#تئوری_یک_قاتل_پارت_126
نگاهم به سمت دیگر سالن افتاد که تنها یک در نسبتا بزرگ قرار داشت که مثل همه جای دیگر از جوب لوط ساخته شده بود، با این تفاوت که دیوارهای این طبقه به حای روکش چوبی کاغذ دیواری نقش برجسته با طرح گل های سفید داشتند. چقدر هم که به هدف ساخت این مکان می آمد.
بهزاد سر تکان داد و نیم نگاهی به من انداخت و امجد را خطاب کرد:
_ و برای خانم؟
امجد که انگار تازه حواسش جمع شده بود گفت:
_ اینجا خوابگاه زنونه نداریم، اما یه اتاق آماده کردم.
امجد با دست به من اشاره کرد که بهزاد دوباره پرسید:
_کجا؟
برای لحظه ای دو مرد بهم نگاه کردند، امجد توضیح داد:
_ اتاق ایشون پایینه، نیازی نیست نگران باشید؛ در ضمن...
سرش را به به بهزاد نزدیک کرد و کنار گوشش گفت:
_ اینجا هر گونه رابطه غیر کاری ممنوعه، گفتم که بدونی.
امجد خواست خودش را عقب بکشد که بهزاد شانه اش را گرفت:
_ به افرادت بگو برای ما مزاحمتی درست نکنند وگرنه خودم طرف حسابشون می شم...
بهزاد شانه اش را رها کرد و خودش را عقب کشید، چشمکی زد:
_گفتم که بدونی!
نگاهی به من انداخت و سری تکان داد و بدون حرف وارد خوابگاه شد و در را پشت سرش بست. امجد برای چند لحظه به در خیره ماند، چهره خونسردش کمی عبوس شده بود و ابروهای پهنش در هم گره خورده بود. سر انجام با گفتن بیا، از پله ها پایین رفت و من هم به دنبالش.
زیر راه پله در چوبی و باریکی قرار داشت که او مستقیم به آن سمت رفت و در را باز کرد. صدای سلام و احوال پرسی و خوش و بش کردنش را شنیدم و با قدم های نا مطمئن به همان صمت رفتم. پشت در نیمه باز ایستادم. نمی دانستم وارد شدنم کار درستی ست یا نه؛ هیچ چیز راجع به این مکان جدید نمی دانستم و سعی می کردم دلشوره ام را نادیده بگیرم. دلشوره اینکه بعد از این چه اتفاقی می افتد و باید چکار کنم، در این شرایط افکار عجیبی در مورد بهزاد در ذهنم شکل می گرفت که بیشتر شبیه به فانتزی های دختران نوجوان بود.
بالاخره تصمیم گرفتم و چند تقه به در زدم. صدای حرف زدنشان قطع شد.
_بیا تو.
در را به آرامی هول دادم و وارد اتاق شدم، بهتر است بگویم درمانگاه چون واقعا شبیه چنین چیزی بود.
ابتدا نگاهم به امجد افتاد و بعد به مردی که کنارش ایستاده بود و چیزی درونم فرو ریخت. چهره مرد به شدت آشنا بود و روپوش سفیدش چیزی را در ذهنم تداعی می کرد اما دقیق یادم نمی آمد او را کجا دیده ام.
_شما از قبل آشنایی دارید؟
متوجه شدم که آن غریبه هم جور خاصی مرا نگاه می کند، پس حتما او هم مرا می شناخت اما اصلا یادم نمی آمد چطور. منتظر مانده بودم تا او جواب بدهد که به سختی نگاهش را از من گرفت و گفت:
_ نه، فقط تعجب کردم که اینجا یه زن رو می بینم!
پس اینجا کارمند زن نداشتند طبیعی هم بود؛ اگر من هم فرمانده بودم ترجبح می دادم افرادم روی کارشان تمرکز کنند نه مسائل متفرقه که با حضور هر دو جنس ایجاد می شد.
امجد خیلی قانع نشده بود اما فقط سر تکان داد و به دری که پشت سر غریبه وجود داشت اشاره کرد.
_ اونجا اتاق استراحت دکتره، یعنی بود از الان تا موقعی که اینجا هستی متعلق به توئه.
سر تکان دادم و با تردید به سمت در اتاق رفتم که یک دفعه یادم افتاد ساک جفتمان هنوز داخل ماشین است.
_وسایلمون توی ماشینه.
امجد سر تکان داد.
_ به یکی می گم بیاره، چیز دیگه نیاز نداری؟
نگاهی به اطراف انداختم و مردد لب گزیدم و پرسیدم:
_ کلید روی دره؟
طول کشید تا متوجه شدند کلید کدام در را می گویم. قبل از اینکه امجد پاسخی بدهد، دکتر دست در جیب شلوار جینش فرو برد و گفت:
_ نه نیست، اینجا هیچ دری قفل نمی شه مگر با اجازه فرمانده!
ابروهایم از تعجب بالا پرید و تا عمق فاجعه را درک کردم، من اینجا با یک دسته نظامی زندگی می کردم و حتی اجازه نداشتم در اتاقم را قفل کنم.
با بهت سر تکان دادم وارد اتاق شدم و در را بستم و به آن تکیه دادم. امجد چیزی به دکتر گفت و بعد صدای بسته شدن در درمانگاه را شنیدم.
از در فاصله گرفتم و به سمت تخت یک نفره ای که گوشه اتاق قرار داشت رفتم و روی آن نشستم. سرم را بین دست هایم گرفتم و خواستم نفس عمیقی بکشم که یک دفعه در اتاق باز شد و دکتر وارد شد.
_چه غلطی می کنی؟
با چشم های گرد شده نگاهش کردم، او اخم داشت و قامت بلندش در مقایسه با منی که نشسته بودم برتری خاصی به او می داد.
_من باید ازت این رو بپرسم، تو اینجا چی کار می کنی؟
صدایش در گوشم تکرار شد و تصویر محوی را برایم مجسم کرد. این صدا را قبلا شنیده بودم اما نه در خیابان یا اداره بلکه در خانه پدریم.
با گیجی پرسیدم:
_ تو کی هستی؟
نفسش را با کلافگی بیرون داد.
_ من همون جراحیم که دو سال پیش شبونه عملت کرد، اسمم معینه.
یک دفعه ذهنم جرقه زد و همه چیز برایم تداعی شد. دو سال قبل وقتی خودم را جلوی بهزاد انداختم و به جای او زخمی شدم، درد و خون ریزی ام آن قدر شدید بود که در آغوش بهزاد از هوش رفتم و صبح روز بعد وقتی به هوش آمدم که زخم هایم جراحی شده بود و از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودم. در آن شرایط گیجی و هوشیاری پایین صداهایی را می شنیدم.
صدای بهزاد و مردی که با او از رفاقت حرف می زد؛ صدای آن مرد تنها چیزی بود که از او به یاد داشتم البته اگر تصویر محوش را نادیده بگیرم.
romangram.com | @romangram_com