#تئوری_یک_قاتل_پارت_134

_ وقتی فهمیدی چی کار کردی؟

همان دستی که روی شانه ام گذاشته بود را جلو آورد و سر پنجه هایش را نشانم داد که کاملا خون مرده و زخمی بودند، یک لحظه اخم هایم در هم رفت.

_با هم درگیر شدید؟

پوزخندی زد.

_ نه، من افتادم روش و تا اونجا که می خورد زدمش، حتی خودش رو کنار نکشید این قدر محکم زدم این طوری شد.

سر تکان دادم.

_امیرعلی چی کار می کنه؟ دادگاهیش می کنند؟

مهرداد سرش را طرفین تکان داد:

_ اون می دونست، چون گابریل خبر نداشته نمی شه براش جرمی در نظر گرفت راستش حالا که فکر می کنم می بینم زیاده روی کردم تاوان گناهش رو هر روز داره پس می ده؛ در ضمن اون چطور باید می فهمید کی رو داره می زنه؟

فقط نگاهش کردم. این حالت از همدردی در حرف های مهرداد عجیب بود، همین چند دقیقه پیش مرا به خاطر یک روز خوابیدن داشت تیکه پاره می کرد. مگر گابریل چطور تاوان داده بود که او دلش به حالش می سوخت؟

انگار سوالم را از نگاهم خواند که با تاسف سر تکان داد و گفت:

_خودکشی کرده بود!

و یکباره موجی از همدردی کل وجود مرا هم فرا گرفت. اگر به خاطر حضور اطرافیانم نبود تا امروز هزار بار این کار را کرده بودم، احتمالا گابریل مثل من خوش شانس نبوده است!

_از همه این ها گذشته امشب ماموریت داریم.

با تعجب نگاهش کردم:

_چه ماموریتی؟

بین موهایش پنجه کشید و گفت:

_ قراره بریم دیدن مادرت.





طوری نگاهش کردم که انگار حرف زشتی زده است. کلمه ای به کار برده بود که عجیب با من غریبی می کرد؛ حتی آخرین باری که به کسی مادر گفته بودم را به یاد نمی آوردم.

_مادرم؟ چرا؟

کتش را در آورد و روی دستش انداخت و دوباره دست هایش را جیب شلوارش فرو برد. حرکاتش این قدر آرام بود که حس کردم می خواهد مرا حرص بدهد، وگرنه چه دلیلی داشت که مرد به این گندگی مرا معطل لباس در آوردنش بکند؟

_لال شدی؟

یک دفعه سرش را بالا آورد و تیز نگاهن کرد.

_ من نه ولی اگه حواست به نشخوار کردنت نباشه تورو لال می کنم.

قدمی جلو برداشتم و گفتم:

_ مهرداد برای من شاخ و شونه نکش، من چهار تا جاسوس تاریخ مصرف گذشته نیستم که بزنی کتلت کنی ها، من برادرتم!

صورتش را جلو آورد و با لحن تهدید آمیزی گفت:

_پس چون برادرمی بذار نصیحتت کنم، با من یه نفر در نیفت!

یکی از ابروهایم را بالا انداختم:

_ اگه در بیفتم چی می شه؟

شانه بالا انداخت و خیلی جدی گفت:

_ برادر کشی از زمان حضرت آدم رواج پیدا کرده.

چند ثانیه نگاهش کردم و بی اختیار پوزخندی زدم.

_دفعه دیگه که خودت رو به جای من جلوی گلوله انداختی، همین حرفت رو تکرار می کنم.

چند ثانیه هر دو بهم خیره ماندیم. درست بود که داشتیم همدیگر را به واقعی ترین شکل ممکن تهدید می کردیم اما حالتی از درک بینمان وجود داشت که باعث می شد بفهمیم این ها فقط رجز خوانی های بین دو برادر است.

یک دفعه هر دو زدیم زیر خنده و مهرداد سرش را به طرفین تکان داد:

_ خدا بگم چی کارت کنه؛ این دفعه جلوم جون بدی هم کاری باهات ندارم مرتیکه الدنگ من رو دست می اندازه، اصلا داشتم یه چیز دیگه می گفتم.

تازه یاد مادرم افتادم و خنده روی لب هایم خشک شد.

_ نگفتی چرا؟

او هم جدی شد و گفت:

_ باید ببینم کدوم طرفیه پدر داره یه چیزایی رو بررسی می کنه و ازم خواست اولین کاری که انجام می دم برم سراغ مادرت، البته من نمیام.

_چرا؟

وزنش را روی پاهایش جابه جا کرد:

_ اون زن نسبت به من یه حالت تدافعی داره فکر کردم بهتر باشه تو بری دیدنش، این جوری یه کم ملایم تر برخورد می کنه اما تو خودت این قدر احساساتی هستی که تا بحث مادرت شد نفست رفت.

نگاهم را از او گرفتم. رفتارم برای همه این قدر مشخص بود یا مهرداد خیلی خوب کف بینی می کرد؟

_خب که چی؟

با درماندگی نگاهم کرد.

_ نمی دونم! چه امشب تو بری چه نه، باید روی خودت کار کنی دشمنت حتی اگه کیلومترها باهات فاصله داشته باشه همیشه راهی برای ضربه زدن به آدمایی مثل تو پیدا می کنه، همین احساساتت.

نگاه معنی داری به من انداخت و بدون اینکه حرفی بزند به سمت ساختمان حرکت کرد. این بار من دست هایم را داخل جیب شلوارم فرو بردم و به آسمان زل زدم. چیزی به غروب نمانده بود و باید زودتر تصمیم می گرفتم.

سوم شخص


romangram.com | @romangram_com