#تئوری_یک_قاتل_پارت_135

امیرعلی وارد هتل شد و نگاهی به دو طرف انداخت. سمت راست پذیرش و سمت چپ لابی شیک و بزرگ هتل قرار داشت. به بادیگاردی پشت سرش قرار داشت اشاره کرد و مستقیم به سمت لابی رفت، شخصی که به ملاقاتش آمده بود روی یکی از مبل های مخمل نیم دایره نشسته بود و با دقت مشغول خواندن روزنامه بود.

امیرعلی ایده ای نداشت که چرا او این ساعت از عصر در حال خواندن روزنامه است؛ آدم هایی مثل او باید اخبار را قبل از طلوع آفتاب دریافت می کردند.





بادیگاردش کمی عقب تر ایستاد و به محض اینکه مقابل او ایستاد، مرد سرش را بلند کرد.

مرد لبخندی زد و ایستاد با امیرعلی دست داد و بدون حرف به مبل اشاره کرد. هردو مرد نشستند.

امیرعلی چند ثانیه به او نگاه کرد و همین که مرد روزنامه را روی میز مقابلشان گذاشت گفت:

_ فکر می کردم هنوز آلمانی، رُهام.

رهام به امیرعلی لبخندی زد و با صدای بم و گیرایش جواب داد:

_ انتظار داری باور کنم؟ مرد حسابی از لحظه ای که من با خودم فکر برگشت به این رو داشتم تو فهمیدی دارم بر می گردم.

هر دو مرد ملایم خندیدند و امیرعلی دستش را در هوا تکان داد.

_دیگه این قدر هندونه نده زیر بغلم، در این حد هم نیستم!

رهام سر تکان داد و با چشم های قهوه ای نافذش به او زل زد:

_ وقتی گفتی می خوای ببینیم تعجب کردم، معمولا دوست نداشتی باهم ملاقات غیر کاری داشته باشیم.

_اتفاقا کاریه.

همان موقع یکی از مهمانداران هتل برای آن ها دو فنجان قهوه ترک آورد و به در خواست رهام در مورد نوع آن توضیحاتی داد. امیرعلی با اینکه همیشه از شنیدن این حرف ها خسته می شد اما با دقت و احترام گوش داد. تجربه به او ثابت کرده بود که باید مثل بقیه همکارانش چنین تجملاتی را رعایت کند.

به محض اینکه تنها شدند رهام به حرف آمد:

_یعنی چی؟ اتفاقی افتاده؟

امیرعلی فنجانش را بلند کرد و زیر بینیش گرفت، عطرش را استشمام کرد اما قرار نبود از آن بنوشد.

_سه شب پیش یکی خواسته پسر من رو و همراهش رو بکشه مطمئنم خبر داری.

رهام با تعجب به او نگاه کرد؛ امیرعلی بالافاصله فهمید که او بی اطلاع بوده است که البته تعجبی هم نداشت. آن قدر زود صحنه را جمع کرده بود که حتی مسئولین هتل هم نفهمیدند.

_نه نمی دونستم، جای تعجبی نداره هرجایی که بهزاد باشه شر هم هست.

امیرعلی لبخند تصنعی زد.

_آره ولی این دفعه خود عزرائیلائیل دنبالش رفته براش سرباز کد فرستادند.

رهام که داشت قلپی از قهوه اش می نوشید متوقف شد و از زیر ابروهای پهنش به امیرعلی زل زد. امیرعلی به محض اینکه این نگاه را دید، فهمید که اوضاع اصلا مناسب نیست.

رهام با اخم فنجان را روی میز گذاشت و سریع گفت:

_ یعنی چی؟ پس چرا کسی به من نگفته؟ حتما اشتباه می کنی امیر اگه اتفاقی افتاده بود من می فهمیدم.

امیرعیل هم فنجان را روی میز گذاشت و گفت:

_ اشتباه نمی کنم رهام جنازه ها رو دیدم، بارکد داشتند به خاطر همینه که اومدم پیش تو؛ می خوام بفهمم چه طور یه نفر بدون اجازه تو می تونه سرباز ببره و هیچ کس هم خبر دار نشه؟ شورا مسئولیت سربازها رو به تو سپرده بود.

رهام حالا به وضوح عصبی شده بود، خیلی خوب می دانست یک سهل انگاری از طرف او نه بخششی دارد و نه برگشتی.

_باید ببینم کی بوده، حتما هیچ ردی از خودش به جا نگذاشته.

امیرعلی بالافاصله پوزخندی زد.

_ اتفاقا برعکس، همون موقع دادم سیستم رو چک کردند؛ هم اسم گذاشته هم نشونی.

امیرعلی عقب کشید و چهره متعجب رها را نگاه کرد می توانست تمام این مسائل را خیلی ملایم تر بیان کند اما، باید رهام را عصبی می کرد.





رهام از بین دندان های کلید شده اش گفت:

_ کی جرئت کرده؟

_میکائیل صابری، گفته بودم نباید ولش کنیم حالا برگشته که گند بزنه به همه چیز.

هر دو مرد حس مشترکی از درک نسبت به آنچه که امیرعلی گفته بود داشتند. همه چیز به چند سال قبل بر می گشت، آن زمان مهرداد هنوز یک پیاده نظام محسوب می شد و امیرعلی هیچ نگرانی در مورد حضورش در نیروهای ویژه نداشت اما یک شب بعد از دریافت تماس تلفنی ناشناسی فهمید که خیلی خوش خیال بوده است.

نیمه های شب شخصی به او زنگ زد و گفت می داند که مهرداد با او چه نسبتی دارد و به محض اینکه دست از پا خطا کند، هویتش را فاش می کند؛ علاوه بر آن از او باج می خواست تا دهانش را برای همیشه بسته نگه دارد. امیرعلی بعدا فهمید که این مرد فضول همان صابری ست و به روش خودش دهانش را بست، اما، همیشه ترسی داشت که مبادا زمانی دوباره مجبور به این کار بشود هر چند که رییس شورا بعدا همه چیز را از خود امیرعلی شنید و دیگر نگرانی نماند اما صابری همچنان موی دماغ بود.

رهام با خشم گفت:

_ خب؟ حالا می گی چی کار کنم؟

امیرعلی جلو رفت و قاطعانه گفت:

_ پسر من توی ماموریت بوده که این اتفاق براش افتاده، ماموریت رو به شورا گزارش داده بودم پس تا زمانی که کارش تموم می شد کسی حق نداره انگشتش بهش بخوره این مرتیکه بانون رو شکسته که هیچ، بهمون دهن کجی هم کرده باید بفهمیم هدفش چیه!

_می خوای بفهمی ربطش به سیاوش چیه؟

امیرعلی با سر تایید کرد. رهام برای چند لحظه متفکرانه به او خیره شد و گفت:

_ شورا همین الان هم روی کاراش نظارت داره، یه جیزایی هم دستگیرمون شده.

_چی؟

رهام نفس عمیقی کشید.

_قضیه فقط یه انتقام ساده نیست؛ سیاوش کل بازار قاچاق و قبضه کرده، اذن نمی ده کسی آب نمی خوره چه برسه به معامله! اما این چند وقته داره معامله های گنده انجام می ده که سود خیلی زیادی هم داره اما مهم سودشه، سودش به هیچ کدوم از حساب هاش وارد نشده.

امیرعلی تعجب کرد.


romangram.com | @romangram_com