#تئوری_یک_قاتل_پارت_116

_ بهت می گم چه اتفاقی افتاده در عوض تا زمانی که زخمت خوب بشه پیش من می مونی.

مهرداد دردناک گفت:

_ چرا؟

_چون اگه مراقب نباشیم، دیگه بهزاد رو نمی بینیم.

خیلی سخت نبود که بفهمی منظور امیرعلی چیست؛ بلافاصله دو هزاری مهرداد افتاد که این دفعه هم نقشه پدرش همه چیز را کنترل می کند.





بهزاد

شب شده بود که بالاخره توقف کردم. به غیر از دو بار توقف برای دستشویی، یک نفس تا اینجا راندم.

دست هایم را از دور فرمان شل کردم و به پریناز نگاه کردم. سرش را شیشه تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود؛ تقریبا بعد از غروب آفتاب خوابیده بود هنوز بیدار نشده بود با توجه به استرسی که امروز به خاطر همه درگیری ها داشتیم حق داشت که این قدر خسته باشد.

درگیری با جایزه بگیر ها به همان یک بار ختم نشد تا خارج شدن از محوطه شهری تهران یک بار و بعد از آن در جاده های بین شهری دو بار دیگر تنها شانسی که داشتم این بود که ماشین ضد گلوله بود، این را مدیون پدرم بودم.

نفس عمیقی کشیده که قفسه سینه ام تیر کشید؛تمام این مدت فکر می کردم در تهران روی پاهای خودم ایستاده ام و یک تنه جان سالم به در برده ام اما وقتی از زیر چتر حمایتش بیرون آمدم، تازه فهمیدم بدون اسم قدرتمند او خیلی دوام نمی آورم.

قفسه سینه ام دوباره تیر کشید؛ با توجه به چیزی که احساس می کردم به خاطر قلبم نبود به خاطر این بود که پریناز زخمی و گرسنه مثل یک زامبی تمام غذاهایی که آورده بودم را خورد و من چاره ای جز سیر بودن نداشتم.

به سمتش برگشتم و کمی خودم را به طرفش کشیدم. روی صورتش خم شدم و نزدیک و نزدیک تر رفتم، چراغ های جلویی هتل نور ملایمی روی صورتش ایجاد کرده بود و باعث می شد انحنای زیبای بینی و مژه های بلندش روی صورتش سایه ایجاد کند.

_پریناز .

چیزی نگفت، خوابش سنگین بود چون خسته و ضعیف شده بود. در درونم میل شدیدی به بوسیدنش داشتم اما عقلم با قاطعیت می گفت در این شرایط این یک حماقت است.

_پریناز؟

اگر این بار جواب نمی داد این کار را می کردم، نه نباید می بوسیدمش اما، چرا نه؟ واقعا چرا نه؟

قبل از اینکه به خودم بیایم لب هایم روی گونه اش قرار گرفت و به محض اینکه بدنش لرزید چشم هایم گرد شد.

من چه غلطی کردم؟

بدون اینکه کمی از او فاصله بگیرم لب هایم پایین تر رفت و چانه اش را بوسیدم.

هان؟ داشتم چه می کردم؟!

پریناز دوباره تکان ملایمی خورد و هومی گفت؛ نزدیک بود به خودم سیلی بزنم که سریع کنار کشیدم و تقریبا دستگیره را چنگ زدم و خودم را از ماشین بیرون انداختم.

با قدم های بلند تا آنجا که امن بود از ماشین فاصله گرفتم و نفس عمیق کشیدم. قلبم آن قدر محکم می کوبید که احساس می کردم الان است که از قفسه سینه ام بیرون بزند، چه بلایی داشت سرم می آمد؟ این اولین بارم نبود که با یک دختر تنها می شدم حتی اولین بارم نبود که با او تنها می شدم.

در تمام این سال ها بهتر از تمام مردانی که اطرافم بودند خودم را کنترل کردم، در مقابل دخترانی که هزار بار از او زیباتر بودند اما، حالا...

انگار هر لحظه کنارش بودن سخت تر می شد زبانم تشرش می زد و کاری می کرد او از من متنفر شود اما بدنم از خودم دستور نمی گرفت و چیزی را انجام می داد که ناخودآگاهم می خواست.

دست راستم را روی سینه ام گذاشتم و فشار دادم، احمقانه بود که بخواهم تپش قلبم را کنترل کنم. مشخصا این یک فرایند غیر عادی بود که تنظیم های خاص خودش را داشت و هر کدام از این تنظیم ها با فرایند های خیلی پیچیده تری...





_چی شده؟

با شنیدن صدایش موهای تنم سیخ شد رشته افکار علمیم پاره شد و کل ذهنم از اسم او و تصور پوست نرمش وقتی که بوسیدمش پر شد، حتی برای لحظه ای تمام دفعاتی که به او نزدیک شده بودم برایم تداعی شد از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. انگار واقعا کسی کنترلم را به دست گرفته بود.

بی اختیار دستم را بالا بردم و محکم به خودم سیلی زدم که پریناز جیغ خفه ای کشید و سریع مقابلم قرار گرفت.

_تو چته؟ چرا خودت رو می زنی؟

طوری نگاهم می کرد، که انگار انتظار داشت همین الان با اسلحه به سرم شلیک کنم.

_من... من... قلبم!

متعجب قدمی جلو آمد.

_قلبت چی؟ درد می کنه؟ حالت بده؟ سکته ناقص زدی؟ دِ حرف بزن لعنتی!

انگار که از اغما بیرون آمده باشم یک دفعه خودم را عقب کشیدم.

_ نه، فقط یه کم به خاطر خستگیه باید بریم.

مشکوک نگاهم کرد.

_به خاطر خستگی قلبت درد می گیره؟ بیماریت ناشناخته ست؟

حق داشت این طور نگاهم کند؛ خودم هم می خواستم یک گلوله حرام این مغز پوک بکنم چه برسد به او، سر انجام به پله های هتل اشاره کردم.

_امشب اینجا می مونیم.

با دیدن هتل ذهنش از موضوع قبلی منحرف شد و اخم کرد.

_تو که گفتی نباید توقف کنیم!

کوله پشتی هایمان را از صندلی عقب برداشتم و نگاهی به ماشین انداختم و وقتی مطمئن شدم چیزی جا نگذاشته ام در را بستم و دزدگیر را فعال کردم.

به سمتش که برگشتم فهمیدم او هنوز هم منتظر جواب است.

_نباید توقف کنیم اما توی شب رانندگی کردم توی این وضعیت خیلی امن نیست، خطر اینجا موندن کمتر از بودن توی جاده های بین راهیه.

به سمت پله های نیم دایره سفید رنگ هتل رفتم که با چراغ های زرد و آبی روشن شده بود، پریناز چند قدم را دوید و شانه به شانه من شد.

_کوله هارو بده به من تو حالت خوب نیست.

در حالت عادی باید از این نگرانی خوشحال می شدم، اما بخشی از وجودم فقط می خواست او را از خودم دور کند.

_اگه منم کل مسیر رو می خوابیدم الان حالم خوب بود.


romangram.com | @romangram_com