#تئوری_یک_قاتل_پارت_122
_ من برنمی گردم تهران، تا همین جام کلی خطر کردم!
امیرعلی طوری عربده کشید که از گفته ام پشیمان شدم.
_احمق دارم بهت می گم برگرد، کسی که دنبالته سیاوش نیست سرباز کد برات فرستادند. می فهمی یعنی چی؟
واقعا نمی دانستم یعنی چه، سرباز کد دیگر چه کوفتی بود؟ برای گرفتن جواب به پریناز نگاه کردم که دیدم او هم به اندازه من گیج است و این یعنی چیزی که داشتیم سرش بحث می کردم، دقیقا به اندازه شغل امیرعلی مخفیانه بود.
_من بر نمی گردم!
لحظه ای مکث کرد و بعد با لحن ملایمی به سختی تهدیدم کرد.
_ تو بر می گردی بهزاد؛ به روح برادرت قسم اگه کاری که می گم رو نکنی بلایی سرت میارم، که فراموشت نشه پدرت باهات چی کار کرده.
ضربان قلبم بی اختیار بالا رفت و سریع گفتم:
_آخه چرا؟
همان لحظه صدای باز شد در اتاق آمد و پشت بندش صدای بم و مردانه مهرداد را شنیدم که پرسید:
_با من کار داشتید؟
امیرعلی با خشم به او توپید.
_بیا به این مرتیکه بفهمون وفتی من بهش می گم باید برگرده، یعنی باید برگرده.
مهرداد با گیجی گفت:
_ چی ش...
_کاری که می گم رو بکن!
با شنیدن صدای فریاد امیرعلی من و پریناز با چشم های گرد شده بهم زل زدیم. حضور این سه نفر چه چیز عجیبی داشت که امیرعلی داشت سکته می زد؟ من اصلا فکر نمی کردم او برای مهرداد حتی صدایش را بالا ببرد!
سوم شخص
مهرداد با اخم به رفتن پدر نگاه کرد و وقتی که در چوبی گران قیمت اتاق با شدت کوبیده شد، موبایل را کنار گوشش گرفت و به میز تکیه داد.
_الو؟
صدای حیرت زده بهزاد در گوشش پیچید.
_ امیرعلی چشه؟
چقدر شنیدن اسم کوچک پدرش عجیب بود تازه جای شکرش باقی بود که او را امیر جان صدا نمی زد!
_تو باید بگی؛ چه گندی زدی؟
پریناز سریع جوابش را داد:
_ سه نفر توی هتل به ما حمله کردند، روی مچ پای هر سه تاشون بار کد هست.
مهرداد به محض اینکه این کلمه را شنید سریع صاف ایستاد و اخمش غلیظ تر شد. درست شنیده بود؟ همیشه شایعاتی در مورد آن ها وجود داشت اما خود مهرداد هم مطمئن نبود که واقعا وجود داشته باشند؛ احتمال می داد که آن ها همان افسران ویژه ای باشند، که خودش هم زمانی جزوشان بود.
_می شنوی چی می گم؟
با صدای عصبی بهزاد به خودش آمد و سریع گفت:
_ بهزاد تو چی کار کردی؟ اون ها همین جوری دنبال کسی راه نمی افتند.
فریاد برادرش باعث شد دوباره به میز چوب گرد پدرش تکیه بدهد.
_ می شه فقط زر بزنی و بگی این ها کی ان؟
مهرداد نفس عمیقی کشید؛ باورش نمی شد بعد از درگیری که امروز باهم داشتند حالا بهزاد جرئت می کرد سرش داد بزند حتی اگر همه آن نمایش فقط برای ماموریت بود، باز هم انتظار داشت با توجه به روحیات بهزاد کمی از او خجالت و خودداری ببیند.
_صدات رو برای من بالا نبر پسر جون تو این قدر خامی که حتی نمی دونی داری چی می گی، سرباز های بارکد یه گروه از مامور های ویژه هستند که مخفیانه چندین سال آموزش می بینند و فقط برای ماموریت های خاص فرستاده می شن. اینکه از کی فرمان می گیرند و زیر نظر کی کار می کنند رو نمی دونم، فقط می دونم مثل یه جور رباتت برنامه ریزی می شن تا ماموریتشون رو انجام بدن و اگه شکست بخورن؛ خودکشی می کنند.
بهزاد بلافاصله ناله ضعیفی کرد و روی تخت ولو شد. پریناز بدون اینکه به جنازه ها نگاه کند گوشه ای از اتاق روی زمین نشست خود او هم تا امروز نمی دانست همچین چیزی وجود دارد!
بهزاد با حیرت پرسید:
_ واقعا همچین چیزی هست؟
مهرداد نفس عمیقی کشید، میز را دور زد و روی صندلی نرم و راحت پدرش نشست که از چرم قهوه ای رنگی ساخته شده بود.
_راستش خودمم تا الان که تو گفتی بهتون حمله کردند مطمئن نبودم. کسی اون ها رو ندیده، یعنی دیده ولی فرصت اینکه به بقیه چیزی بگه رو نداشته این سرباز ها فقط برای کشتن ماموریت می گیرن؛ من تعجب می کنم که شما هنوز نفس می کشید.
بهزاد نگاهی به هر سه جسدی که در اتاق بودند انداخت و به یاد آورد که چه طور تا پای مرگ رفته بود و هنوز نفس می کشید نگاهی به پرناز انداخت و همین که دید گوشه اتاق کز کرده بلند شد و به سمتش رفت.
_حالا امیرعلی چرا این قدر شاکیه؟ خواستن بزنن ناکارمون کنند یه چیزی هم بدهکار شدیم؟
مهرداد خودش هم نظری نداشت که عصبانیت پدرش به چه دلیل است؛ اینکه سربازان کد را برای کشتنشان فرستاده بودند نشان می داد نقشه مخفیانه شان خیلی خوب پیش نرفته است، اما از قبل هم چنین انتظاری داشتند؛ اصلا حضور فرمانده عقاب در پایگاه به همین دلیل بود باز هم بین آن ها جاسوس وجود داشت.
_والا نمی دونم بهم گفت بهت بفهمونم که برگردی، هر کاری می گه انجام بده بهزاد.
بهزاد با احتیاط دستش را دور شانه پریناز انداخت و او را به خودش نزدیک کرد و سعی کرد کنار گوشش فریاد نزند.
_من کاری ندارم چرا می خواستند بکشنمون اما از لحظه ای که از تهران راه افتادیم تا الان صد بار بهمون حمله کردند، می دونی یعنی چی؟ یعنی احساس کردند وگرنه چه دلیلی داره که بخوان جلومون رو بگیرند اونم وقتی که با پا دارم می رم توی دهن شیر؟ حتی برای سرم جایزه گذاشتند!
مهرداد با شنیدن این خبر طوری هول شد که نزدیک بود از روی صندلی پایین بیفتد. از صبح تا به حال چرا هزار جور اتفاق افتاده بود؟!
_جایزه؟ باید الان بگی؟ از کجا فهمیدی؟
بهزاد نفس عمیقی کشید، امیرعلی این قدر شتاب زده برخورد کرده بود که او فراموش کرد حرفی بزند، همه قضیه را برایش تعریف کرد و از سوال هایی که مهرداد با آن لحن عصبی و متعجب می پرسید، می فهمید که اوضاع اصلا عادی نیست.
romangram.com | @romangram_com