#تئوری_یک_قاتل_پارت_119

به تاج تخت تکیه دادم و سینی را روی پایم گذاشتم و گفتم:

_به کمک نیاز ندارم.

خودش را روی تخت جلو کشید و پاهایش را زیر بدنش جمع کرد، طوری که کفش های اسپورتش روی تشک سفید تخت قرار نگیرد.

_کمک نمی خوای یا شک داری بخوام بلایی سرت بیارم؟

همیشه می دانستم دختر باهوشی است، اما، در این حد نه! اول که همه خوراکی ها را خورد بعد هم که تا بالا آوردم برایم غذا سفارش داد، احتمالش کم نبود که وقتی من داخل سرویس بودم غذا را مسموم کرده باشد اما دختری که همه این کار ها را انجام داده بود، دلیلی برای خیانت به من نداشت.

بی توجه به سوالش قاشقی سوپ برداشتم و گفتم:

_حالا چطور این قدر زود سوپ آوردند؟

کمی دیگر نزدیک شد و جدی گفت:

_ حرف رو عوض نکن؛ تو واقعا در مورد من چی فکر می کنی؟

طعم تلخ دهانم با خوردن سوپ تشدید شد، حالتی از تنفر و انزجار در وجودم شکل گرفت اما سعی کردم روی سوال او تمرکز کنم؛ باید سریع تر سر پا می شدم.

_یعنی چی؟ چه فکری کنم؟

_خودت می دونی چی می گم من و تو بچه نیستیم، دو سال از آشناییمون گذشته؛ بالاخره یه ذهنیتی از هم داریم.

موشکافانه نگاهش کردم چند دقیقه قبل کاری کردم که او تقریبا به گریه بیفتد و الان داشت این حرف ها را می زد؟ چه کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود؟

_پریناز آخر حرفت رو بگو.





نفس عمیقی کشید و چشم هایش را بست و سریع کلمات را ادا کرد.

_ چرا این قدر دمدمی مزاجی؟ یه لحظه خوبی یه لحظه بد؟ از همه چیز و همه کس ایراد می گیری؟ به هیچکس اعتماد نداری، حتی منی که بارها بهت ثابت کردم چجور آدمی هستم.

چند ثانیه خیره نگاهش کردم و او چشم هایش را باز نکرد. به نظر گفتن این حرف ها زمانی که به من نگاه می کرد، برایش سخت بود. نگاهم به پشت سرش افتاد و فضای اتاق را از نظر گذراندم. اتاق شیک بزرگی بود که دیوارهایش با کاغذ دیواری های طرحدار سفید و کرم پوشانده شده بود و بالکن بزرگی داشت که پرده هایش کاملا کشیده شده بودند.

_بهزاد؟

نگاهش کردم.

_چرا چشم هات رو بستی؟

نفس عمیقی کشید.

_می خوام واقعیت رو بگی، نمی خوام باعث بشم که معذب بشی.

ناخودآگاه پوزخندی زدم و بی صدا خودم را جلو کشیدم، با همین حرکت هم معده ام تیر کشید اما نمی توانستم این شرایط را از دست بدهم.

مقابل دو زانو روی تخت نشستم و سرم را جلو بردم تا جایی که مماس لب هایش رسیدم.

_واقعیت اینه که من دیگه نمی تونم به کسی اعتماد کنم.

سریع چشم هایش را باز کرد و با دیدن فاصله مان خواست عقب بکشد که شانه هایش را گرفتم و نگهش داشتم.

_محبت دیگران رو رد می کنم چون اگه بذارم بهم نزدیک بشن یه بلایی به سرشون میاد؛ چون نزدیک من بودن تاوان خاص خودش رو داره.

نگاهم روی کل اجزای صورتش چرخید، گونه هایش قرمز شده بود و مردمک چشمش گشاد. دست هایم را از روی شانه اش پایین کشیدم و کل بازو و ساعدش را لمس کردم تا به مچ دستش رسیدم و طوری که متوجه نشود، دست هایش را گرفتم و یک انگشتم را روی نبض دست چپش گذاشتم.

_رفتارم تغییر می کنه چون نمی خوام علاقه ای بینمون به وجود بیاد، نمی خوام تو هیچ نوع حسی به من پیدا کنی.

پوزخند نصفه و نیمه ای زد و با صدایی لرزان گفت:

_تو چی داری که من بخوام بهت علاقه پیدا کنم؟

بی اختیار قلبم تند زد و لبخند کنج لبم نشست.

_به عنوان یه رزیدنت سال دومی بهت می گم عزیزم گشاد شدن مردمک، رنگ گرفتن گونه ات، بالا رفتن قفسه سینه ات و تند شدن نبضت نشون می ده هورمونات بهم ریخته یه اصل هست که می گه، دختر ها به تماس همه مردا این جور واکنشی نشون نمی دن.

لب هایش از هم باز شد اما چیزی نگفت. با بدجنسی خاصی ادامه دادم:

_ حالا تو بهم بگو من چی دارم که بهم علاقه مند شدی؟

تیله های قهوه ای رنگش بین چشم هایم جابه جا شد و با گیجی گفت:

_ بهزاد من...

یکی از ابروهایم را بالا انداختم؛ امیدوار بودم زبان کوچکش بالاخره بتواند کلماتی که دو سال دنبالش بودم را هجی کند، منتظر ماندم تا او حرفش را ادامه دهد حالا ضربان قلب خودم هم بالا رفته بود. در این شرایط هر کلمه ای ممکن بود تعبیر اشتباهی داشته باشد پس فقط باید می گذاشتم حرفش را بزند.

چشم هایش روی اجزای صورتم چرخید و در نهایت روی لب هایم توقف کرد، صدایش مثل حریر ملایم شده بود و وقتی آن کلمات را گفت اثری از لرزش را یا اضطراب نبود.





_من دوستت دارم.

یک لحظه قلبم از تپش ایستاد و بعد دوباره به کار افتاد. بدون اینکه هیچ کدام کلمه دیگری بگوییم، فاصله میانمان را کم کردیم و لب هایمان به هم نزدیک شد اما درست لحظه ای که حس کردم الان لطافت و داغی پوست لب های را احساس می کردم صدای آرامی شنیده شد.

هر دو متوقف شدیم و چشم هایمان از حالت خمار خارج شد و بهم نگاه کردیم. فقط یک لحظه طول کشید تا بفهمم صدایی که شنیدم، مربوط به باز شدن قفل در اتاق بود و لحظه ای دیگر، صدای شکسته شدن آینه کنارمان بلند شد.

به محض اینکه رگبار گلوله ها روی سرمان بارید تنها کاری که توانستم بکنم این بود که پریناز را روی زمین بیندازم و اسلحه ام را از پشت کمرم در بیاورم.

سه مرد مسلح به ترتیب وارد اتاق شدند و اولی که یک نوع کلت دستش بود بدون هیچ هدف خاصی شلیک می کرد؛ به محض اینکه اسلحه ام را چنگ زدم شانه او را هدف گرفتم و همین که صدای شلیک گلوله بلند شد مرد با فریادی از درد اسلحه را رها کرد و خودش روی زمین افتاد.

دو نفر دیگر همچنان شلیک می کردند و چون روی اسلحه هایشان خفه کن داشت فقط صدای خفیفی بلند می شد.

بی درنگ خودم هم از تخت پایین پریدم و پشت آن پناه گرفتم.

_پری برو حموم.

به محض اینکه با جای خالی پریناز مواجه شدم، چشمم بین در سروسش بهداشتی و بالکن جابه جا شد اما او آنجا نبود.


romangram.com | @romangram_com