#تئوری_یک_قاتل_پارت_133
یک پله بالا رفتم که با لحن قاطعی گفت:
_همین الان گفتم همه افراد این پایین باشند، حرفم واضح نبود یا می خوای نشنیده بگیری؟
با تعجب به این تغییر رفتار مهرداد نگاه کردم و گفتم:
_ تو چته؟
ایستاد و به سمتم آمد. چهره اش به حدی سرد شده بود که انگار هنوز هم داشت برای امجد قدرت نمایی می کرد. مقابلم ایستاد و با آن چشم های شیشه ای و یخ زده نگاهم کرد.
_کجای اینکه من فرمانده ام برات نامفهومه؟
دست به سینه ایستادم.
_کسی بهت گفته من زیر دستت هستم؟
از جیب داخل کتش کارت پرسنلی را بیرون کشید و مقابلم نگه داشت، به محض دیدن عکس خودم و با اسم بهزاد کیاراد به مهرداد اخم کردم که لبخند ملایمی زد و گفت:
_هر نظامی که اینجا باشه تحت فرمان منه، تو هم جز همونایی.
لب هایم را روی هم فشردم نمی دانم چرا این قدر از شنیدن این حرف عصبی شدم. اولین بارم نبود که به عنوان یک نظامی دستور می گرفتم اما این رفتار مهرداد بدجوری اذیتم می کرد، انگار خودش هم متوجه این شد که سرش را جلو آورد و با لحن شوخی زمزمه کرد:
_اگه می خوای همین الان باهات دوئل می کنم اما قبلش باید مثل بقیه اینجا بمونی، زیادم جوش نزن شیرت خشک می شه.
دهان باز کردم که فحش بارانش کنم که شانه ام را گرفت و گفت:
_ آروم داداش، آروم.
انگار با شنیدن نسبتمان از بانش تازه موقعیت را درک کردم. خودم را عقب کشیدم؛ همچنان دلم می خواست مشتی حواله صورت از خود راضیش کنم اما مقاومت کردم.
به پنج دقیقه نکشیده بود که همه در سالن به خط شدند. مهرداد چند نکته معمولی را گوش زد کرد و یادآور شد که این فقط یک تغییر در فرماندهی ست و همه چیز بر اوضاع سابق است. وقتی که مطمئن شد همه حرفش را فهمیده اند اجازه مرخصی داد.
به محض اینکه خواستم همراه بقیه بروم با صدای بلندی گفت:
_ کیاراد، تو بمون.
نفسم را با حرص بیرون دادم و ایستادم. حتی پریناز و پریسا هم از کنارمان عبور کردند وارد اتاق زیر پله شدند، معین هم پشت سرشان رفت، من باز هم نفهمیدم او چرا دقیقا وارد همان اتاق می شود.
مهرداد جلو آمد و با سر به خروجی اشاره کرد و خودش زود تر بیرون رفت. به ناچار دنبالش رفتم و در طول حیاط طویل شروع به قدم زدن کردیم. کمی که از ساختمان دور شدیم ایستاد.
_باید یه چیزی بهت بگم.
یک لحظه تنفسم نا منظم شد.
_ چی شده؟ کسی چیزیش شده؟
مهرداد سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. ذهنم جرقه زد و تازه دلایل دیر آمدن مهرداد را مرور کردم و به محض اینکه به آخرین دلیل رسیدم نفسم در قفسه سینه ام حبس شد. دست خودم نبود که یک لحظه صدایم لرزید.
_پدرم مرده؟
مهرداد سریع سرش را بلند کرد و یک ابروی را بالا انداخت:
_حالا شد پدرمون؟ جالبه، بر خلاف مغزت قلبت امیرعلی رو پدرت می دونه.
از اینکه از او رو دست خورده بودم عصبی شدم. کنار کشیدم و خواستم برگردم که با صدایش متوقف شدم.
_ قاتل شاهین رو پیدا کردم.
سریع به سمتش برگشتم که سر تکان داد.
_ حتی حدسشم نمی زنی.
سریع تمام افرادی که ممکن بود در این مسئله نقش داشته باشند، را مرور کردم و یک دفعه گفتم:
_ امین؟
صورتش در هم رفت:
_ نه، بیخودی بهش تهمت نزن اون آدم درستیه!
_پس کی؟
نفس عمیقی کشید و دوباره سرش را پایین انداخت:
_ گابریل.
اول فکر کردم اشتباه شنیده ام اما وقتی به من نگاه کرد و با بستن چشم هایش تایید کرد از تعجب شاخ در آوردم.
_هان؟ اون... آخه... چطور؟
قدمی به من نزدیک شد و دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد.
_ اون موقع که من و شاهین جاسوس بودیم، گابریل هم مامور مخفی بوده، با این تفاوت که اون پنج ماه زودتر از ما وارد باند می شه و برای اینکه به هیچ وجه شناسایی نشه تمام ارتباطش با خودی ها قطع می شه...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ زمانی که می فرستنش دنبال شاهین خبر نداره داره دنبال کی می ره، وقتی می رسند در خونه پریناز؛ فرصت رو مناسب می بینه و ... شلیک می کنه.
با حیرت نگاهش می کردم. به نظر مسخره می رسید اما انگار سرنوشت طوری برنامه چیده بود که همه مان دوباره سر راه هم قرار بگیریم؛ همه دوباره به اصل بر می گشتیم و متوجه می شدیم داریم عواقب کدام کار هایمان را می بینیم.
با قرار گرفتن دستش رو شانه ام حواسم جمع شد.
_خوبی پسر؟
مبهوت نگاهش کردم و سر تکان دادم. یک دفعه پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com