#تئوری_یک_قاتل_پارت_125
_ببخشید دکتر اما ما ارتشی ها مثل شما ملایم نیستیم!
به برلیانس اشاره کرد.
_ با این ماشین می ریم، هر نوع موبایل یا وسیله ارتباطی که دارید رو خاموش کنید؛ باتری گوشی هاتون رو دربیارید بعد سوار ماشین بشید.
بهزاد با بی حوصلگی گفت:
_ قبلا این کارو کردیم؛ بریم؟
نگاه مرد بود بین ما دو نفر رد و بدل شد و کمی بیشتر روی من ثابت ماند. از گوشه چشم دیدم که بهزاد اخم کرد اما چیزی نگفت. بالاخره مرد بور سرش را پایین انداخت و با دست به ماشین اشاره کرد. هر دو همزمان به سمت ماشین رفتیم، بهزاد در را برای من باز کرد و خودش بعد از من سوار شد؛ ماشین بلافاصله راه افتاد.
هر دو نفرشان جلو نشسته بودند و چیزی نمی گفتند، ما هم ساکت بودیم. در واقع دلیلی برای حرف زدن نبود. نیم نگاهی به بهزاد انداختم که دیدم سعی دارد با مالیدن چشم هایش آن ها را باز نگه دارد.
_یه کم بخواب.
سریع به سمتم برگشت و دیدم که علاوه بر او توجه دو مرد دیگر هم جلب شد. بهزاد به طور مختصر جواب داد:
_چیزی نیست، خوبم.
نمی دانم چرا اما پافشاری کردم.
_ دیشبم غذای درست و حسابی نخوردی، همین طوری پیش بری یه بلایی سرت میاد.
بهزاد چشم غره ای به من رفت و محکم گفت:
_ حواسم هست.
_بهتره که باشه، ما اصلا حوصله تر و خشک کردن مریض رو نداریم.
نگاه بهزاد به آنی به سردی گرایید و به مرد بود نگاه کرد که روی صندلی راننده نشسته بود و از آینه به ما زل زده بود.
_منم حوصله جر و بحث کردن با اسکورتم رو ندارم، پس بهتره هر کس به کار خودش برسه.
درجا آرواره اش سخت شد و خشم عجیبی به چشم های تیره اش آمد و با غیظ به بهزاد نگاه کرد اما خیلی زود سرش را پایین انداخت و حرفی نزد؛ نمی دانستم این تغییر حالت بهزاد به خاطر نگاه آن مرد به من است یا کلا حوصله نداشت. به هر حال وقتی دیدم که او سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشم هایش را بسته است ترجیح دادم حرفی نزنم.
نیم ساعت بعد از شهر خارج شدیم اما حرکت ماشین همچنان ادامه داشت مشخص نبود که کجا می رویم، اما می دانستم در راه برگشت به تهران نیستیم. یک ساعت بعد ماشین توقف کرد و من خودمان را در حالی یافتم که مقابل درب ویلای بزرگی پارک کرده بودیم. به ثانیه نکشید که در دولنگه و تیره ویلا باز شد و ماشین داخل رفت.
ماشین در طول دالانی که وجود داشت جلو رفت و در مقابل ورودی ویلا متوقف شد.
_بیدارش کن.
هر دو مرد از ماشین پیاده شدند و ما را تنها گذاشتند. به سمت بهزاد برگشتم و ضربه ملایمی به شانه اش زدم، که سریع تکان خورد و پلک هایش لرزید و بعد از چند بار پلک زدن با اخم نگاهم کرد.
_رسیدیم.
سر تکان داد و دوباره چشم هایش را مالید، کم کم داشتم فکر می کردم که قصدش در آوردن چشم هایش از حدقه است، نه رفع خستگی!
هر دو با هم پیاده شدیم. همین که پایم را روی زمین گذاشتم نگاهم به باغچه طویل و شادابی که دو طرف مسیر را بسته بود افتاد و بعد تنه تنومند درختانی که با فاصله کم از هم بودند را دیدم و همین که نگاهم را بالا آوردم متوجه شدم که سقف حیاط با شاخه های درهن تنیده درختان پوشیده شده است. باریکه نوری که از آن ها عبور می کرد، مستقیم روی زمین افتاده بود و طرح هایی را ایجاد کرده بود.
_خوش اومدید.
بلافاصله توجهم به مردی جلب شد که همان موقع از ورودی ویلا بیرون آمد و مشغول بالا زدن آستین پیراهن سفیدش بود. همان طور که داشت لباسش را مرتب می کرد به سمت ما آمد و برای افرادش سر تکان داد و دستش را به سمت بهزاد دراز کرد.
_امجد هستم، معاون فرمانده عقاب.
بهزاد سر تکان داد و همان طور که دستش را می فشرد گفت:
_خوشبختم آقا.
_به من گفتند که باید پیغامی رو به شما برسونم، آقای شیخی تا چند ساعت دیگه میاد اینجا.
بهزاد اخم کرد.
_ چرا؟
امجد لبخندی زد که ساختگی بودن به وضوح درخشش خورشید در یک روز تابستانی بود.
_نه متاسفانه، من باید اتاق شما رو به شما نشون بدم و یه چند تا چیز رو بگم.
بهزاد همان طور که فکرش مشغول دلیل آمدن مهرداد بود به من نگاهی انداخت تا کنارش قرار بگیرم. امجد جلو تر از ما وارد شد و ماهم به دنبالش.
فضای داخلی خانه عاری از هر گونه تزئین بود؛ کف، دیوار ها و حتی سقف اتاق همه با روکش چوب بلوط پوشیده شده بودند. از در که وارد می شدی مقابل نشیمن بزرگی قرار داشت که یک پنجره قدی رو به حیاط و باغچه داشت و ست مبلمان چرم و مربعی شکلی را در خود جای داده بود، به یاد آوردم که حالت این مبل ها شبیه همان هایی ست که در خانه بهزاد دیدم. انگار این چینش متعلق به مکان های مخفی بود.
در سمت مقابل نشیمن آشپزخانه مدرنی با یک کانتر چوبی مستطیل شکل در بیرونش وجود داشت؛ مثل بقیه قسمت های خانه، کابین ها، تمام قفسه ها و حتی کانتر از چوب بلوط بودند؛ البته در مورد کانتر شک داشتم. با آن ابعاد و جنس خالص بلوط، یک مانتر هزینه زیادی برای دولت بر می داشت که اصلا ضروری هم نبود.
_پریناز؟
به خودم که آمدم دیدم من هنوز دم در ایستاده ام و آن دو نفر عرض طبقه را طی کرده اند. خجالت زده لب گزیدم و بدون اینکه قدم های سریعی بردارم با آرامش به سمت آن ها رفتم. بهزاد که نزدیک شدن مرا دید پشت سر امجد از پله ها بالا رفت. راه پله روبروی ورودی قرار داشت و پله ها همچنان از حنس چوب بودند و از یک طرف به دیوار متصل می شدند و از طرف دیگر به نرده های طلایی و مشکی.
سعی کردم توجهم را به حرف های امجد بدهم، تازه آن موقع بود که متوجه شدم نصف صحبت هایش را نشنیدم. داشت چیزی در مورد اینکه شرایط خانه چه طور است می گفت و من اصلا نمی دانستم آیا گفتن همچین مواردی به دو غریبه ضروری است؟
بهزاد با لحن خسته ای پرسید:
_لازمه که این همه رو برای ما توضیح بدید؟
امجد توقف کرد و به عقب چرخید. عرض راه وله کم بود و امکان عبور دو نفر به صورت همزمان وجود نداشت بنابراین وقتی او به عقب چرخید، به نظر می رسید از منظر قدرت به نگاه می کند چون جفتمان چند پله از او پایین تر بودیم.
_به من نگفتند شما چند وقت می مونید؛ این کار هر لحظه همه آماده باش هستند اگه خطری پیش بیاد کسی نمی تونه از شما ها محافظت کنه، خودتون باید مراقب خودتون باشید.
بهزاد سر تکان داد و من هم از او تبعیت کردم. امجد دوباره لبخند زد، یک لحظه دلم خواست مشت محکمی را نثارش کنم اما بعد یادم افتاد فعلا کارمان به او گیر است.
طبقه دوم از طبقه اول هم ساده تر بود و البته به طرز عجیبی بزرگتر به نظر می رسید. نگاهم اتفاقی روی بهزاد افتاد که دیدم او هم با اخم به همه جا نگاه می کند، با این حال وقتی دیدم چیزیی نپرسید من هم حرفی نزدم.
امجد به پارتیشن های شیشه ای که یک طرف سالن بودند اشاره کرد، هر پارتیشن فضای کمی اشغال کرده بود و چون در دو ردیف و روبروی هم بودند و در هر ردیف پنج اتاقک شیشه ای قرار داشت که یک نفر در آن ها مشغول به کار بود.
_اونجا بخش اداری ماست، چون شما هیچ کدوم نظامی نیستید اجازه ورود به اون قسمت رو ندارید. اما اونجا خوابگاه افراده.
romangram.com | @romangram_com