#تئوری_یک_قاتل_پارت_118
جمله ام در میان هجوم مایع داغی به گلویم نصفه ماند و قبل از اینکه بتوانم حرفم را کامل کنم، به سمت دری که احساس کردم سرویس بهداشتی است دویدم و تمام محتویات معده ام را بالا در آوردم.
تلخی صفرا دهانم را عین زهرمار کرده بود و داغیش گلویم را می سوزاند، به محض اینکه خواستم کنر راست کنم دوباره معده ام منقبض شد و یک بار دیگر داخل توالت فرنگی بالا آوردم و شروع به سرفه کردم.
صدای پریناز را از پشت سرم شنیدم و دستم را به عقب دراز کردم و خواستم در سرویس را ببندم که مانع شد و داخل آمد.
احساس کردم تمام انرژیم تحلیل رفته است. بی اختیار جلوی توالت روی زانوهایم افتادم که فشار دست هایش را روی شانه ام احساس کردم.
_بهزاد؟ چی شده؟
از اینکه مرا در این شرایط می دید اصلا احساس خوبی نداشتم، دستم را بلند کردم و با بی حالی گفتم:
_ خوبم برو بیرون.
دست های داغش روی پیشانیم قرار گرفت و وحشت زده گفت:
_بدنت یخ کرده؛ چی کار کردی با خودت؟ نکنه مسموم شدی؟
در این شرایط جک می گفت؟ ندیده بود که کل روز چیزی نخوردم؟
_چیزی نخور...
_لعنت!
قبل از اینکه بفهمم چه شده فشار دستش برداشته شد و از سرویس بیرون رفت.
عالی شد، پریناز مرا در این شرایط دید و احتمالا بیشتر از من متنفر شد؛ راستش خودم هم داشت حالم از وضع فعلیم بهم می خورد. سیفون را کشیدم و به هر مشقتی که بود روی پاهایم ایستادم و سعی کردم علی رغم سرگیجه ام شیر آب روشویی را باز کنم.
_تو چرا بلند شدی؟
نکند انتظار داشت در گندی که بالا آورده بودم، غرق شوم؟ بی توجه به او آب را باز کردم و مشغول شستن صورتم شدم که شانه ام را گرفت و مرا تقریبا به خودش تکیه داد. لرز عجیبی کل بدنم را گرفته بود و روی لرزش دست هایم کنترلی نداشتم که دست هایش روی دست هایم قرار گرفت و فشار ملایمی به آن ها داد.
_چیزی نیست.
_خودم دکترم!
همان طور که دستم را می شست گفت:
_این قدر عقلت نمی رسید که باید غذا بخوری؟ تقریبا دو روز شده آره؟
مطمئن نبودم و نمی توانستم تمرکز کنم؛ تنها چیزی که می توانستم روی آن تمرکز کنم این بود که او داشت مثل یک مادر به من کمک می کرد. طوری با احتیاط دست هایم را می شست، که انگار من یک پسربچه بودم و می ترسید به پوستم آسیب برساند.
با شنیدن صدای در اتاق نگاهمان گره خورد و سریع گفتم:
_ اسلحه ات کجاست؟
چشم غره ای رفت.
_ اسلحه نمی خواد برای تو غذا آورده.
نگاهی به سرویس نسبتا کوچک اتاق انداخت و گفت:
_ می تونی چند لحظه این جا بمونی؟
پوزخندی زدم و بی حال گفتم:
_ نه ممکنه خودم رو توی توالت غرق کنم.
پریناز خنده اش گرفت و با دیدن لب های برجسته اش که به خنده با شده بود، من هم لبخند بی جانی زدم و به دیوار تکیه دادم.
بالاخره باعث شدم بخندد این تهوع حداقل یک فایده ای داشت!
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دوباره برگشت و خواست یک دستم را روی شانه اش بیندازد که خودم را کنار کشیدم.
_چلاق که نشدم می تونم راه برم.
صدایش برخلاف همیشه مهربان شده بود.
_عیبی نداره اگه آدم گاهی اوقات مریض بشه بهزاد، حالت خوب نیست منم می فهمم.
چیزی نگفتم و با پای خودم از سرویس بیرون آمدم، او فقط شانه ام را گرفت تا به سمت تخت دو نفره هدایتم کند و همین که به تخت رسیدیم دستش را کنار کشید و من که تعادل نداشتم به شکم روی تخت افتادم. نزدیک بود به خودم و او فحش های دنیا را بدهم که دوباره صدای خنده اش را شنیدم.
_وای، ببخشید به خدا نمی خواستم...
در حالی که سعی می کردم صورتم را کمی از تشک فاصله بدهم نالیدم:
_ فقط یه کوفتی بده بخورم!
عصبانیت صدایم خنده اش را خشکاند و سریع از تخت فاصله گرفت. غلتی زدم و روی تخت به پشت دراز کشیدم. هنوز هم حالت تهوع داشتم اما مجبور بودم هر چه سریع تر به حالت طبیعی برگردم، چون در این شرایط به تمام توانم نیاز داشتم.
سینی غذا روی تخت گذاشت و گفت:
_ بلند شو یه کم بخور ببین حالت چطور می شه.
دست هایم را ستون تنم کردم و نشستم. با بی میلی به سوپ جو نگاهی انداختم و بی رمق به پریناز نگاه کردم.
_از این همه غذا سوپ جو؟ این اصلا غذاست؟
بی توجه به من قاشقی پر کرد و بالا آورد و کمی فوت کرد؛ سوپ خیلی داغ بود و بخارش به صورت نوار های پیچ در پیچی از سطح متساعد می شد و خیلی زود در هوا محو می شد.
قاشق را به سمتم آورد که خودم را عقب کشیدم. با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
_خودم که چلاق نیستم!
_یه دفعه شد در مقابل محبت دیگران جبهه نگیری؟ می خوام کمکت کنم.
romangram.com | @romangram_com