#تئوری_یک_قاتل_پارت_215





پریناز

در سالن شلوغ فرودگاه چشم چرخاندم. دور و برم پر از سر و صدا بود. شلوغی و رفت و آمد مردم مرا یاد چند سال قبل می انداخت، یاد ماموریت مشترک من و بهزاد در فرودگاه.

یک دفعه دلم گرفت کجا بود؟ بهزادی که این همه سال از او خاطره داشتم الان کجا بود؟ اصلا می دانست که بر می گردم؟ اصلا برایش مهم بود؟

_پری؟ پری؟

به محض اینکه مها را دیدم، چمدانم را دنبال خودم کشیدم و به سمتش رفتم.

بلافاصله هم دیگر را بغل کردیم. مرا به خودش فشرد و حلقه دستش را دور بدنم تنگ تر کرد.

_چقدر طولش دادی!

عقب کشیدم و لبخند تلخی زدم.

_ اگه برای تو طول کشیده، ببین به من چطور گذشته.

لب گزید و چیزی نگفت. با هم از فرودگاه خارج شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم. وقتی بی ام دبلیو خالی از سرنشینش را دیدم، دلم می خواست فریاد بزنم با خودم چه فکر کرده بودم؟ که او به استقبالم می آید؟

از دور دزدگیرش را زد و در را برایم باز کرد، کمی خم شد و با احترامی تصنعی گفت:

_ بفرمایید ملکه.

پوزخندی زدم.

_ملکه بی شوهر!

_خودت رو لوس نکن.

چیزی نگفتم و سوار شدم. چمدانم را صندوق عقب ماشین گذاشت و خودش خیلی زود سوار شد. با مههارت از پارک بیرون آمد و سریع از فرودگاه خارج شد. دست فرمانش حرف نداشت، مهرداد تعریف باختش به مها را کرده بود هرچند که چشم های همه مان از حدقه در آمد اما، او چنان با افتخار از برد همسرش حرف می زد که به رابطه شان قبطه خوردم.

_چه خبر؟ حال و هوای آمریکا چطور بود؟

نیشخندی زدم.

_ یه جوری می گی انگار کل این سه ماه رو توی وگاس بودم، صبح تا شب داشتم با یه سری روانی سر و کله می زدم.

روانی هایی که زندگیم را بهم ریختند! چه کسی فکر می کرد فققط برای یک پروژه کاری، رابطه ام با او این طور بهم بخورد؟ چه کسی باورش می شد من و بهزاد سه ماه با هم حرف نزده باشیم؛ به زبان آسان است سه ماه نشنیدن صدای مردانه و بمش، شنیدن هر صدایی را بی ارزش می کرد.

_تلخ شدی پریناز!

لحنش جدی شده بود. آهی کشیدم و گفتم:

_حالم خرابه.

_حال اونم خرابه، اما، به روی خودش نمیاره تنها کسی که می تونه بفهمه چه مرگشه تویی.

لبخند تلخی زدم. وقتی حتی جواب تلفن هایم را نمی داد، چطور باید حالش را می فهمیدم؟

_بچه ها چطورند؟

شانه بالا انداخت.

_اون ها خوب اند تو و بهزاد بهتره به حای اینکه به فکر بچه ها باشید یه کمم به خودتون توجه کنید.

متعجب نگاهش کردم.

_ خودمون؟ ما تقریبا از هم جدا شدیم!





قلبم مچاله شد. فکر نمی کردم روزی برسد که بخواهم همچین حرفی را بزنم! من و بهزاد؟ مگر عاشق و معشوق از هم جدا می شوند؟

_از نظر تو شاید، اما، اون هنوز هم توی بی هوشی و هوشیاری اسم تورو میاره! تب می کنه اسم تورو میاره، از خواب بلند میشه اسم تورو میاره یه بهزاده که یه اسم که محاله از دهنش بیفته.

نگران نگاهش کردم.

_ مگه توی این مدت مریض شد؟

نیم نگاهی به من انداخت و متفکر سر تکان داد. قلبم به تپش افتاد. مریض شده بود؟ چرا؟ چرا کسی مراقبش نبود؟

_چرا مریض شده؟ الان حالش خوبه؟

دنده را عوض کرد و سرعت ماشین را بالا برد:

_ پاییزه دیگه عزیز من مردم سرما می خورند در ضمن بله حالش خوبه، البته قلبش...

وحشت زده پرسیدم:

_ قلبش چی؟

بی تفاوت سر تکان داد.

_چیزی نیست، فقط یه چند تا حمله...

_چند تا حمله؟

با چشم های گشاد شده نگاهش کردم. بهزاد چند تا حمله قلبی داشته؟ پس چرا کسی چیزی به من نگفت؟ بدون من چه کسی مراقبش بود؟ اما، در تمام این سال ها که هیچ وقت مشکل جدی نداشت! در نبود من چه بر سر خودش آورده بود؟

شقیقه ام نبض زد. با انگشت پشت پلک هایم را مالیدم و نالیدم:

_برو خونه... باید ببینمش.

_مطمئنی که می خوای...

بر خلاف میلم صدایش می لرزید.


romangram.com | @romangram_com