#تئوری_یک_قاتل_پارت_216

_باید ببینمش، باید بفهمم چه بلایی سر خودش آورده!

چیزی نگفت و فقط سر تکان داد. ضربان قلبم بالا رفته بود. بهزاد با خودش چکار کرده بود؟ یعنی ممکن است همه این اتفاق ها به خاطر این جدایی...

اما او که خودش خواست چهار ماه پی وقتی موضوع تحقیق آکادمیک در آمریکا را مطرح کردم، او مخالفتی نداشت. جدایی برای هر دویمان سخت بود اما، این کار برای پیشرفت لازم بود. به هر سختی که بود از ایران رفتم شبی نبود که بدون شنیدن صدایش صبح شود تمام مشکلات یک ماه بعد اتفاق افتاد.

خبر سکته قلبی امیرعلی وقتی به من رسید که در مهم ترین مراحل تحقیق بودم. می دانستم حال بهزاد خیلی خراب است اما، از طرفی نه می توانستم و نه پروازی بود که بخواهم خودم را به ایران برسانم. چند روز بعد وقتی که برگشتم بهزاد دیگر بهزاد نبود!

در یک هفته اقامتم در ایران، یک لحظه هم آرامش نداشتیم و بعد آن جمله...

_برگرد سر کارت کسی توی ایران به تو نیاز نداره نه من، نه بچه هات.

برگشتم. دقیقا از همان روزی که برگشتم شنیدن صدایش برایم غدغن شد! سه ماه تمام جواب یکی از تماس هایم را نداد کم کم همه خبر دار شدند. چه خیال خوشی که مهرداد را واسطه کردم، پایش که می افتاد بهزاد از همه سنگ دل تر می شد.

ماشین جلوی در خانه توقف کرد. بی رمق به مها تعارف زدم اما، او رد کرد و چیزی شبیه مهمانی گفت که درست نفهمیدم. همین که ماشینش در پیچ کوچه محو شد، در را باز کردم و وارد شدم. عرض حیاط طویل پوشیده از برگ های پاییزی را با قدم های بلند طی کردم و از چند پله جلوی ورودی بالا رفتم.





پشت در برای لحظه ای ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. این جا خانه ام بود خانه مان بود، جایی که با هم آرامش می گرفتیم.

در را باز کردم و وارد شدم. صدای بلند موزیک راک کل خانه را پر کرده بود و حتی صدای پاشنه های بلند کفشم روی پارکت های قهوه ای رنگ اصلا به گوش نمی رسید.

از سه پله کوتاه نشیمن پایین رفتم که چشمم به آشپزخانه افتاد. تا پریسا را دیدم لبخندی روی لب هایم نشست. پشت به من مشغول آشپزی بود و بدنش با صدای موزیک پیچ و تاب می خورد.

از اینکه موهایش را آزاد گذاشته بود فهمیدم که بهزاد خانه نیست. خداروشکر از وقتی ازدواج کرده بود بالاخره شبیه یک ایرانی رفتار می کرد.

متوجه من نشد و من هم اصراری نداشتم به این زودی مرا ببیند. چمدان مشکی رنگم را دنبال خودم کشیدم و از پله های مارپیچ بالا رفتم. به محض اینکه چشمم به در نیمه باز اتاق افتاد، لبخند تلخی زدم. آخرین باری که اینجا بودم این در همین طور باز بود.

با قدم های مردد وارد اتاق شدم و چشم هایم را بستم و عطرش را با تمام وجود استشمام کردم چقدر دلم برایش تنگ شده بود، چطور این همه مدت دوام آوردم؟ چطور من...

به محض اینکه صدای موزیک قطع شد، صدای مردانه ای در کل خانه پیچید.

_ ای بابا، اینجا خونه ست یا رقاص خونه؟

قلبم از تپش ایستاد. چشم هایم باز شد و همین که نگاهم به تخت دو نفرمان افتاد، کتش را دیدم که با بی دقتی روی پتوی سورمه ای رنگ انداخته بود.

_هر کدوم که عشقت بخواد.

صدای خندیدنش لبخند روی لبم آورد، هرچند که به حرف پریسا خندیده باشد.

_از کی تا حالا تو شدی عشقم؟!

می توانستم قیافه پر از شیطنتش را تصور کنم.

_ از وقتی زنت ولت کرد رفت.

قلبم به درد آمد من ولش کرده بودم؟ کدام بی انصافی این حرف را زده بود؟ بهزاد مرا از خانه اش بیرون کرد!

بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره صدای گرفته بهزاد را شنیدم.

_من می رم حموم، هر وقت پریناز اومد بهم خبر بده.

پس می دانست، می دانست و حتی به استقبالم نیامد! من اشتباه کردم برگشتنم احمقانه بود.

دسته چمدانم را گرفتم و از اتاق بیرون آمدم. با قدم های بلند به سمت راه پله رفتم و همین که در پیچ سالن پیچیدم، سینه به سینه کسی شدم.

بی اختیار عطر تنش را عمیق نفس کشیدم و خشک شدم. صدای گرمش در گوشم پیچید.

_بالاخره اومدی!

سر بلند کردم و مردد به چشم های سبز و سر زنده اش زل زدم. این چشم ها هنوز هم سرد بودند مثل همان موقعی که رفتم.

_دیگه دارم می رم.

کنار کشیدم و خواستم قدمی بردارم که بازویم اسیر پنجه پر قدرتش شد و مرا به دیوار پشت سرم چسباند.

یکی از دست هایش را کنار سرم روی دیوار گذاشت و صورتش را جلو آورد.

_ بعضی اوقات زیادی حرف می زنی!

با اخم نگاهش کردم که لب هایش روی لب هایم قرار گرفت. چشم هایم خود به خود گرد شد، چه اتفاقی افتاد؟ او الان...





زودتر از آنکه بخواهم خودش را عقب کشید و نگاهم کرد. چهره اش همچنان جدی بود اما غم عجیبی در چشم هایش وجود داشت.

_تمام این سال ها فکر می کردم که من رو به خاطر اتفاقی که افتاد بخشیدی، اما وقتی رفتی فهمیدم بالاخره مجازاتم کردی!

باز هم این حرف را زد باز هم این موضوع را وسط کشید. بی اختیار انگشت های دست راستم را تکان دادم، هرچند که می دانستم بی فایده است انگشت هایم تکان نمی خوردند.

تقصیر او نبود که پانزده سال قبل یک روانی عوضی برای به دام انداختن بهزاد مرا مسموم کرد، تقصیر اون نبود که دیر پادزهر را به بدنم تزریق کرد. تقصیر او نبود که سم مستقیم روی سیستم عصبی تاثیر می گذاشت.

این همه سال با انگشتانی زندگی کردم که احساس نداشتند اما، حتی یک بار هم او را مقصر ندانستم وقتی که می توانستم با دست چپم مثل دست راست بنویسم و کار کنم، دیگر چرا باید ناراحت می بودم؟ من جانم را برای این مرد می دادم.

_تو خودت گفتی برو!

نالید:

_من یه غلطی کردم، تو چرا گوش کردی؟

مرا به آغوش کشید و سرم را به سینه فشرد. ناخودآگاه لبخندی روی لب هایم نشست. هنوز شوکه بودم اما...

_مهم نیست چی شده مهم اینه که الان اینجایی.

خودم را عقب کشیدم و نگاهش کردم. چشم های سبز رنگش کل صورتم را کاوید و روی لب هایم ثابت ماند. سرش را پایین آورد و همین که خواست مرا ببوسد صدای جیغ پریسا مارا از جا پراند.

_آبجی تو برگشتی.

بهزاد عقب کشید و زیر لب فحشی به پریسا داد.


romangram.com | @romangram_com