#تئوری_یک_قاتل_پارت_129

_نمی تونم پشت تلفن بگم.

مهرداد از پارکینگ خارج شد و تقریبا فریاد کشید:

_ هر خراب شده ای که می تونی بگی، بیا همون جا واضحه؟

گابریل بدون فکر جواب را داد:

_پارک ساعی.

صدای بوق ممتد در گوشش پیچید و تماس قطع شد. به سختی نفسش را فرو داد و موبایلش را روی مبل انداخت. دست هایش را پشت سرش گذاشت و خودش را کش و قوسی داد. می دانست بالاخره این روز می رسد؛ می دانست مهرداد خیلی باهوش تر از این حرف هاست که همه چیز را در اختیارش قرار بدهی و متوجه اصل نشود.

حتی احتمال می داد که او همین الان هم همه چیز را فهمیده باشد و فقط بخواهد گابریل تاییدش کند. دست هایش را از پشت سرش برداشت و همین که چشمش به مچ دست هایش افتاد، دوباره درد تیغ در کل تنش پیچید.

نمی خواست، بعد از اتفاقی که افتاده بود نمی خواست زنده بماند اما دوام آورد، ولی وقتی بعد از سه سال امیرعلی را در لندن ملاقات کرد و فهمید که او همه چیز را می داند دیگر نتوانست طاقت بیاورد. حتی شنیدن اتفاقاتی که به خاطر نادانی او افتاده بود عذابش می داد.

در آن زمان امیرعلی برای او از زنی که گفته بود که شوهرش را از دست داده بود و حالا در غم از دست دادن برادر شوهرش می سوخت، از پدری که دو پسری را به خاک سپرده بود و هنوز نفس می کشید، و از برادری که خودش را به خاطر گند کاری او مقصر می دانست و مرگ تدریجی را انتخاب کرده بود.

همان شب بود که رگ هر دو دستش را با هم زد؛ چیزی به مرگش نمانده بود و دائم صحنه مرگ همکار جوانش جلوی چشم هایش تداعی می شد زمانی که شاهین نامدار در آغوش همسرش جان داده بود و او نتوانسته بود کمکی کند. با این حال دو روز بعد وقتی در بیمارستان به هوش آمد امیرعلی را روی سرش دید.

شاکی بود که چرا برنامه اش را بهم زده است، اما امیرعلی او را قانع کرده بود که مرگ او باعث زنده شدن فرزندانش نمی شود اما زندگیش جان خیلی های دیگر را نجات می دهد. گابریل که آن زمان دیگر در خدمت هیچ سرویس اطلاعاتی نبود با کمال میل پیشنهاد همکاری امیرعلی را پذیرفت.

اوایل هر شب منتظر بود که امیرعلی برایش نقشه ای بکشد اما او این کار را نکرد. هر چند که در هر حرف و حرکتش نسبت به گابریل خشم و تنفر پنهانی دیده می شد اما چون قول همکاری داده بود با تمام توانشت از او حفاظت می کرد.



_بالاخره اومدی.

به محض اینکه چشمش به مهرداد افتاد فهمید تمام مسیر را در افکارش سیر کرده. مهرداد روی نیمکتی نشسته بود و با حالت سردی به گابریل نگاه می کرد.

گابریل جلو رفت و بی حرف کنار او نشست، چند لحظه فقط به سکوت گذشت و هر کدام مشغول دیدن مرد شدند. عابرانی که خبر نداشتند این دو مرد برای حفظ جان آن ها چه کارها که نکرده اند، به راستی چند نفر مدیون همچین افرادی بودند؟

گابریل خوب می دانست که کسی دینی نسبت به او ندارد، فدا کردن جانش برای همین مردم باعث می شد هنوز هم نفس بکشد هر بار مردنش به زندگیش بیشتر معنا می بخشید.

_یه سوال می پرسم، جوابش آره یا نه ست؛ فقط یک کلمه!

گابریل سر تکان داد که مهرداد با صدای خفه ای گفت:

_ تو هم توی باند ارژنگ مامور مخفی بودی؟

_آره.





همین یک کلمه کافی بود تا زخم پهلوی مهرداد به سوزش و درد بیفتد. با همین یک کلمه تا تهش را خواند و برای پرسیدن سوال بعدیش مردد شد، نمی دانست اگر پاسخش مثبت باشد چطور می تواند کنار بیاید؛ اصلا می تواند یا نه؟!

ضربان قلبش آن قدر تند شده بود که گابریل متوجه لرزش و حرکت شتابان قفسه سینه اش شد.

_تو از اتفاقی که برای شاهین افتاد خبر داشتی؟ می دونستی لو رفته و پیداش کردند؟

گابریل برای ثانیه ای چشم هایش را بست. باید مسئولیت کارش را می پذیرفت، نفس عمیقی کشید و امیدوار بود نفس آخرش نباشد.

_من بهش شلیک کردم.

بهزاد

با احساس تکان خوردن تخت بیدار شدم. چند بار پلک زدم و همیندکه چشم هایم را باز کردم دیدم اتاق شلوغ شده است. روی تخت نشستم که یک نفر از مردانی که داشت لباسش را عوض می کرد، چشمش به من افتاد و با صدای شوخ و بلندی گفت:

_به به ساعت خواب آقا بالاخره پا شدی؟!

سریع روی تخت نشستم که احساس گردنم در حال کنده شدن است. با دست مشغول مالش گردنم شدم و به چند نفری که هر کدام مشغول کاری بودند نگاه کردم. همان لحظه یک نفر شلوارش را در آورد و با دیدن لباس زیر چهارخانه اش خنده ام گرفت.

مردی که که نظر رفیقش بود با صدای بلند خندید و گفت:

_ ممد این قدر دلبری نکن با این پشم ها!

محمد که پسری به سن و سال خودم بود، فحشی داد و رو به کل اتاق گفت:

_هر کی ناراحته نگاه نکنه، حالا انگار خودت خیلی خوبی کله پاچه.

اشاره اش به سمت مردی بود که زودتر از بقیه متوجه بیداری ام شد. یه جورایی حرفش به در گفتن برای شنیدن دیوار بود.

مرد که تازه شلوار راحتی اش را پوشیده بود با دهن صدایی در آورد و متلک انداخت.

_ از تو بهترم شیخ پشم الدین بگیر بکپ بذار منم بخوابم.

محمد بدون اینکه شلوارش را بپوشد به سمت تخت او رفت.

_چی شد داداش؟ واسه ما کپیدن و واسه شما خوابیدن؟

صدای بلندپسری از تخت بالایی بلند شد.

_ واس این داداش طبقه پایینمون می شه لالا!

یک دفعه همه ساکت شدند و توجهات به سمت من جلب شد. محمد با دیدنم نیشخندی زد و گفت:

_ سلام زیبای خفته!

جوری صدایش را نازک و زنانه کرده بود که همه خنده مان گرفت. از روی تخت بلند شدم و به سمتش رفتم. دستم را دراز کرد که نگاه مشکوکی به دستم انداخت و گفت:

_ مردی گفتند، زنی گفتند نامحرمیم آبجی!

نیشخندی زدم.

_ صیغه ات که کردم محرم می شیم.

دوباره همه خندیدیم. محمد سریع با من دست داد و پسری جلو آمد و او هم دستش را دراز کرد.

_رسولم.

سر تکان دادم و دستش را فشردم. محمد و رسول به من زل زدند که لب گزیدم و سرم را پایین انداختم؛ حق نداشتیم از خودمان حرفی بزنیم. مشخص نبود که همه افراد اینجا هم پاک باشن.


romangram.com | @romangram_com