#تئوری_یک_قاتل_پارت_217

_ داره پنجاه سالم می شه اما، هنوز نتونستم یه دفعه با خیال راحت ببوسمت!

خندیدم و خواستم حرفی بزنم که در آغوش پریسا فرو رفتم.

سوم شخص

شام تمام شده بود و پریناز و مها مشغول جمع کردن ظروف بودند. پریسا کنار یلدا نشسته بود و دو نفری مشغول حرف زدن در مورد همکار یلدا بودند در کل این فامیل وقت بحث چنین چیزهایی بود، پریسا بهترین گزینه بود.

بهزاد در کنار شاهین و شهریار نشسته بود و برای دو پسرش مشکلات این روز های شرکت را شرح می داد. شهریار، با دقت به حرف های پدرش گوش می کرد اما شاهین تقریبا صد بار تعداد ترک های دیواره شومینه ای که کنارش نشسته بودند را شمرده بود.

خودش هم نمی دانست چرا این دو پسر این قدر با هم تفاوت دارند؟ هر دو نفرشان باهوش بودند و به طرز عجیبی هم به هم شباهت داشتند اما، شاهین یک جا بند نمی شد. در مدرسه یا در حال درست کردن دعوا بود یا برای بزرگ تر از خودش قلدری می کرد با این حال شهریار نشسته همان پسر سر به زیر و آرامی بود که بهزاد را به یاد برادرش می انداخت.

بهزاد حرفش را قطع کرد و رو به شاهین گفت:

_ تو اصلا به من گوش می دی؟

شاهین چشم های سبز رنگش را در حدقه چرخاند و موهای آشفته اش را با دست صاف کرد.

_ نمی شه یه چیز باحال تری بگیم؟





بهزاد یکی از ابروهایش را بالا انداخت.

_یعنی فقط به خاطر همین این قدر قیافه ات گرفته ست؟

پسرک شانه بالا انداخت.

_ نه ولی وقتی به این فکر می کنم که قراره زندگیم این قدر بی هیجان باشه واقعا حوصله ام سر می ره، پدر شما حتی از دوران سربازیت هم خاطره نداری واقعا این زندگی کسلت نمی کنه؟

صدای بم و خشک مهرداد، توجه هر سه نفرشان را جلب کرد.

_ کی گفته زندگی پدرت بدون هیجان بوده؟

بلافاصله ابروهایم بهزاد در هم رفت و به مهرداد اشاره کرد اما او توجهی به اشاره بهزاد نداشت روی دسته مبل چرم نشست و به شاهین گفت:

_ هر وقت بیکار شدی بیا برات از پسری بگم که دنبال هیجان بود عاقبتشم برات می گم.

شاهین با سرتقی شانه بالا انداخت.

_ اگه قراره این قدر بدون استرس و آروم زندگی کنیم، بهتره اصلا زندگی نکنیم.

نگاهی بین مهرداد و بهزاد رد و بدل شد. به نظر می رسید تمام کله شقی این سه برادر به شاهین ارث رسیده بود و خودداری پریناز و امیرعلی به شهریار.

شهریار نیم نگاهی به آن ها انداخت و بلند شد.

_ پدر من می رم درس بخونم، فردا امتحان دارم.

بهزاد سر تکان داد و چیزی نگفت. بین دو فرزندش یک سال اختلاف سنی بود اما انگار زمین تا آسمان فرق داشتند.

مهرداد با دست به شانه برادرش زد.

_ باید باهات حرف بزنم.

هر دو نفرشان با هم بلند شدند. شاهین بی حوصله روی مبل دراز کشید و ساعدش را روی پیشانیش گذاشت. هر دو برادر انه به شانه هم از پله ها بالا رفتند. بهزاد در بالکن سرتاسری را باز کرد و جلو تر از مهرداد بیرون رفت. نسیم خنک پاییزی موهای سفید شده اش را به حرکت در آورد، هنوز هم اصراری برای مرتب کردنشان نداشت.

به نرده های سفید رنگ بالکن تکیه داد و به قرص ماه چشم دوخت. مهرداد کنارش ایستاد و آهی کشید.

_باید حواست به شاهین باشه، سرش بوی قرمه سبزی می ده.

بهزاد تک خنده ای کرد و سر تکان داد.

_پسر منه و تو عموشی! انتظار داشتی عارف بشه؟

_نه اما، انتظار دارم خوب زندگی کنه.

بهزاد با سر تایید کرد و نفس عمیقی کشید. دست راستش را روی سینه اش گذاشت و که توجه مهرداد جلب شد.

_حالت خوبه؟

بهزاد لبخند آرامش بخشی به برادرش زد. نگاهش روی چهره مردی نشست که داشت دهه ششم زندگیش را می گذراند، هر دو چقدر جا افتاده شده بودند!

_هیچ وقت بهم نگفتی چرا این قدر ازم بدت می ذومد؟

مهرداد نگاهش کرد و دهان باز کرد تا بحث را عوض کند که بهزاد مانع شد.

_ من حافظه ام برگشت، همه چیز رو یادمه واقعا برادر نمونه ای نبودی!

لبخند تلخی زد و با کمر به نرده های تکیه داد و دست به سینه شد.

_ اون موقع که باید پدرم و خانواده ام کنارم می بود بی کس بودم، بابت هر آسیبی که بهت رسوندم معذرت می خوام راستش منم سرم بوی قورمه سبزی می داد.

بهزاد از ته دل خندید:

_کلا همه چیز به قورمه سبزی ختم می شه!

مهرداد سر تکان داد و برای لحظه ای بینشان سکوت برقرار شد. به چراغ های روشنی که در دل تاریکی شب می درخشیدند نگاه کردند و انگار تمام این سال ها مقابلشان جان گرفت، چه اتفاق ها که نیفتاده بود چه کارها که نکرده بودند!

_چی می خواستی بهم بگی؟

مهرداد بدون اینکه به برادرش نگاه کند جواب داد:

_خواستم بگم از کارهات خبر دارم فکر نکن چون استعفا دادم و دارم به چهار تا جوجه پلیس آموزش می دم، چیزی رو نمی دونم.

بهزاد نفس عمیقی کشید.

_کارهایی که می کنم بهای زندگی راحت الانمونه.

مهرداد با دقت نگاهش کرد.

_یه کم خطرناکه.


romangram.com | @romangram_com