#تئوری_یک_قاتل_پارت_131

راستش از شنیدن نگرانی پریناز لبخندی روی لبم آمد، که معین سریع گفت:

_پس درست حدس زدم.

نیم نگاهی به او انداختم و به شوخی گفتم:

_خیلی گ*و*ه خوردی که حدس زدی!

صدای پریناز توجهم را جلب کرد.

_ مهرداد داره میاد اینجا.

تازه حواسم جمع شد و یادم آمد کجا هستم.

_کی میاد؟

به ساعتی که روی دیوار بود نگاهی انداخت و سریع گفت:

_ نیم ساعت دیگه تقریبا.





سر تکان دادم. از یک طرف خوش حال بودم که این مدت را خوابیده ام و از طرف دیگر ناراحت، اگر نمی خوابیدم احتمالا از انتظار دیوانه می شدم و حالا که یک روز را از دست داده بودم باید می فهمیدم معین و پریناز چطور همدیگر را می شناسند که پریناز این قدر راحت او را خطاب می کند.

همین پریناز حدود یک ماه اول آشناییمان مرا یا پسره خطاب می کرد یا نامدار، دقیقا شبیه یک ناظم عبوس و بداخلاق!

با شنیدن صدای برخورد بشقاب به کانتر حواسم جمع شد و پریناز نگاه کردم که با اخم رو گرفت:

_ بیا این رو کوفت کن تا دوباره نیفتادی روی دستمون آخه مردم این قدر زپرتی؟

با تعجب به معین نگاه کردم که دیدم ریز می خندد. من زپرتی بودم؟ سه روز گرسنگی کشیدم، با هزار نفر درگیر شدم، چهار بار از مرگ نجات پیدا کردم و همه در همین سه روز اتفاق افتاد! خود مهرداد هم بهتر از این دوام نمی آورد.

_چیه هنوز توی شوکی؟ جون بکن دیگه!

روی صندلی که پشت کانتر بود نشستم و با چنگال رشته های نودل را کمی بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم. این غذایی بود که بعد از سه روز به خورد من می داد؟

_این...

صدای پریناز بلند شد.

_همینه که هست، می خوری بخور نمی خوری به درک.

من و معین تقریبا چشم هایمان کف اتاق افتاده بود. پریناز جلو آمد و ضربه محکمی به شانه ام زد و قبل از اینکه با سر توی کاسه نودل بیفتم پیراهنم را چنگ زد و مرا به سمت خودش کشید.

_ جرئت داری یه دفعه دیگه من رو این جوری نگران کن تا خدمتت برسم.

_الان مثلا خدمتم نرسیدی؟

پوزخندی زد و چشم های قهوه ای رنگش درخشید.

_ بهزاد تو من رو نمی شناسی، اگه خواستی بفهمی چه کارهای از دستم بر میاد یه سر به مهرداد بزن، برا توضیح می ده.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم یقه ام را رها کرد، از آشپزخانه بیرون رفت و وارد اتاقی که زیر پله قرار داشت شد.

لحظه ای در حیرت گذشت و با صدای خنده معین به خودم آمدم. روی کانتر پخش شد و ذوق زده گفت:

_ وای خدا عجب دختریه!

همان طور که به در اتاق زل زده بودم زمزمه کردم:

_ ماده ببر.

چشم های معین گرد شد و دوباره خندید. ضربه ملایمی به شانه ام زد و سرخوش گفت:

_مگه همین تورو آدم کنه خودمونیم داداش، تا حالا ندیده بودم یکی این جوری باهات رفتار کنه تو فقط نگاهش کنی.

معین به ظرف نودل اشاره کرد.

_بخور پسرم، این دفعه که مامانی بیاد با دمپایی میفته دنبالت.

چشمکی زد و وارد همان اتاق شد و در را پشت سرش بست. کاملا هنگ کرده بودم، چه خبر شد؟ معین مرا به خاطر رفتار پریناز مسخره کرد؟ پریناز چرا این طور رفتار کرد؟ یعنی واقعا نگران شده بود؟ دختر ها وقتی نگران یک پسر می شدند این طور رفتار می کردند؟ همه دختر ها؟

لعنت به من که هیچ تجربه ای در مورد این جنس نداشتم. به نظر می رسید پیش بینی رفتار پریناز سخت از حل کردن شرایط فعلی باشد.

با بی میلی مشغول خودن نودلیت شدم. بد مزه نبود اما یک بسته نودلیت به هیچ عنوان یک مرد سی و یک ساله را سیر نمی کرد، لابد بعد از این مجبور بودم آشپزخانه را دنبال غذا زیر و رو کنم و همه به خاطر رفتار یک نفر بود.





با شنیدن صدای ماشین سرم را بلند کردم و نگاهی به در ورودی انداختم. طولی نکشید که در باز شد و یکی از نگهبان ها داخل آمد و پشت سرش قامت بلند مهرداد نمایان شد. کت قهوه ای سوخته و شلوار کتان کرم به داشت و پیراهنش چهارخانه کرم و سفید بود. با تعجب به این ترکیب نگاه کردم؛ مهرداد عادت به همچین ترکیب هایی نداشت.

به محض اینکه جلو آمد چشمش به من افتاد و اخمش غلیظ تر شد. بدون اینکه بلند شوم برایش دست تکان دادم.

مهرداد جلو آمد دستم را به سمتش دراز کردم اما زیر دستم زد و روی کانتر خم شد و با لحن عصبی پرسید:

_نمی تونی عین آدم رفتار کنی دو روز مردم نگرانت نشن؟ همیشه باید یه اتفاقی برات بیفته؟

ای بابا، او هم خبر داشت و مثلا داشت ابراز نگرانی می کرد، اما آخه این چه نوع ابراز نگرانی بود؟

بی توجه به او مشغول خوردن شدم و گفتم:

_ مگه دست خودم بود؟ شما تایم دستشویی رفتن منم کنترل می کنید، احتمالا از این بعد اسهال که بشم باید ازت عذرخواهی کنم ها؟ یا شایدم روی یبوست حساسی؟

با کف دست ضربه ای روی کانتر زد و عصبی شد.

_تو نمی فهمی توی چه شرایطی هستیم؟

سریع از جا پریدم و مثل خودش با کف دست روی کانتر کوبیدم.

_ اونی که نمی دونه تویی تویی پدر گرامیت، این وضعیت یک ساعت هم یک ساعته اون وقت تو دو روز دیر اومدی تازه دو قورت و نیمتم باقیه؟ کجا بودی اصلا؟


romangram.com | @romangram_com