#تئوری_یک_قاتل_پارت_123
بعد از تمام شدن حرف های بهزاد، مهرداد لحظه ای مکث کرد و بعد همان طور که روی جای زخمش دست می کشید گفت:
_پدر این رو بفهمه محاله بذاره یه لحظه دیگه اونجا بمونی!
پریناز که تمام مدت در جوابش سکوت کرده بود عصبی خندید.
_ بهتره نفهمه، چون داداشت کله شق تر از اونیه که برگرده.
بهزاد به پریناز چشم غره ای رفت و زمزمه کرد:
_من که از اول بهت گفتم نیا.
پریناز برایش شکلکی در آورد. مهرداد که تمام مدت چیزهایی از رفتار این دو نفر دستگیرش شده بود به جملات اول مکالمه شان فکر کرد و یک دفعه یادش افتاد که چیزی را از قلم انداخته است.
_راستی شما دو نفر توی یه اتاقید؟
خنده روی لب های پریناز و بهزاد خشک شد. پریناز سعی کرد خودش را از آغوش گرم بهزاد بیرون بکشد، انگار که همان موقع مهرداد وارد اتاق شد و از آن ها بازجویی کرد حلقه دست بهزاد دور شانه اش تنگ تر شد.
_امیرعلی این طور خواست، برات تعریف نکرده؟
چرا تعریف کرده بود؛ مهرداد از لحظه ای که شنید امیرعلی چه نقشه ای برای زوج نشان دادن آن دو دارد فهمید کمی از شیطنت پسرانه برادرش در شکل گیری این نقشه دخیل بوده است، آن ها داشتند به دل خطر می رفتند و بهزاد می خواست پریناز نقش همسرش را بازی کند، خیلی سخت نبود که بفهمی این پسر بالاخره پریناز را برای خودش می خواهد.
در اتاق بدون احازه باز شد و امیرعلی با قدم های بلند داخل آمد و با پاشنه کوتاه کفش های چرم مردانه اش، تک تک پرز های قالیچه ایرانی کف اتاق را له کرد و مقابل میز ایستاد.
_بزن روی آیفون.
مهرداد که از چهره سرد پدرش متعجب شده بود فقط دستورش را اطاعت کرد و موبایل را روی میز گذاشت. امیرعلی دست های مشت شده اش را روی میز گذاشت و کمی به سمت مهرداد خم شد.
_همین امشب از اون هتل میای بیرون و می ری به آدرسی که من بهت می گم، فردا ظهر برمی گردی تهران.
بهزاد که تا الان آرام بود یک دفعه موضع گرفت.
_من هیچ جا بر نمی گردم الان توی ماموریتم
امیرعلی صدایش را کمی بالا برد و هشدار داد:
_ ماموریتت از این لحظه تموم شده کسایی که دنبالت هستند ربطی به تو و سیاوش ندارند، با من خرده حساب دارند.
بهزاد خودش را کمی کنار کشید و بلند شد، صدایش موقع ادا کردن جمله اش محکم بود و ضربان قلبش برهلاف قبل کاملا منظم.
_سیاوش هم به خاطر خرده حساب های توئه که داره پدر من رو در میاره آدم می فرستند دنبالم؟ یعنی می ترسند که به گند کاریاشون پی ببرم. من بر نمی گردم، نه حالا که این قدر نزدیک شدم!
امیرعلیی که داشت عرق می کرد موهایش را چنگ زد و عصبی خندید.
_ یه قدم دیگه بردار و مستقیم تا ته جهنم برو، تو با اونجا موندنت لحظه به لحظه احتمال مرگت رو بیشتر می کنی برای سرت جایزه گذاشتند. نقشه ات لو رفته؛ به مرز هم که برسی دیگه شانسی نداری البته اگه برسی.
مهرداد با دقت به مشاجره این دو نفر گوش می داد و کم کم داشت خسته می شد. بین حرف های آن ها پرید :
_ کی دنبال بهزاده؟ کیه که می تونه براشون قاتل حرفه ای بفرسته؟
امیرعلی بالاخره به پسر بزرگش نگاه کرد. از خودش متشکر بود که قبل از اینکه مهرداد هم به یکی از همان ماشین های کشتار تبدیل شود، او را از اردوگاه بیرون کشید و طوری وانمود کرد که انگار منطقه ماموریتی اش عوض شده است هر چند که مهرداد هیچ وقت نمی فهمید اما ان قدر توانایی بالایی داشت که دیر یا زود به او بارکد می دادند.
سرش را به طرفین تکان داد و افکار پراکنده اش را جمع و جور کرد، تا تتوانست سوال پسرش را به یاد بیاورد.
_یکی هم مرتبه خودم البته باید مطمئن بشم ولی فعلا نگران اینم که مبادا سیاوش تمام مدت با یکی خودمون ساخت و پاخت داشته و نمی دونستیم.
به صفحه موبایلش خیره زد و ادامه داد:
_بهزاد اگه الان بری اونجا احتمالا سیاوش تورو گروگان بگیره.
_اما اون که...
قبل از اینکه امیرعلی سرش فریاد بزند مهرداد با لحن متفکری گفت:
_اگه پاش بیفته الان تورو می کشه چه برسه به گروگان گرفتن، فکر نکن که اون ممکنه به خاطر نسبت خویشاوندی زنده نگهت داره طبق چیزایی که من می بینم ممکنه که هدفشون واقعا گروگان گرفتن تو باشه.
بهزاد سکوت کرد. ذهنش به سرعت داشت تمام اطلاعات را پردازش می کرد و دنبال نقشه ای بود که بتواند همه چیز را دوباره به حالت طبیعی برگرداند. سر انجام وقتی نگاهش به سه جنازه روی زمین افتاد فهمید که فعلا بهتر است عقب بکشد.
ناله ای کرد و ناراضی گفت:
_ درست، اما چرا گروگان؟
امیرعلی از این سمت خط نفسش را با خستگی بیرون داد، هنوز خودش هم مطمئن نبود اما حدس هایی می زد که به این شرایط خیلی نزدیک بودند.
_باید مطمئن بشم و بعد بگم اما تو باید اول برگردی.
قبل از اینکه بهزاد بتواند چیزی بگوید امیرعلی حرفش را ادامه داد:
_که اگه برنگردی من می دونم و تو شده دست و پاهات رو با زنجیر ببندم این کار رو می کنم.
بهزاد توانی برای مخالفت نداشت، خسته تر و ضعیف تر از آن بود که بخواهد چیزی بگوید. خیلی کوتاه جواب داد:
_بر می گردم.
امیرعلی و مهرداد همزمان سری به تایید تکان دادند، انگار خیال جفتشان از بابت او راحت شده بود. امیرعلی بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد و سریع برای بهزاد کاری که باید انجام بدهد را پیامک کرد سپس موبایل را روی میز انداخت و خودش را روی مبل های چرم اتاقش رها کرد. چشم هایش را با دست مالید و سرش را به عقب برد و دیوار هایی را نگاه کرد که تا سقف از کتاب انباشته شده بود؛ کتاب هایی که بعضی هایشان محتویات دیگری هم داشت.
با صدای مهرداد به خودش آمد.
_ چی گفتی؟
مهرداد از روی صندلی پدرش بلند شد و به سمتش رفت.
romangram.com | @romangram_com