#تئوری_یک_قاتل_پارت_124

_ چه طور فهمیدی کی سرباز فرستاده؟

انتظار داشت این سوال را بپرسد، اما نه الان به هرحال هر وقتی که می پرسید او جواب کاملی نمی داد.

_استفاده از این نیروها خیلی قانون منده، یه سامانه هایی برای ثبت رفت و آمدهاشون هست فقط باید بدونی کجا رو چک می کنی.

مهرداد دست به سینه شد و پرسید.

_ اسم کسی که از اون ها استفاده می کنه ثبت می شه؟

امیرعلی به پسرش نگاه کرد. او جوان که در آستانه چهل سالگی قرار داشت خیلی چیزهارا می دانست و دو برابر آن را نه، در دنیای آن ها هر چقدر کمتر می دانستی بیشتر دوام می آوردی، البته حالت دیگری هم بود هر چقدر بیشتر می دانستی هم بیشتر دوام می آوردی به شرطی که بدانی باید چطور از دانسته هایت استفاده کنی.

_اسم معنی نداره وقتی سوابق دروغ باشند، بعضی اسم ها بهتره اصلا گفته نشن.





مهرداد موشکافانه او را نگاه کرد؛ امیرعلی مطمئن بود که سوال بعدی او چیست برای همین پیش دستی کرد.

_اگه می خوای بپرسی که ازش می ترسم باید بگم بله، اون هم از من می ترسه ترس شکل دیگه ای از احترامه فقط نه از روی محبت، می ترسیم چون خیلی چیزها از هم می دونیم اینکه بعد از این همه سال به خودش اجازه داده به حریم من وارد بشه یعنی یکی پا روی دمش گذاشته

مهرداد با تعجب به پدرش نگاه کرد. حرف های امیرعلی اکثرا همین طور رمز گونه بود وقتی محبور بودی صبح تا شب با دروغ و خیانت و تهمت سر و کله بزنی چاره ای نداشتی حز اینکه حقیقت را معما گونه بیان کنی.

_یعنی اون منظورم کسیه که نیرو فرستاده؛ واقعا نمی خواسته بهزاد رو بکشه؟

امیر علی شقیقه هایش را با انگشت ماساژ داد و مقابل پسرش ایستاد. به موهای سفید شده کنار شقیقه های مهردادش نگاه کرد، چند سال قبل مطمئن نبود پسرش به این مرحله برسد حتی مطمئن نبود خودش زنده بماند تا آن را ببیند.

_باید مطمئن بشم هر اتفاقی که افتاده باشه، چیز بزرگیه اینکه اون مستقیم سراغ من نیومده دلیلش اینه که نمی تونسته اما می دونه تو و بهزاد خط قرمز من هستید، یه چیزی مثل قلب و مغز فقط باید بفهمم چرا اول قلب رو هدف گرفته.

دستش را پشت کمر مهرداد گذاشت و همان طور که او را به سمت در اتاق می برد گفت:

_ می خواستم چند روز اینجا استراحت کنی اما باید بفرستمت جایی، قبلش باید چک کنم اگه حالت خوب نباشه لازم ...

_من خوبم!

امیرعلی به چشم های نافذ پسرش لبخند محوی زد.

_ انتظار نداشتم غیر از این بگی اما من پدرتم و وظیفه من اینه که بفهمم کی واقعا خوبی، کی فقط ادعا می کنی! بعدش می فرستم ماموریت حیف که کس دیگه ای مناسب نیست.

مهرداد سر تکان داد و چند قدم باقیی مانده تا در را خودش رفت اما همین که در را باز کرد دوباره صدای امیرعلی او را متوقف کرد.

_یه نصیحت پدرانه بهت می کنم، تا زمانی که مطمئن نشدی از دنیای خودمون دیگه کسی سراغت نمیاد ازدواج نکن بعد از اون برو و از دنیای آدم های معمولی زن بگیر، زندگی تشکیل بده.

مهرداد بدون اینکه برگردد با صدای گرفته ای پرسید:

_چرا؟

پدرش آهی کشید.

_ چون توی شصت سالگی تازه می فهمی هر چقدرهم قدرتمند باشی، در نهایت یه نفر هست که با خانواده ات تو رو به زانو بندازه.

مهرداد لحظه ای مکث کرد و بعد سریع از اتاق بیرون زد. همان طور که پله های مارپیچ را پایین می رفت به حرف پدرش فکر کرد و به خودش گفت

« چیزی که تو توی شصت سالگی متوجه شدی، من ده سال پیش فهمیدم!»





پریناز

نیم ساعت از اینجا بودنمان می گذشت و هنوز اتفاقی نیفتاده بود. ساعت مچیم نشان می داد که از نه صبح گذشته و قرار ما دقیقا ساعت نه بود.

_دیر کردند.

بهزاد نیم نگاهی به من انداخت و دستی که زیر چانه اش گذاشته بود، را پایین آورد و سر تکان داد.

_ امیرعلی گفت فقط منتظر بمونیم.

خودم می دانستم امیرعلی چه گفته، همچنین می دانستم چنین تاخیر هایی اصلا طبیعی نیست و برای همین نگران بودم.

_نمی دونم کار درستیه که بخوایم بریم اونحا یا نه.

بهزاد نفسش را با خستگی بیرون داد؛ خودش را روی صندلی بالا کشید و چشم هایش را با انگشت هایش مالید. صدایش وقتی که شروع به حرف زدن کرد خیلی خسته به نظر می رسید.

_اونجا یه مقر نظامیه، خارج از شهره و کسی قرار نیست بفهمه ما کی هستیم فعلا امن تر از بقیه راه هاست.

.سر تکان دادم و حرفش را تایید کردم. امیرعلی خواسته بود که ما امروز در این ساختمان نیمه کاره حاضر شویم و با دو نفر ملاقات کنیم تا آن ها مارا به یک پایگاه نظامی ببرند و برای مدتی آن جا باشیم، این ایده ابتدا خیلی عالی به نظر می آمد اما مشکل اینجا بود که تنها یک دلیل برای رفتنمان به همچین مکانی وجود داشت.

امیرعلی خودش نمی توانست از ما حفاظت کند، این چیزی نبود که هر روز تکرار شود.

_اومدند.

نیم نگاهی به بهزاد انداختم و بعد متوجه ورود برلیانس سیاه رنگی به داخل ساختمان شدم. امیدوار بودم همه جیز طبق نقشه پیش برود و باز هم مجبور به درگیری نباشیم.

خودرو مشکی رنگ دقیقا روبروی ما متوقف شد و بلافاصله دو نفر از آن پیاده شدند؛ یک نفرشان مرد بلند قدی با موهای بور و اندام ورزیده بود و دیگری اگه چه بلند قد بود اما موهای مشکی و چشمان نافذی داشت، که از همین فاصله هم به راحتی قابل دیدن بود.

بهزاد در ماشین را باز کرد و من به تبعیت از او همان کار را انجام دادم و هردو پیاده شدیم.

_آقای نامدار؟

بهزاد سر تکان داد و قدمی به سمت آن ها برداشت.

_ خودمم، دیر کردید آقایون!

مرد بور سر تکان داد و با دست به دیگری اشاره کرد. مرد دیگر جلو آمد و بدون هیچ توضیحی دو طرف پیراهن بهزاد را گرفت با قدرت کشید که دو دکمه اول جدا شدند و هر کدام یک طرف افتادند. چراغ قوه ای از جیبش بیرون آورد و نورش را مستقیم روی سینه بهزاد تاباند. اول متوجه نشدم دلیل چنین کار احمقانه ای چیست، اما همین که رد حروف بنفش رنگ را دیدم با چشم های گرد شده به بهزاد نگاه کردم. تمام این مدت خالکوبی داشت؟!

مرد به همکارش سر تکان داد و دوباره عقب کشید. بهزاد در حالی که سعی می کرد یقه اش را جمع کند اعتراض کرد.

_ می تونستی بهم بگی خودم بازش کنم!

مرد بور پوزخندی زد و با تمسخر گفت:


romangram.com | @romangram_com