#تئوری_یک_قاتل_پارت_127
و حالا این مرد اینجا بود، بعد از دو سال!
از روی تخت بلند شدم و مبهوت پرسیدم:
_تو اینجا چی کار می کنی؟
او هم متعجب شده بود، هیچ کدام انتظار همچین دیداری را نداشتیم.
_من اینجا کار می کنم من جراحم.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم. تا دو سال قبل که او یک جراح معمولی بود، تا آنجا که خبر داشتم هم دوره بهزاد بود. اینکه در این دو سال جراح شده باشد عجیب نبود، اینکه در یک دژمخفی کار کند عجیب بود.
_پس چطور اینجا...
موهای مشکیش را دستی کشید و سر تکان داد:
_ قضیه اش طولانیه؛ بعد از مرگ بهزاد منم پام به چیزایی باز شد که واقعا بهم ربطی نداشت. یه نفر بهم کمک کرد و من رو آورد اینجا می تونم توی بیمارستان های دیگه هم کار کنم اما از یه نوع مصونیت استفاده می کنم، یه نوع مراقبت!
با تعجب نگاهش کردم. یعنی هنوز نمی دانست که مرگ بهزاد دروغ بوده است؟ تازه یادم افتاد که به عیر از افراد نزدیک کس دیگری از زنده بودن بهزاد خبری ندارد.
لب هایم را روی هم فشردم و با خودم سبک سنگین کردم؛ دیر یا زود بالاخره او متوجه می شد که بهزاد زنده است.
_راستش بهزاد زنده ست.
سوم شخص
مهرداد از آسانسور بیرون آمد و در طول راهروی باریکی که هر دو متر حسگر حرارتی داشت پیش رفت. راهرو طولانی نبود و به محض اینکه پیچید در الکترونیکی شیشه ای را دید، که دو ماموری اسلحه به دست تمام سیاه پوش مقابلش ایستاده بودند.
مهرداد مقابل آن ها ایستاد و به هر دو سر تکان داد.
_سلام آقایون.
هر دو همزمان جواب دادند:
_سلام آقا.
یک نفر کمی به جلو متمایل شد و مهرداد سریع کتش را در آورد و به او داد، مامور دیگر با سنسوری که در دست داشت بدنش مهرداد را آنالیز کرد و وقتی مورد مشکوکی ندید با سر به میز الکترونیکی که پشتشان قرار داشت، اشاره کرد.
مهرداد کارت پرسنلی مخصوصش را از جیب شلوارش بیرون آمد و گوشه میز گذاشت و کف هر دو دست و سمت راست صورتش را روی میز گذاشت. بلافاصله نور سبز رنگی از گوشه چشمش عبور کرد و صدای بوقی بلند شد و در های شیشه ای به نرمی باز شدند.
مهرداد بدون اینکه کتش را تحویل بگیرد، کارت پرسنلیش را برداشت و وارد دالان دیگری شد که در انتهایش فقط یک در قرار داشت. دری که می دانست از جنس آلیاژی نفوذ ناپذیر است با این حال همین در هم ضعف هایی داشت که فقط افراد خاصی می دانستند؛ خود مهرداد هم نمی دانست از وجودش آگاه بود، همیشه ضعفی وجود داشت.
کارت پرسنلیش را مقابل دستگاه کوچکی که کنار در روی دیوار بود گرفت و همین که دستگاه هویتش را تایید کرد در با صدای نچندان خفیف باز شد. مهرداد نفسش را با خستگی بیرون داد و وارد سالن شد. در وسط سالن میزی قرار داشت، که مردی پشت آن نشسته بود و با دقت چیزی را مطالعه می کرد و پشت او پر از قفسه های بایگانی بود.
مرد به محض شنیدن صدای پای او سرش را بلند کرد و لبخند نصفه و نیمه ای زد. این پسر را می شناخت مجبور شده بود بعضی از گزارش هایش را بخواند و می دانست در رده خودش از همان مهره های با ارزشی است، که دولت از آن ها حفاظت می کند.
با یک نگاه به مهرداد فهمید که از چند سال قبل جا افتاده تر شده است آخرین باری که عکسش را دیده بود خام تر به می رسید.
_چی کار داری؟
مهرداد تا به حال اینجا نیامده بود، یعنی نه داخل سالن بایگانی قبلا فقط برای تحویل گرفتن اطلاعات می آمد.
با شگفتی به اطراف نگاه می کرد و حواس پرت بود.
_ سلام آ... آقا.
مرد سرش را تکان داد.
_ سلام، چی کار داری؟
مهرداد بالاخره به خودش آمد و به او نگاه کرد. حالت سختی به خودش گرفت و گفت:
_دنبال سوابق شخصی با اسم گابریل هستم.
مرد سر تکان داد و در سیستم اسمش را سرچ کرد. طولی نکشید که گفت:
_ همچین کسی نداریم.
_فرشاد اسدی، اون چی؟
این بار مدت بیشتری طول کشید تا بالاخره مرد گفت:
_ نمی تونم بهت پرونده رو بدم.
مهرداد ابتدا تعجب کرد که گابریل با اسم واقعی خودش وارد یک ماموریت شده است اما بعد سریع گفت:
_من مامور ارشدم، می تونم به پرونده ها دسترسی داشته باشم.
مرد مسن سر تکان داد:
_این یکی نه، فقط رئسا اجازه دسترسی دارند.
مهرداد بی اختیار پرسید:
_ چرا؟
_چون اونم مثل خودت یه مامور ارشده.
مهرداد کمی جا خورد. مردد پرسید:
_یه مرد انگلیسی مامور ارشد اطلاعاته؟
مرد مسن فقط به او نگاه کرد. چشم های ریزش به قدری نفوذ ناپذیر بود که مهرداد نتوانست چیزی از آن ها بفهمد، نفسش را با خستگی بیرون داد و دست هایش را ستون تنش کرد و روی میز خم شد.
_ببین جناب، من به پرونده اسدی نیاز دارم باید بهم بدیش.
romangram.com | @romangram_com