#تئوری_یک_قاتل_پارت_120
پس کجا رفته بود؟ همین که این سوال را از خودم پرسیدم ضربان قلبم بالا تر از قبل رفت. دیوار مقابلم داشت سوراخ سوراخ می شد و من داشتم کل اتاق را می کاویدم، تا جایی برای رفتن یا راهی برای خلاصی پیدا کنم که که فریاد یکی از آن ها در اتاق پیچید و پشت بندش رگباری از گلوله دقیقا از کنار سرم عبور کرد و تازه دو هزاریم افتاد.
تصویری در ذهنم شکل گرفت و بلافاصله فهمیدم که پریناز زیر تخت است.
با این فکر سریع نیم خیز شدم و به مرد دیگر که از این اتفاق گیج شده بود شلیک کردم، اما چون سریع متوجه حرکتم شد جا خالی داد و گلوله به ساعدش برخورد کرد و مگنوم از دستش افتاد.
از این حواس پرتی استفاده کردم و سریع از پشت تخت بین پریدم و به سمتش حمله کردم که با دست سالمش مشتی حواله صورتم کرد. مشتش را با دست آزادم مهار کردم و با خواستم با قنداق کلت توی صورتش بکوبم که او هم دست دیگرم را گرفت.
یک دور چرخیدم و حالا هر دو نفرمان طوری ابستاده بودیم، که مفاصلمان فشار زیادی را تحمل می کرد. نگاهی به صورتش انداختم و زانویم را محکم بالا آوردم که بین پاهایش بکوبم که سریع کنار کشید و قبل از اینکه فرصت دیگری پیدا کنم چیزی محکم پشت گردنم برخورد کرد.
برای لحظه ای همه چیز سیاه شد و تعادلم را از دست دادم؛ قبل از اینکه به خودم بیایم ضربه محکمی به شکمم خورد و بی اختیار خم شد و اسلحه از دستم افتاد.
پلک زدم که سیاهی از بین رفت و تصویر محوی از پاهای عضلانی یکی از آن ها دیدم و قبل از اینکه دوباره کتک بخورم از پشت ساق پایم چاقوی ضامن دار سنگری را بیرون آوردن و خنجر وار به پاهایش ضربه زدم.
مرد با فریادی از من فاصله گرفت، سریع کمر راست کردم که چیز ضخیمی دور گردنم پیچید. با دست به زنجیر چنگ زدم اما، همین که زخم تازه گردنم را فشرد اول پریناز را لعنت کردم و به خودم که این قدر بی دقت بودم.
یک دستم را از دور زنجیر رها کردم و با چاقو به عقب ضربه زدم اما فقط هوا را شکافتم. مرد خواست دستم را بگیرد که خودم را رو به جلو انداختم و تعادلمان بهم خورد و روی زمین افتادیم. برای لحظه از ورای هیکل گنده او دیدم که پریناز با مرد سوم درگیر است، صورتش آسیب دیده بود اما فعلا وقت رسیدگی به او را نداشتم.
یک دورچرخیدیم و برای اینکه چاقو به بدنم خودم فرو نرود آن را رها کردم. مرد مهاجم روی زمین به پشت خوابیده بود و وزن مرا روی خودش تحمل می کرد و از پشت زنحیر را لحظه به لحظه بیشتر سفت می کرد. مقابل من و در آن سوی تخت پریناز درگیر مرد دیگر بود؛ به وضوح می شد بفهمی که هر دو نفرشان کاملا آموزش دیده و وارد هستند اما برتری قد و زور بازوی آن مرد یک پوئن مثبت نسبت به پریناز بود.
سعی کردم نفسم را نگه دارم و با پا لگدی به زانویش زدم، مرد فریادی زد اما تاثیری نداشت؛ تنها یک راه برایم مانده بود. اگر اشتباه می کردم در لحظه قطع نخاع می شدم و اگر درست عمل می کردم احتمالا شانسی داشتم.
هر دو پایم را همزمان بالا آوردم و به خودم را به سمت مخالف پرتاب کردم که زنجیر برای لحظه ای از دور گردنم شل شد و نیروی حاصل از حرکتم باعث شد محکم روی زمین بیفتم.
سریع بلند شدم و قبل از اینکه او فرصتی برای حرکت داشته باشد، روی سینه اش نشستم و چاقو را زیر گلویش گذاشتم.
_کی شمارو فرستاده؟
مرد نگاهم کرد، چشم های تیره اش تهی از هر حسی بود. حتی ترس!
فریاد زدم:
_ کی شما رو فرستاده؟
پوزخندی روی لبش نقش بست و دهان باز کرد تا حرفی بزند که یک دفعه نفسم بند آمد.
تنها واکنشی که توانستم نشان بدهم این بود که به سمت مسیر گلوله نگاه کنم. مردی که به پایش چاقو زدم زخمی روی زمین افتاده بود و باریکه ای خون از کنار دهانش جاری بود و دست لرزانش مگنوم را در دست داشت و مستقیم به این سمت شلیک کرده بود.
نگاه حیرت زده ام دوباره به سمت سر متلاشی شده مردی که روی سینه اش بودم، برگشت. زیر سرش جوی از خون جاری شده بود و چشم های حیرت زده اش هنوز باز بود.
معده ام دوباره پیچید اما قبل از اینکه بالا بیاورم صدای جیغ پریناز باعث شد به آن سمت برگردم و قبل از اینکه هر فکری به ذهنم برسد چاقو را به سمت آخر مهاجم پرتاب کردم، که مستقیم به سینه اش خورد و اسلحه از دستش افتاد و خودش هم نقش زمین شد.
صدای نفس نفس زدن و قرقره شدن خون در گلوی آن مرد جفتمان را خشک کرده بود. نگاهش بین من و پریناز می چرخید و من فقط به او خیره مانده بودم. تا اینکه بدنش لرزید و بعد ثابت شد.
هر دو نفرمان همچنان به او خیره بودیم؛ به چشم های باز و خیره اش، به سوراخی که من در سینه اش ایجاد کرده بودم و خونی که داشت لحظه به لحظه بیشتر می شد.
_مُرد!
بهزاد
چند ثانیه به معنی حرف پریناز فکر کردم. خیلی واضح بود اما نمی دانم چرا من متوجهش نمی شدم.
خب معلوم است که او مرده بود. همه شان مرده بودند، جالب بود که یک نفرشان را من کشتم و دیگری حاصل عملیات مشترک من و پریناز بود؛ پس چه چیزی برای پریناز عجیب بود؟
تازه ذهنم حرقه زد که او شوکه شده است.
سریع از جا پریدم و به سمتش رفتم که خودش را عقب کشید. دست هایم را به علامت تسلیم بالا بردم و با آرامش گفتم:
_پریناز همه چی اوکیه.
طوری که انگار دیوانه شده ام نگاهم کرد و غرید:
_ سه نفر مردند، نه کشته شدند!
راست می گفت، خونشان داشت کل کف پوش ها را فرا می گرفت و حالم را دوباره بهم می زد؛ نگاهم را از رنگ قرمز پخش شده روی زمین گرفتم و دوباره به او نگاه کردم.
_آره، آروم باش پریناز!
موهای بلوطی پخش شده اش را با چنگ بالا زد و گفت:
_ بهزاد من الان آرومم، فقط نمی دونم باید با سه تا جنازه چه خاکی توی سرمون بریزیم.
با دهان نیمه باز نگاهش کردم. چرا این قدر خنگ بودم که نفهمیدم؟
ضربه ای به پیشانیم زدم و برگشتم و یک بار دیگر به جسد ها نگاه کردم. وای خدا باید با این گند کاری چه می کردم؟
_باید زنگ بزنم.
_چی؟
بی توجه به پریناز به سمت کوله خودم رفتم و از جیب مخفیش جعبه فلزی و کوچک سیم کار ها را در آوردم و یک را برداشتم. نگاهی به اطراف انداختم و وقتی موبایلم را ندیدم بلند گفتم:
_ گوشیم کو؟
پریناز سریع به خودش آمد و موبایلم را از کیفش بیرون آورد و به دستم داد. سریع پشتش را باز کردم و سیم کارت را جا انداختم و بدون اینکه قابش را جا بزنم گوشی را روشن کردم وقتی که منتظر بودم صفحه باز شود، ایستادم و با پا روی زمین ضربه گرفتم که تازه چشمم به کبودی روی گونه پریناز و باریکه خونی افتاد که از بینیش جاری بود.
لب هایم را روی هم فشار دادم و به سمتش رفتم و دستم را جلو بردم که تعجب نگاهم کرد.
_بیشتر زدی یا خوردی؟
اول متوجه حرفم نشد، اما همین که به صورتش دست زدم و انگشت خونی ام را نشانش دادم لبخند محوی زد. ناخودآگاه من هم لبخند زدم.
_بله؟
با پیچیدن صدای امیر علی در گوشم تازه به یاد شرایطمان افتادم و لبخندم محو شد؛ چه می شد اگر این غفلت کوتاه کمی طولانی تر می شد؟
romangram.com | @romangram_com