#تئوری_یک_قاتل_پارت_117

اول راه طی کردیم که جایمان را برای هر یک ساعت عوض کنیم اما وقتی او خوابید تقریبا قرار باطل شد، طعنه ام را خیلی خوب گرفت و بدون اینکه حرفی بزن دست های کوچکش را مشت کرد و لب های به شدت بوسیدنیش را روی هم فشرد.

لب های چه؟ هان؟ چه خبر شده؟ این من بودم؟

با میل شدید سیلی زدن به خودم مخالفت کردم و به قدم هایم سرعت دادم؛ بهتر بود هر چه زودتر به هتل برسیم.





از بین چراغ های پایه بلند گرد جلوی هتل عبور کردیم و وارد شدیم. کف پوش های کرم رنگ و طرح دار هتل از تمیزی برق می زد و زیره کفش اسپورتم روی آن سر می خورد. نگاهی به اطراف انداختم، نمی دانم چرا امیرعلی این هتل را انتخاب کرده بود. همدان که فقط یک هتل نداشت آن هم یک هتل متوسط!

احساس کردم پریناز به من نزدیک شد و ضربه ملایمی به شانه ام زد که نگاهش کردم.

_دکتر اصلا فکر کردی با کدوم شناسنامه می خوای اتاق بگیری؟

گفته بودم که شناسنامه خودش را بر ندارد، وقتی در تهران مشغول انجام کارهای ترخیص جسد قلابیش از سردخانه بودند به آن نیاز داشتند اما کیلومتر ها این طرف تر، نه!

_فقط بیا.

کنار کشیدم و جلو تر از او به سمت پیشخوان طویل و قوس دار هتل رفتم. دو زن حدودا هم سن و سال خودم با چهره هایی که کاملا آرایش شده بودند مشغول کار بودند؛ یکی از آن ها به محض نزدیک شدن ما سرش را بلند کرد و نیم نگاهی به پریناز انداخت و بی رمق به من نگاه کرد و یک دفعه لبخند درخشانی زد.

جای معین خالی، همیشه از چنین فرصتی استفاده می کرد.

_وقت بخیر، چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟

عقده شده بود که در جواب این سوال فریاد بزنم هیچ غلطی نمی توانی بکنی اما حیف که الان شرایطش را نداشتم.

یک دستم را روی پیشخوان گذاشتم و لبخند ملایمی زدم که چشم های آن زن برق زد.

_می خواستم یه اتاق به ما بدید.

با شنیدن صدایم همکارش که کمی آن طرف تر مشغول دستکاری یک سری برگه بود سرش را بلند کرد و نگاهش روی ما کمی طولانی شد.

_حتما جناب، چه نوع اتاقی می خواید؟

نیم نگاهی به پریناز انداختم و کمی به او نزدیک تر شدم و دستم را دور کمرش حلقه کردم.

_یه اتاق دو نفره.

بدنش بلافاصله منقبض شد اما به آرامی گودی کمرش را نوازش کردم و لبخند محوی به متصدی هتل زدم که خیلی سریع نگاهش را از حلقه دست من گرفت و گفت:

_حتما، با جه شرایطی؟ منظورم ویو و ...

دست دیگرم را در هوا تکان دادم.

_ فرقی نداره، فقط سریع تر انجام بشه؛ خانومم خیلی خسته ست.

نگاه عاشقانه ای به پریناز انداختم که او با اخم نگاهم کرد، می شد این اخمش را به خستگی تعبیر کرد؟!

نگاه زن بین ما رد و بدل شد و با گیجی سر تکان داد و مشغول به کار شد.

پریناز خودش را عقب کشید که من هم همراه او کمی عقب رفتم؛ با آرنج ضربه ای به شکمم زد. دقیقا همان جایی که درد می کرد. یک لحظه نفسم رفت اما خیلی زود به خودم آمدم.

_تو دیوونه شدی؟





تیز نگاهش کردم و با صدای آرام اما خشمگینی گفتم:

_ این کارت رو یادت باشه تا تنها گیرت بیارم.

_ببخشید جناب، شناسنامه هاتون رو لطف کنید.

سریع مدارکمان را در آوردم و به او دادم. همزمان نگاهی به لابی هتل انداختم که نسبتا خلوت بود. هرچند که دکور شیکی داشت؛ اگر اقامتمان طولانی می شد حتما کمی وقت آن جا می گذراندم.

_آقای بهزاد کیاراد و خانم پریوش کیاراد؟

سر تکان دادم و منتظر نگاهش کردم تا ببینم چقدر دیگر می خواهد این حرف های مسخره را کش بدهد، که مغول کار با لپ تاپ مقابلش شد و چند ثانیه بعد از همکارش خواست تا کارت یکی از اتاق ها را به او بدهد و کارت را به سمت من گرفت.

_اتاق صد و شش طبقه سوم شب خوبی داشته باشید.

هر دو نفرمان سر تکان دادیم، پریناز حرکتی کرد که سریع پنجه هایمان را قفل کردم و به سمت آسانسور کشاندمش. استفاده از پله امن تر بود اما حالش را نداشتم خوش بختانه آسانسور پایین بود.

همین که درهای آسانسور بسته شد و حرکت کرد، پریناز دست به سینه به سمت من برگشت.

_جعل هویت؟ اینم به جرممون اضافه شد؟! بهزاد...

انگشت اشاره ام را روی لب هایش گذاشتم و ساکتش کردم. با سستی به دیواره آسانسور تکیه دادم و پلک هایم را بستم.

_معده ام درد می کنه حرف نزن.

زیر دستم زد و صدایش را بلند کرد.

_ ای بابا ولمون کن توهم هر دفعه یه جاییت درد می کنه، مرتیکه از خودراضی دمدمی مزاج ...

سرش داد زدم:

_ شد یه دفعه مثل بقیه ی دخترا باشی؟ اصلا شد یه دفعه دختر باشی؟!

سکوت کرد و به من زل زد که ادامه دادم:

_مثل یه مرد آماده به رزم همیشه با هر چی مرد که اطرافته سر جنگ داری؛ بهت محبت می کنند وحشی می شی، تشرت می زنم دعوا راه می اندازی سر هر چیز کوچیکی بحث می کنی، چرا تو مثل بقیه نیستی؟

با دهان باز مانده نگاهم کرد و گونه هایش به سرخی گرایید و برق همیشگی چشم هایش پر رنگ شد همان لحظه بود که فهمیدم زیاده روی کرده ام، دهان باز کرد حرفی بزند اما صدایی از دهانش خارج نشد فقط سرش را پایین انداخت و دست هایش را مشت کرد.

خواستم حرفی بزنم که آسانسور توقف کرد و به محض باز شدن در، عین جت بیرون پرید.

نفسم را با خستگی بیرون دادم و در طول راهرو دنبالش رفتم. هر دو طرف اتاق بود و در ها همه طرحدار و به رنگ قهوه ای سوخته بودند و روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده بود. به محض اینکه به اتاق رسیدم بی درنگ کارت کشدم و همین که در باز شد پریناز از زیر دست من داخل رفت. سرم را به طرفین تکان دادم و همان طور که دستم را روی شکمم می فشردم وارد شدم و در را پشت سرم بستم وکیف ها را روی زمین انداختم.

_اگه گشنته شام یه چیزی سفارش بده، من می رم...


romangram.com | @romangram_com