشته!

امیرعلی برای لحظه ای به چشم های قهوه ای پسرش زل زد، دردی که در اعماق این نگاه بود کمی آزارش داد و از طرفی خوشحال شد که هر دو پسرش در این شرایط سخت که هیچکس رحم ندارد، این قدر بهم اعتماد دارند.

_درست می گی بهزاد نکشته، من کشتم!

واکنش مهرداد ناله درناکی بود که از گلویش خارج شد؛ امیرعلی شانه پسرش را فشار داد و به آرامی گفت:


romangram.com | @romangram_com