#تئوری_یک_قاتل_پارت_121
با دست به پریناز اشاره کردم و لب زدم:
_ برو پاکش کن.
سر تکان داد و سریع به سمت سرویس رفت. از کنار جنازه ها طوری که پایم خونی نشود عبور کردم و به سمت بالکن رفتم.
_سلام، منم.
سریع تشر زد:
_ می دونم کی هستی پسر جون! چی شده؟ رسیدید؟
در بالکن را باز کردم و بیرون رفتم. نسیم خنک شبانه به صورتم خورد و موهایم را بهم ریخت. به نرده بالکن تکیه دادم.
_هنوز نه، درگیری داشتیم.
کمی عصبی به نظر می رسید:
_خب این رو که خودم می دونستم، الان چرا زنگ زدی؟
در بالکن باز بود و می توانستم بخش از بدن جنازه هایی که دراز به دراز کف اتاق افتاده بودند را ببینم.
_ترجیح دادم شب رانندگی نکنم، اومدیم هتل اما، اینجا بهمون حمله کردند.
مکث کوتاهی کرد و وقتی به حرف آمد صدایش نگران شد.
_چند نفر بودند؟ صدمه دیدید؟
_سه نفر؛ نه ما حالمون خوبه اما، هر سه تا مردند من باید با سه تا جنازه چی کار کنم؟
سکوت نچندان کوتاهی بر قرار شد. مشخص بود که وقتی می گویم هر سه مرده اند چه معنی دارد، یا من آن ها را کشته بودم و یا پریناز از آنجایی که پریناز نمی توانست از پس هر سه مهاجم بر بیاید پس حداقل مرگ یکی کار من بود، احتمالا او داشت به این فکر می کرد که من هم بالاخره آلوده شده ام!
_آقا؟
نمی دانستم به جای این باید جه صدایش کنم، شرایط جدی تر از آن بود که بخواهم اسمش را بگویم.
نفس عمیقی کشید و سریع کلمات را ادا کرد.
_خودم به اون ها رسیدگی می کنم، شما کاری نداشته باشید و فقط از هتل بزنید بیرون قبلش برو ببین نشونه ای چیزی دارند؟ هر چیزی که یه سرنخی باشه.
بدون حرف وارد اتاق شدم که همان موقع پریناز از سرویس بیرون آمد. با سر به گوشی اشاره کرد.
_پدرمه.
_گوشی رو بده بهش.
از حرف امیرعلی تعجب کردم. از کجا فهمید با پریناز حرف می زنم و چرا می خواست گوشی را به او بدهم؟ شرایط طوری نبود که بخواهم سوال بپرسم، بنابراین فقط موبایل را به سمت پریناز گرفتم که سریع گوشی را قاپید و از از من فاصله گرفت.
_سلام قربان؛ بله. ما خوبیم.
همان طور که حرف های او را گوش می کردم روی تک تک جنازه ها خم شدم مشغول بررسی آن شدم. از دست زدن به هر کدامشان اکراه داشتم، اما چاره ای نبود.
_نه یه دفعه حمله کردند، ما... ما فقط نشسته بودیم.
با شنیدن این حرف پایم به یکی از جنازه ها گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورم اما تعادلم را به دست آوردم. با چشم و ابرو به پریناز اشاره کردم که حرفی نزند و او هم سر تکان داد.
دوباره حواسم را به جسد ها دادم. روی سر مردی بودم که همکار خودش را کشت و نگاه اجمالی به بدنش انداختم؛ به غیر از زخم هایی که داشت هیچ نشانه خاصی نداشت. خلافکارها نشانه هایشان را کجا می زدند؟ پشت گردن؟ روی ساعد؟
«مثل خودت روی قفسه سینه؟»
یقه تی شرت مشکی رنگ را کشیدم اما چیزی روی سینه اش نبود. سرم را بلند کردم که توجهم به ساق پایش جلب شد، نیم پوتین نظامی پوشیده بود و شلوار کتانم کمی بالا رفته بود و خاکی شده بود که احتمالا به خاطر این بود که من پایش را لگد کردم. با این حال چیزی رو مچش توجهم را جلب کرد.
_بله قربان، ما حواسمون جمعه.
قدمی جلو برداشتم و روی بدنش خم شدم و شلوارش را کمی بالا تر کشیدم که متوجه خالکوبی بارکد شدم. بارکد؟ واقعا می شد همچین اسمی به این طرح داد؟ روی وایش مرد مجموعه ای از خط های کوتاه عمودی شبیه به بارکد هک شده بود، که فقط اول و آخر آن دو عدد لاتین نوشته شده بود. بدون فوت وقت به سمت جنازه دیگر رفتم و دمپای پای چپش را بالا زدم و با دیدن بارکد اخم کردم.
_این ها بارکد دارند.
پریناز که داشت اوامر پدرم را اطاعت می کرد، با شنیدن حرفم به سمتم برگشت و سریع گفت:
_ چی دارند؟
به پای مرد مهاجم اشاره کردم:
_ بارکد داره؛ هر سه تاشون دارند. این نشونه ست؟
پریناز خواست حرفی بزند که فقط تایید کرد و گوشی را از گوشش فاصله داد و روی آیفون گذاشت. صدای پدرم در فضای اتاق پخش شد.
_چی گفتی بهزاد؟
_روی مچ پای چپ هر سه تاشون یه چیزی شبیه بارکد خالکوبی شده، که زیر خط اول و آخر یه عدد نوشته شده، عدد هر کدمشون با...
با شنیدن صدای شکستن چیزی حرفم را قطع کردم و با بهت به پریناز نگاه کردم که امیرعلی با خشم گفت:
_از هتل بیاید بیرون، سوار ماشین بشید و توی شهر بچرخید تا وقتی که باهات تماس بگیرم و بگم بری کجا.
موبایل را از دست پریناز قاپیدم.
_چی؟ آخه چرا؟
با صدای فریادش از جا پریدیم:
_فقط کاری که می گم رو بکن، بر می گردید تهران.
تقریبا خونم به جوش آمد و صدایم را بالا بردم.
romangram.com | @romangram_com