#تئوری_یک_قاتل_پارت_132
پوزخندی زد و سرش را جلو آورد.
_من به تو جواب نمی دم!
مثل خودش جلو رفتم.
_ پس از منم جواب نخواه، همیشه می خوای رییس بازی در بیاری.
نیشخندی زد و یک دفعه عقب کشید. از جیب داخلی کتش پاکت سفیدی بیرون کشید و روی کانتر انداخت.
_دکی جون بخون ببین چی نوشته.
توجهم به نامه جلب شد اما به محض اینکه او کنار کشید صدای دخترانه ای شنیدم و همین که سرم را بلند کردم دیدم پریسا با لبخند نگاهم می کند و پشت سر او احسان ابروهایش را در هم کشیده است.
_شما اینجا چی کار می کنید؟
پریناز بی توجه به حرفم جلو آمد و خودش را جلو کشید و بوسه ای روی گونه ام زد، که لبخندی روی لب هایم آورد. هر چقدر کنار پریناز عصبی می شدم و رفتارم از کنترلم خارج می شد، در برخورد با پریسا آرام بودم و میتوانستم از حضورش لذت ببرم.
_دلم برات تنگ شده بود.
لبخندم وسعت گرفت.
_ همیشه غیر منتظره، اینجا چی کار می کنی؟
چشمکی زد و با شیطنت خودش را کنار کشید و وارد آشپزخانه شد.
_ اومدیم ماموریت آقای خلافکار!
کنارم روی صندلی نشست و دستش را دور شانه ام حلقه کرد. به محض اینکه احسان جلو آمد با هم دست دادیم، سرش را به تایید چیزی تکان داد؛ به نظر می رسید آخرین موعظه ام روی او جواب داده است.
به سمت پریسا برگشتم و بدون توجه به فاصله نزدیکمان پرسیدم.
_جریان چیه؟ چرا مهرداد تورو درگیر کرده؟
کوتاه خندید و گفت:
_ خبر نداری، من خیلی وقته درگیر قضیه ام.
خواستم بپرسم چرا که صدای پریناز جفتمان را میخکوب کرد:
_سلام آبجی.
هر دو همزمان سر بلند کردیم و به پریناز نگاه کردیم. تا به حال این قدر عصبی ندیده بودمش، چشم هایش روی فاصله اندک ما قفل شده بود و لب هایش را به نشانه انزجار روی هم می فشرد.
سریع خودم را کنار کشیدم و پریسا هم خودش را جمع و جور کرد.
_سلام خواهری، خوبی؟
قبل از اینکه پریناز جوابی بدهد صدای مردانه و بم امجد در سالن پیچید. به بالای راه پله نگاه کردم و دیدم که آنجا ایستاده و با اخم به ما زل زده است .
چند پله پایین آمد و بلند گفت:
_ اینجا چه خبره؟
حالا توجه همه به او جلب شده بود. مهرداد که روی مبل های نشیمن نشسته بود با بی علاقگی به او نگاهی انداخت.
_تشریف بیاری پایین خدمت عرض می کنم.
امجد با اخم های درهم کشیده و چهره خشمگین از پله ها پایین آمد و مستقیم به سمت مهرداد رفت. انتظار داشتم بلند نشود، اما او بلند شد و با این کار برتری قدیش را به امجد نشان داد. دستش را جلو آورد و با صدای محکمی که شایسته یک فرمانده بود گفت:
_مهرداد شیخی هستم، فرمانده جدید مقر.
دهان امجد یک و نیم متر باز ماند. مهرداد وقتی که دید دستش رو هوا مانده ابرویی بالا انداخت و گفت:
_از الان قراره باهم مشکل داشته باشیم؟
امجد سریع به خودش آمد و با او دست داد و با تته پته گفت:
_ من... من هیچ دستوری نگرفتم.
مهرداد سر تکان داد و دوباره نشست.
_ لطف کنید به افراد بگید تا پنج دقیقه دیگه همین جا حاضر باشند، باید باهاشون صحبت کنم.
امجد که همچنان مبهوت بود گفت:
_ اما، من هنوز...
مهرداد سر تکان داد.
_پرسیدی جوابتم گرفتی؛ برات کافی نیست؟ روی کانتر نامه اش رو گذاشتم، بخون اما بعدش می خوام همه این پایین باشند.
امجد بدون فوت وقت به این سمت آمد، نامه را برداشت باز کرد و سریع خواند. نگاهش چند بار بین مهرداد و نامه جابه جا شد و در نهایت گفت:
_ اطاعت قربان.
به سمت راه پله رفت و در کسری از ثانیه از دید محو شد. بشقاب خالی نودل را داخل سینک گذاشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم، به مهرداد اشاره کردم و گفتم:
_بعد بیا توی خوابگاه باید حرف بزنیم.
پایم را روی اولین پله که گذاشتم صدایش متوقفم کرد.
_کجا؟
نیم نگاهی به سمتش انداختم.
_ می رم خوابگاه.
romangram.com | @romangram_com