#تئوری_یک_قاتل_پارت_130

پسری که روی تخت خوابیده بود گفت:

_چیه آبجی؟ اسمت رو بگی النگو هات می شکنه؟

سرم را بلند کردم و لبخند محوی زدم.

_ اسمم کیاراده مادر عروس، هنوز نرسیده داری مادر شوهر بازی در میاری ها!

این بار صدای شلیک خنده بلند تر بود. محمد همان طور که داشت می خندید ضربه ملایمی به شانه ام زد و گفت:

_نه بابا، کارت درسته فکر کردم حتما از اون بچه سوسول هایی ولی از خودمونی.

لبخندی زدم که رسول گفت:

_داداش چه عجب بالاخره بیدار شدی، دیگه داشتیم مطمئن می شدیم که به دیار باقی شتافتی!

_چند ساعت خواب که این حرف هذ رو نداره!

یک دفعه اتاق ساکت شد و همه متعجب به من نگاه کردند. مردی که روی تخت بالاییم می خوابید، از تخت پایین پرید و به سمت ما آمد.

_آره عزیز دایی، چند ساعت اشکال نداره اما شما یک روز و نصفی خوابیدی.

اول فکر کردم که شوخی می کند اما وقتی دیدم همه خیلی جدی هستند یک دفعه مغزم جرقه زد و بدون هیچ حرفی سریع به سمت در خوابگاه دویدم. پریناز در این مدت، بین این همه مرد چه کار کرده بود؟!





از اتاق بیرون آمدم اما در هر کدام از پارتیشن های روبرو یکی از افراد مشغول به کار بود. نگاهی به اطراف انداختم و خودم را لعنت کردم که پی گیر اتاق او نشدم. پله ها را با عحله و دو تا یکی پایین رفتم، استرس عجیبی داشتم که تا امروز تحربه نکرده بودم؛ نگرانش بودم. من نباید تنها ولش می کردم هرچقدر هم که قوی می بود هنوز هم یک دختر بود که مسئولیتش به من سپرده شده بود.

بدو پله آخر را پریدم و نگاه سرگردانم کل سالن پایین را کاوید و در نهایت روی آشپزخانه ثابت ماند و آن زمان بود که صدای دخترانه ای شنیدم.

_می گم براش خیلی سخت بود؟ هیچ وقت حرفی زد؟

صدای مردانه ای که به شدت آشنا بود جوابش را داد:

_ بهزاد آدمی نیست که زیاد از خودش بگه، دردشم همینه می ذاره خودت متوجه بشی، زورش میاد حرف بزنه فقط می دونم توی پرورشگاه بهش خیلی سخت گذشته.

با قدم های کوتاهی به سمت آشپزخانه رفتم. مرد قد بلندی به پشت به کانتر تکیه زده بود و پریناز داشت روی اجاق چیزی می پخت.

_پری؟

باز هم این مخفف باز هم این طور صدایش زدم همین که سرش را بلند کرد و مرا دید چشم هایش گرد شد و بدون اینکه حرفی بزند با قدم های بلند عرض آشپزخانه را طی کرد و به سمتم آمدم. دهان باز کردم حرفی بزنم که خودش را در آغوشم انداخت و دست هایش را دور کمرم حلقه کرد.

من که کاملا از این حرکتش جا خورده بودم، لحظه ای با گیجی به او نگاه کردم و بعد چشمم به مردی که به سمتمان برگشته بود افتاد و به محض اینکه چهره اش توسط مغزم پردازش شد با حیرت گفت

_م: معین؟

لبخندی زد و سر تکان داد. با سفت حلقه دست پریناز دور کمرم تازه به خودم آمدم و خواستم دست هایم را دورش حلقه کنم که خودش را کنار کشید و یکی از دست هایش را روی سینه اش گذاشت.

_خوبی؟ چرا قلبت این قدر تند می زنه؟

خواستم بگویم از توی تخت مستقیم بیرون پریدم و این مسافت را دویده ام اما فقط گفتم:

_چیزی نیست، خوبم.

_مارو تحویل نگیری یه موقع!

تازه توجهم به معین جلب شد. به محض اینکه پریناز کنار کشیداو جلو آمد و مرا سفت بغل کرد. بر خلاف دفعه قبل سریع دست هایم را دورش حلقه کردم و شانه اش را فشار دادم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود، تنها رفیقم.





احساس کردم شانه اش لرزید. با اخم او را عقب کشیدم که سرش را پایین انداخت و صورتش را پاک کرد. پریناز که حدس زد چه اتفاقی افتاده خودش را کمی عقب کشید و از ما دور شد. وقتی معین سرش را بلند کرد چشم هایش خیس بود، لبخند محوی زد.

_برات خیلی فاتحه خوندم!

_به تعداد گند کاری هام؟

هر دو خندیدیم. دستش را روی شانه ام گذاشت و عمیق نگاهم کرد.

_ مرگت... همه رو داغون کرد بهزاد!

نیشخندی زدم و شانه بالا انداختم.

_ فکر نکنم! تا زنده بودم کسی سراغی ازم نگرفت، بی سر و صدا تر از اونم مردم.

معین اخم کرد و شاکی گفت:

_ این چه حرفیه مرد حسابی؟

یک دفعه پریناز جلو آمد و با حرص گفت:

_ می بینی معین؟ همیشه یه روشی داره که بقیه رو نگران خودش کنه.

معین خندید و سر تکان داد اما من هنوز درگیر حرف پریناز بودم. معین؟ این قدر راحت و خودمانی؟ یک روز خوابیده بودم یا سیصد سال؟

_تو اینجا چی کار می کنی معین؟

معنی جدی شد و به من نگاهی انداخت.

_ اینجا کار می کنم، قضیه اش طولانیه بعدا می گم. تو بگو ببینم الان حالت خوبه؟ احساس ضعف نداری؟

سرم را تکان دادم.

_ نه فقط یه کم گرسنه ام، جریان این خواب چیه؟

_بدنت ضعیف شده بود، بی هوش نشدی اما بیدارم نمی شدی.

پریناز چشم غره ای به من رفت که معنی اش را نفهمیدم. دوباره به آشپزخانه برگشت که معین در گوشم گفت:

_ نمی دونی چقدر هول کرده بود وقتی بیدار نمی شدی؛ همه هول کرده بودند امجد که به غلط کردن افتاده بود می گفت تو سفار شده ای اگه اتفاقی برات بیفته بیچاره می شه.


romangram.com | @romangram_com