#تئوری_یک_قاتل_پارت_128
مرد مسن خودش را جلو کشید و نگاه سردش را به او دوخت.
_ مامور نمونه عزیز، برای من باید وجود نداره اگه مجوزی داشته باشی شاید این کارو انجام بدم.
مهرداد که به خاطر اتفاقات اخیر زیادی عصبی شده بود کف دستش را محکم روی میز کوبید که مرد از جا پرید. با لحن محکمی حرف زد.
_من یه مامور ارشدم، فرمانده یه مقر هستم، دسترسی هایی دارم که خیلی از هم رتبه هام توی عمرشون اسمش رو هم نشنیدن؛ حالا داری بهم می گی برای گرفتن یه پرونده این قدر ناتوانم؟
مرد مسن فقط به او نگاه کرد. داشت پیش خودش سبک سنگین می کرد قانونا اجازه نداشت اسناد را در اختیار او بگذارد، اما از سابقه مرد مقابلش بی خبر نبود همچنین چیزی در مورد او می دانست که خودش خبر نداشت این مرد به زودی قرار بود ترفیع رتبه خیلی خوبی بگیرد، با این حال فعلا چنین قدرتی نداشت.
_چی می خوای بدونی؟
مهرداد معنی سوالش را درک نکرد مگر تا الان نمی گفت که دسترسی ممکن نیست پس چطور؟
_یه بخشی از سابقه اش، مر بوط به چندسال گذشته.
مرد مسن مشغول کار با سیستم شد و پرسید:
_دقیقا چند سال؟
مهرداد با خودش فکر کرد، اگر گابریل او را به اینجا فرستاده بود نشان می داد از قبل آشنایی با او داشته که اجازه می دهد مهرداد از اسرارش با خبر بشود. ایده ای در ذهنش شکل گرفت.
_پنج سال.
یک سال قبل از مرگ شاهین، نمی دانست چرا این حرف را زد اما حسی به او می گفت ارتباط گابریل و پدرش به چند ماه ختم نمی شود.
_بیا ببین.
مهرداد به خودش آمد و سریع چند برگه ای که مرد پرینت گرفته بود را روی هوا قاپید و خواست به سمت در برود که صدای مرد دوباره بلند شد.
_ فقط همین جا می تونی بخونی.
مهرداد ناچارا ایستاد و مشغول خواندن شد . صفحه اول عکس و مشخصات معمولی گابریل بود.
_ فرشاد اسدی، چهل و دو ساله و متولد تهران، تابع ایران. از دانشگاه علوم پزشکی ایران در رشته پزشکی فارغ التحصیل شده بود و بلافاصله به استخدام نیروی ویژه در آمده بود و دو سال بعد وارد دوره تخصص شده بود .
مهرداد اطلاعاتی که می توانست از خود او هم بپرسد، را نادیده گرفت و صفحه دوم را بالا آورد و به محض اینکه تاریخ را دید حواسش جمع شد. این گزارش به هیچ عنوان شبیه گزارش های معمولی نبود تقریبا پنج خط از صفحه و به صورت پراکنده سیاه شده بودند. مهرداد با دقت گزارش را خواند و متوجه شد قسمت های سانسور شده اسامی هستند. وقتی چیز ارزشمندی پیدا نکرد، صفحه سوم را بالا آورد و به محض اینکه دوباره مشخصات او را دید خواست به مسئول بایگانی خبر بدهد اما اسمی توجهش را جلب کرد.
این صفحه هم مشخصات بود، با این تفاوت که گابریل بیشتر شبیه الانش شده بود، به تاریخ نگاه کرد و همین که آن را خواند قلبش تند تر تپید.
_این تاریخ درسته؟ یعنی این صفحه دقیقا توی همون تاریخ به پرونده اضافه شده؟
مرد مسن به او نگاه انداخت و با سر تایید کرد. مهرداد بی رقبت به برگه ای که در دست داشت زل زد. تاریخ مشخصات دوم مربوط به هفده روز بعد از مرگ شاهین بود.
با کمی دقت متوجه شد که مشخصات کاملا عوض شده است: بندیکت گابریل جکسون، چهل و دو ساله متولد نیوکاسل از پادشاهی بریتانیا، فارغ التحصیل از دانشگاه کمبریج در رشته حقوق بین الملل.
مهرداد فقط با چشم های گرد شده مشخصات را می خواند. انگار که فرشاد اسدی مرده بود و شخصیت دیگری زاده شده بود، که اصلا شباهتی به فرشاد نداشت.
با حیرت به سمت مسئول بایگانی برگشت و گفت:
_بقیه اش... بقیه اش کجاست؟ بین دو تا تغییر هویتش چه اتفاقی افتاده؟
مرد به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
_محرمانه با سطح امنیتی چهاره، اجازه ندارم بهت نشونش بدم.
مهرداد خونش به جوش آمد و دوباره روی میز کوبید.
_یعنی چی؟ این چرت و پرتایی که بهم دادی که چیزی رو ثابت نمی کنه! باید بهم پرونده رو نشون بدی.
مرد با خونسردی سری به تاسف تکان داد و برگه ها از مهرداد گرفت.
_ با توجه به سابقه ات باید بدونی وقتی می گم سطح چهار یعنی چی، تا همین جا هم قانون رو شکستم.
مهرداد که کاملا عصبی شده بود سعی کرد مودبانه حرف بزند.
_ شما متوجه نیستی که چقدر این پرونده برام مهمه، واقعا کارم گیره.
مرد سر تکان داد و کاغذ ها را دستگاهی که آن ها را خرد می کرد سپرد وگفت:
_چون کارت گیر بود بهت کمک کردم، اما بیشتر از این نه.
از لحن صحبت کردنش مشخص بود که این گفت و گو تمام شده است، بنابراین مهرداد فقط سر تکان داد و از میز فاصله گرفت. زیر لب تشکری کرد و با قدم های نا مطمئن به سمت در رفت. از هر دو خروجی عبور کرد، تمام مدت احساس اضطراب عجیبی داشت که قبلا فقط زمان جدایی اش از مها تحربه اش کرده بود احساس می کرد در شرف فهمیدن حقیقت بزرگی است و چیز هایی به ذهنش می رسید که می خواست به آن ها توجه نکند.
با این حال خیلی موقف نبود چون به محض اینکه کت و موبایلش را تحویل گرفت آن را روشن کرد و بدون توجه به شرایطی که در آن بودند به گابریل زنگ زد. از ساختمان خارج شد و به سمت ماشینش که جلوی پارکینگ قرار داشت رفت و در همان حال با هر بوق انتظار نفس کشیدن برایش سخت تر می شد.
به محض اینکه داخل ماشین نشست صدای بم گابریل در گوشش پیچید:
_ بله؟
_قبل از اینکه تغییر هویت بدی چه ماموریتی داشتی؟
گابریل به محض شنیدن صدای مهرداد او را شناخت و همین که مفهوم جمله اش را درک کرد، فهمید که بالاخره زمانش رسیده است.
_بهت گفتم کجا رو بگردی.
مهرداد با یک دست استارت زد و گوشی را بین شانه و سرش قرار داشت و ماشین را از پارک خارج کرد.
_ آره، این رو گفتی اما، نگفتی پرونده ات سطح امنیتیش چهاره نگفتی هم مرتبه خودم هستی.
*Benedict Gabriel Jackson
گابریل همان لحظه احساس کرد کلاف کاموایی در گلویش شکل می گیرد. طوری که وقتی به حرف آمد صدایش گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com